در اشتیاق حاکمان جبّار به مدح و ثنا… (تأملی بر خطبۀ ۲۱۶ نهج‌البلاغه)

خطبۀ ۲۱۶ نهج‌البلاغه، گزارشی است از یک سخنرانی امام علی(ع)، هنگامی که او با یارانش به قصد مبارزه با معاویه در صفین به سر می‌برد. این خطبه بیانی سلیس و برانگیزاننده است از حقوق خداوند بر مردم، و حقوقی که خدا برای مردم نسبت به هم واجب کرده. در این خطبه بر این تأکید شده که مردم برای ادای حقوق و بر پا کردن حق به یکدیگر نیاز دارند؛ هیچ فردی(۱)چنان‌که خواهیم دید، امام خودش را هم در این زمینه مستثنی نمی‌کند. در جایگاهی چنان رفیع قرار ندارد که برای ادای حقوقی که بر گردن دارد از دیگران بی‌نیاز باشد، و هیچ کس هم آن قدر کوچک نیست که نتواند در ادای حق یاور باشد، و نیز آن‌قدر بی‌مقدار نیست که شایستگی یاری شدن را نداشته باشد.

در بخشی از این خطبه بر حقوق حاکم و مردم نسبت به هم تأکید شده است. یک پیام آشکار خطبه در این زمینه این است که حاکم، هر کس که باشد، به یاری مردم برای ادای حقوقی که بر گردن دارد نیازمند است؛ حتی آن مردمی که در نظر کوچک و بی‌مقدار می‌آیند.

بنا به گزارش نهج‌البلاغه، در جایی از این سخنرانی شخصی به پا می‌خیزد و در سخنانی امام را می‌ستاید. در سنت اسلامی، مدح حاکم، هر کس که باشد، از زشت‌ترین اعمال است. امام اما از خطای آن شخص فرصتی می‌سازد برای اینکه همان سخنان پیشین خود را مستحکم کند و در جان‌ها بنشاند. بخش‌هایی از پاسخ امام چنین است:

بسیاری از مردم، مدح و ثنا را، پس از رنج و تلاش شیرین می‌یابند؛ لیکن مرا به نیکی مستایید تا از عهده‌ی حقوقی که خداوند و شما بر من دارید، و هنوز از ادای آن فارغ نشده‌ام، برآیم و واجب‌هایی که هنوز بر گردنم باقی‌است ادا نمایم.

[…] پس با من به آن شکل که با گردن‌کشان سخن می‌گویند، سخن مگویید و آنچنان که در پیشگاه حاکمان جبّار خود را جمع و جور می‌کنند، در حضور من نباشید و با ظاهرآرایی و چاپلوسی و تملق با من رفتار مکنید و شنیدن حق را بر من سنگین مپندارید و گمان مبرید که من خواهان آنم که مرا بزرگ بشمرید؛ زیرا آن کس که شنیدن سخن حق یا پیشنهاد اجرای عدالت به او برایش سنگین باشد، مسلماً عمل به حق و عدالت برایش دشوارتر خواهد بود.

[…] پس، از گفتن سخن حق یا مشورت دادن در عدالت خودداری نکنید، زیرا من خویشتن را آنچنان والا نمی‌پندارم که بری از خطا باشم و از اشتباه در کارهایم ایمن نیستم مگر آنکه خداوند مرا در کار نفس کفایت کند که بیش از من مالک آن است. همانا من و شما بندگان مملوک پروردگاری هستیم که جز او پروردگاری نیست.

در ادامه، بی‌آنکه قصد شرح و تفسیر دقیق یا مفصل داشته باشم، برداشت‌ها و تأملاتی پراکنده را بر روی بخش‌هایی از این سخن می‌نویسم.

***

(۱)
مرا به نیکی مستایید تا از عهده‌ی حقوقی که خداوند و شما بر من دارید، و هنوز از ادای آن فارغ نشده‌ام، برآیم و واجب‌هایی که هنوز بر گردنم باقی‌است ادا نمایم.

اولین و مهم‌ترین نکتۀ پاسخ امام، شاید همان چیزی باشد که در تمام خطبه به آن پرداخته شده است: ما حقوقی به گردن داریم، حقوقی از جانب خدا و از جانب مردم، و تمام همت خود را باید صرف ادای آن حقوق کنیم. و آنجا که علی(ع) می‌گوید که «هنوز از ادای این حقوق فارغ نشده‌ام»، کیست که بتواند ادعا کند حقوقی که به گردن داشته را به تمامی ادا کرده است؟

بله، ما معمولاً چنین ادعایی را به صراحت مطرح نمی‌کنیم، این قدر «متواضع» هستیم که مدعی باشیم کم‌کاری کرده‌ایم. ولی زندگی اغلب‌مان خلاف این را شهادت می‌دهد. یعنی عزم و تلاش ما در زندگی نشان از این ندارد که وقت تنگ است و حقوق ادا نشدۀ بسیاری به گردن‌مان مانده.
حتی اگر در زندگی‌مان کوشا باشیم، لزوماً به ادای حقوق خدا و مردم فکر نمی‌کنیم؛ بسیاری از تلاش‌های ما نهایتاً در راه برآورده شدن امیالی از خودمان یا نزدیکان‌مان است. می‌خواهیم زندگی مالی موفقی برای خود دست و پا کنیم، به شهرت و مقامی برسیم، یا اصلاً نه، زندگی آرام و بی‌دردسری داشته باشیم، و گاهی حتی کارهایی از سر خیرخواهی برای دیگران انجام دهیم. این‌ها اما تلاش جدی برای ادای حقوق خدا و خلق خدا نیست.

یک عنصر زندگی که سخن امام آن را به صراحت زیر سوال می‌برد این است: بسیاری از ما، پس از آنکه تلاشی در راهی می‌کنیم، مدح و ثنای دیگران را دوست داریم. دوست داریم کارمان به چشم بیاید و قدرمان دانسته شود. و زمان‌هایی که مردم به جای قدردانی، کارمان را زیر سؤال می‌برند احساسات‌مان جریحه‌دار می‌شود. نمی‌توانیم با این قضیه کنار بیاییم.

امام اما خلاف این را درخواست می‌کند؛ من از سخن امام این را می‌فهمم که آنچه که برای ما حیاتی است، یعنی حیات حقیقی دنیا و آخرت‌مان(۲)آخرت عرصه‌ای کاملاً جدای از دنیا نیست. آخرت آن ساحتی از حیات است که در آن تنها «حقیقت» است که باقی می‌ماند و اثرگذار است. به آن وابسته است، این است که برای ادای حقوقی که به گردن داریم بکوشیم.
مدح و ثنای دیگران هیچ دردی را از ما دوا نمی‌کند. بر عکس، مدح احساس بسندگی به وجود می‌آورد، نفس را برمی‌انگیزد که خود را بزرگ بداند، و جلوی تلاش بیشتر برای ادای حقوق و نیل به جایگاه‌های والا را می‌گیرد.

به یک نکتۀ دیگر هم باید توجه کرد: امام در میدان جنگ این سخن را می‌گوید، جایی که بیش از همیشه به حمایت افراد خود نیاز دارد. احتمالاً مقصود آن کسی که به ستایش امام پرداخته هم تهییج مردم به همراهی امام بوده است. اما امام این شکل تهییج را نمی‌پذیرد، و در عوض سخن از ادای حقوق خدا و مردم می‌گوید. اینجا می‌توان سخن امام حسین(ع) را نیز تداعی کرد، که وقتی که عده‌ای را همراهی خود دعوت می‌کرد چنین گفت:

«فمن قبلنی بقبول الحق، فالله اولی بالحق…»
پس هر کس [دعوت] مرا از سرِ پذیرش حق پذیرفت، پس خداوند به حق سزاوارتر است…

***

(۲)
پس با من به آن شکل که با گردن‌کشان سخن می‌گویند، سخن مگویید و آنچنان که در پیشگاه حاکمان جبّار خود را جمع و جور می‌کنند، در حضور من نباشید و با ظاهرآرایی و چاپلوسی و تملق با من رفتار مکنید و شنیدن حق را بر من سنگین مپندارید و گمان مبرید که من خواهان آنم که مرا بزرگ بشمرید…

علی(ع) نه در مقام یک فرد معمولی، که در مقام حاکم سخن می‌گوید. حقوقی که حاکم به گردن دارد، بزرگ‌تر و پراهمیت‌تر است. و درست به همان میزان، احتمال تملق و چاپلوسی در حق او بیشتر است.

هیچ شخصی بی‌نیاز از این نیست که خود را در موقعیت نقد قرار دهد. اگر بپذیریم که هر یک از ما حقوقی برای ادا کردن به گردن داریم، می‌دانیم که نیازمند به این هستیم که کوتاهی‌های خود در ادای این حقوق را بشناسیم. پس چاره‌ای از این نداریم که دنبال کسانی باشیم که این کوتاهی‌ها را به ما بنمایانند و در ادای حقوق یاری‌مان کنند.
شاید از همین روست که از امام صادق(ع) نقل شده که:

محبوب‌ترین دوستانم آن است که عیب‌هایم را به من هدیه کند(۳)خوب است درست و دقیق به این فکر کنیم، آیا ما می‌توانستیم به شخصی مثل امام علی(ع) یا امام صادق(ع) «عیب‌هایش را هدیه کنیم»؟! به چه شکل و در چه فرآیندهایی؟ اگر راه معقولی به ذهن‌مان نمی‌رسد، باید اذعان کنیم که نمی‌توانستیم از جملۀ محبوب‌ترین یاران ایشان باشیم.

اما محتاج و نیازمند بودن به انتقاد برای حاکمان و اصحاب قدرت صدچندان است. با توجه به قدرتی که حاکمان دارند، طبیعتاً همواره فرصت‌جویانی هستند که تلاش می‌کنند با تملق و ظاهرسازی به ایشان نزدیک شوند و بهره‌ای ببرند. و کیست که بتواند بگوید از این تملق و چاپلوسی‌ها اثر نمی‌پذیرد؟

حتی علی(ع) همچین ادعایی را ندارد؛ او می‌گوید که مرا مدح نگویید تا بتوانم از عهدۀ حقوقی که به گردن دارم برآیم؛ این یعنی اینکه مدح ممکن است در راه ادای حقوق مانع من شود. او می‌گوید آنچه من احتیاج دارم نقد است، رایزنی در راه عدالت است، چرا که «من خویشتن را آنچنان والا نمی‌پندارم که بری از خطا باشم و از اشتباه در کارهایم ایمن نیستم مگر آنکه خداوند مرا در کار نفس کفایت کند».
و قطعاً خدا کسی که خود را بزرگ بشمارد و از نقد و یاری دیگران بی‌نیاز بداند، کفایت نخواهد کرد. نمی‌شود کسی روبه‌روی دیگران تکبر و خودبزرگ‌بینی داشته باشد و ادعا کند که در برابر سخن خدا متواضع است. چه کسی می‌تواند ادعا کند که به کنه سخن خدا پی برده و راه ادای حق را می‌داند و بی‌نیاز از غیر است؟

امام علی(ع)، در عهدنامۀ خود، وظیفۀ دوری از متملقان و نشست و برخاست با منتقدان دردمند را چنین بر عهدۀ مالک اشتر می‌گذارد:

آن کس را بر دیگران بگزین که سخن تلخ حق را به تو بیشتر گوید، و در آنچه انجام دهی یا بگویی که خدا آن را از دوستانش ناپسند دارد، کمتر یاری‌ات کند … و آنان را چنان بپرور که تو را فراوان نستایند … که ستایش فراوان خودپسندی پدید آورد، و آدمی را به سرکشی کشاند(۴)نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.

اگر بپذیریم که نشست و برخاست با متملق ناگزیر در نفس حاکم اثر می‌گذارد، باید گفت که حفظ شخص متملق و چاپلوس حتی به عنوان همنشین حاکم، خیانت به خدا و خیانت به مردم است، چه برسد به اینکه چنین فردی به مقام و مسندی هم برسد.
اطرافیان حاکم یا هر کس که قدرتی دارد، یا باید هر شکل از ستودن و تملق (حتی شکل‌های ظریف) را کنار بگذارند، یا به کل از کار کنار گذاشته شوند.

***

(۳)
آن کس که شنیدن سخن حق یا پیشنهاد اجرای عدالت به او برایش سنگین باشد، مسلماً عمل به حق و عدالت برایش دشوارتر خواهد بود.

نخستین مرتبۀ اجرای تواضع در عمل، «شنیدن» سخن است. این چیزی است که معمولاً دست‌کم گرفته می‌شود. یعنی وقتی به شرایط لازم برای کسی که در مقام و منصبی قرار می‌گیرد فکر می‌کنیم، به انواع توانایی‌ها و تخصص‌ها و شایستگی‌هایی که دارد نگاه می‌کنیم، اما این را نمی‌بینیم که آیا توان شنیدن را دارد یا نه.

«شنیدن» مستلزم اذعان به نادانی خود است. اذعان به اینکه احتمال دارد اشتباه کنیم. به اینکه به دیگران نیاز داریم برای ادای حقوقی که به گردن داریم. این‌ها همه حقیقت هستند و باید این توان را داشته باشیم که بر اساس این حقایق کار کنیم.
و چرا چنین نمی‌کنیم؟ همان چیزی که در سخن امام تکبر و گردن‌کشی نامیده می‌شود مانع ماست. تکبری که در همۀ ما هست؛ هیچ کس، تأکید می‌کنم: هیچ کس (حتی علی) نمی‌تواند خود را از غلبۀ کبر در امان بداند، مگر آنکه به فرآیندهایی پایبند باشد؛ فرآیندهایی که خدا را به میان می‌کشد و باعث می‌شود او ما را کفایت کند.

از مهم‌ترینِ این فرآیندها، شنیدن سخن حق است(۵)نوشته‌ام شنیدن «سخن حق»، ولی مگر می‌توان قبل از شنیدن، حق یا ناحق بودن سخن را مشخص کرد؟ به علاوه، سخن هر چند که کاملاً به حق هم نباشد، می‌تواند حاوی حقی مهم باشد. بنابراین تن ندادن به «شنیدن» به این بهانه که سخن حقی در میان نیست، یا تن ندادن به نقد به این بهانه که نقدها باید منصفانه باشد، را فقط می‌توان راه‌هایی برای گریز از حق و پروردن نفس دانست.. طبیعتاً مقصودم این نیست که کسی پشت میز خود بنشیند و بگوید من اهل شنیدن هستم! بلکه باید راه‌هایی را ایجاد کنیم، تا دیگران به سخن در آیند و ما را مخاطب قرار دهند.

و طبیعتاً مقصودم این هم نیست که بنشینیم و گوش دهیم و یادداشت کنیم و بگوییم بعد رسیدگی می‌کنیم! بلکه باید کاملاً آشکار کنیم که سخن را «شنیده‌ایم». اگر سخن حق است، باید همان‌جا به حق بودن آن و ناحق بودن شیوۀ پیشین خود به صراحت اذعان کنیم، و از آن به بعد راهی حق را در پیش بگیریم. یا اگر عذری در کاری که کرده‌ایم داریم، باید در مورد آن عذر با صداقت و صراحت سخن بگوییم.

امام خطاب به مالک اشتر در این باب چنین می‌گویند:

هر‏گاه مردم به تو گمان ستم بردند عذرِ خویش را در مورد آنچه که موجب بدگمانی شده آشکارا و روشن با ایشان در میان گذار و بدگمانی آنان را از خود برطرف ساز، زیرا این کار سبب تربیت اخلاقی تو و نیز مدارا و ملاطفت با مردم است، و این بیانِ عذر، تو را به مقصودت در سوق دادن آنان به حق می‏‌رساند(۶)نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.

و تأکید امام بر تربیت اخلاقی خود اهمیت دارد. امام به کسی چون مالک می‌گوید تو به تربیت احتیاج داری، و تربیت تو در فرآیند توضیح دادن به مردم رخ می‌دهد.

اگر کسی مدعی باشد به خاطر دارا بودن فضایل اخلاقی والا، مردم باید به او اعتماد کنند و لزومی به واداشتن خود در مقام نقد، و ارائۀ توضیح‌های صریح و روشن نبیند، نشانۀ کِبری است که خود مادر همۀ رذایل اخلاقی است!

از چنین کسی چگونه می‌توان انتظار عمل به حق و عدالت داشت؟ سخن امام در این مورد صریح است: آیا امکان دارد کسی توان شنیدن سخن حق را نداشته باشد، ولی عمل به حق برایش ساده باشد؟ آیا امکان دارد کسی خواهان پیشنهادهایی برای عادلانه رفتار کردن نباشد، ولی عمل بر اساس عدل برایش راحت باشد؟
و اگر کسی به قدرتی دست یافت، و به راه‌های متعددی برای «شنیدن» در کار خود نداشت، باید فرض کرد که توان شنیدن سخن حق را ندارد و خواهان پیشنهادهایی برای عمل به عدل نیست.

***

(۴)

هر چند سخن امام به خصوص دربارۀ اصحاب قدرت است، اما روشن است که همۀ ما مخاطب این سخنان هستیم. فراموش نکنیم که از ابتدا بحث از این بود که همه باید نقشی در ادای حق خدا و مردم داشته باشیم.

تک تک‌مان، در راه ادای حقوقی که به گردن داریم، نیازمند به یاریِ یاری‌گرانی هستیم. و تک تک ما نفسی در وجودمان داریم که کارهایمان را آراسته و نیک جلوه می‌دهد و ما را از خودمان راضی می‌کند. ما همان‌هایی هستیم که از مدح دیگران خوش‌مان می‌آید، و از نقد دیگران خوش‌مان نمی‌آید.

اگر نگران ادای آن حقوق هستیم، و اگر نگران این هستیم که به آنچه شایسته‌مان است نرسیم(۷)امام علی(ع): خود را پسندیدن مانع به زیادت رسیدن است. (نهج‌البلاغه، حکمت ۱۶۷) ، باید راه‌هایی عملی را پیدا کنیم برای غلبه بر این نفس و خودپرستی. از جمله اینکه باید خود را وادار کنیم به عرضه کردن عقاید و آرایمان به دیگران، به خصوص به کسانی که دغدغۀ حق و حقیقت دارند. و باید خود را وادار کنیم به «شنیدن» و به گوش کشیدن و اصلاح کردن خود با استفاده از این شنیده‌ها. باید بیاموزیم که به این شنیده‌ها پاسخ‌های استوار بدهیم. دل، تنها از این طریق است که استوار می‌شود(۸)در روایتی از امام علی(ع) سخنی به این مضمون آمده است که دل آدمی راست نمی‌شود مگر آنکه زبانش راست شود. در آیات ۷۰ و ۷۱ سورۀ احزاب نیز می‌خوانیم: «اى کسانى که ایمان آورده‌اید، از خدا پروا دارید و سخنى استوار گویید. * تا اعمال شما را به صلاح آورد و گناهانتان را بر شما بیامرزد…».

خوب است به این هم فکر کنیم که آن کسانی که بر مسند قدرت توان شنیدن سخن، اذعان به اشتباه یا اصلاح عمل گذشتۀ خود را ندارند، همگی زمانی انسان‌هایی معمولی بوده‌اند که در موقعیت‌هایی عادی‌تر نیز خود را به تواضع در راه ادای حقوق وادار نکرده‌اند. از ما نیز دور نیست که اگر در چنان مسندی قرار گیریم، این «خود»ی که با خود داریم توان «شنیدن» و اعتراف به خطا و عمل به عدل را از ما سلب کند.

و فارغ از اینکه روزی در چنان مسندی قرار گیریم یا نه، زمان آن نرسیده که آن حقوقی که به گردن داریم را به یاد آریم، و نفس خود را در این راه رام کنیم؟ سخن زیر از امام علی(ع) را باید سرلوحۀ زندگی‌مان کنیم که:

آنچه را بخشیده‌ای فراموش کن، عهدت را یاد دار.

و استوار قدم در راه ادای حقوق خداوند و مردم نهیم، راهی که حیات ما وابسته به آن است.

پی‌نوشت

پی‌نوشت
۱ چنان‌که خواهیم دید، امام خودش را هم در این زمینه مستثنی نمی‌کند.
۲ آخرت عرصه‌ای کاملاً جدای از دنیا نیست. آخرت آن ساحتی از حیات است که در آن تنها «حقیقت» است که باقی می‌ماند و اثرگذار است.
۳ خوب است درست و دقیق به این فکر کنیم، آیا ما می‌توانستیم به شخصی مثل امام علی(ع) یا امام صادق(ع) «عیب‌هایش را هدیه کنیم»؟! به چه شکل و در چه فرآیندهایی؟ اگر راه معقولی به ذهن‌مان نمی‌رسد، باید اذعان کنیم که نمی‌توانستیم از جملۀ محبوب‌ترین یاران ایشان باشیم.
۴, ۶ نهج‌البلاغه، نامه ۵۳
۵ نوشته‌ام شنیدن «سخن حق»، ولی مگر می‌توان قبل از شنیدن، حق یا ناحق بودن سخن را مشخص کرد؟ به علاوه، سخن هر چند که کاملاً به حق هم نباشد، می‌تواند حاوی حقی مهم باشد. بنابراین تن ندادن به «شنیدن» به این بهانه که سخن حقی در میان نیست، یا تن ندادن به نقد به این بهانه که نقدها باید منصفانه باشد، را فقط می‌توان راه‌هایی برای گریز از حق و پروردن نفس دانست.
۷ امام علی(ع): خود را پسندیدن مانع به زیادت رسیدن است. (نهج‌البلاغه، حکمت ۱۶۷)
۸ در روایتی از امام علی(ع) سخنی به این مضمون آمده است که دل آدمی راست نمی‌شود مگر آنکه زبانش راست شود. در آیات ۷۰ و ۷۱ سورۀ احزاب نیز می‌خوانیم: «اى کسانى که ایمان آورده‌اید، از خدا پروا دارید و سخنى استوار گویید. * تا اعمال شما را به صلاح آورد و گناهانتان را بر شما بیامرزد…».

زنده ماندن در زمانۀ ظلمت

امروز، در مورد مناسبت ولادت حسین بن علی(ع) فکر می‌کردم و به همین خاطر سراغ مجموعه‌ای از سخنان وی رفتم (این مجموعه را می‌توانید در این آدرس ببینید. و پیشنهاد می‌کنم که حتماً ببینید.) در همان ابتدای مجموعه، این سخن جلب توجه می‌کرد:

همانا دنیا دگرگون شده و زشتی آن آشکار گردیده و نیکی آن پشت کرده و از آن باقی نمانده جز اندکی، همانند اندک [آبی] که ته ظرفی باقی بماند، و زندگی‌ای پر از خواری در چراگاهی پرسنگلاخ. آیا نمی‌بینید که به حق عمل نمی‌شود و از باطل باز داشته نمی‌شود؟ […]

این سخن، که هنگام ورود به کربلا گفته شده، گزارشی کوتاه و گویا است از روزگار امام. و البته، برای من، گزارشی کوتاه و گویا است از روزگار خودمان. بی‌آنکه به تفصیل به این فکر کنم که چرا چنین تصوری از زمانه‌مان دارم، ذهنم سراغ پرسش‌هایی می‌رود که برای هر که در روزگار تاریکی و غلبۀ باطل زندگی کند پیش می‌آید.
از حسین می‌پرسم: از چه چیزهایی خشمگین بودی؟ از چه چیزهایی در رنج بودی؟ از چه چیزهایی می‌ترسیدی؟ و از چه چیزهایی نه؟ آرزوهایت چه بود؟ به چه چیزهایی امید داشتی برای برآورده شدن آن آرزوها؟ و به چه چیزهایی دیگر امید نداشتی؟ و کدام زندگی و کدام عمل را در این راه کارساز می‌دانستی؟

خیلی از لحظه‌های زندگی حسین بن علی(ع) و سخنان او می‌تواند برای تأمل در چنین پرسش‌هایی کمک‌مان کند. چند قطعۀ زیر، نمونه‌هایی از صحنه‌های زندگی او هستند. بی‌شرح و تفصیل زیاد آن‌ها را نقل می‌کنم و مرتبط کردن این قطعات با پرسش‌های بالا را به عهدۀ خودتان می‌گذارم.

(۱)
حسین بن علی(ع) یک سال پیش از مرگ معاویه در ایام حج در سرزمین «منا» خطبه‌ای خواند و در ضمن آن گفت:

ای آرزومندان از درگاه خدا! می‌ترسم کیفری از کیفرهای او بر شما فرود آید [… چرا که] می‌بینید که پیمان‌های خدا شکسته می‌شود و باکتان نیست. اگر پاره‌ای از پیمان‌های پدرانتان شکسته شود نگران [و پریشان] می‌گردید، و [حال آنکه] پیمان رسول خدا خوار و ناچیز شده است. کوران و گنگان و بیماران زمینگیر در شهرها به حال خود رها شده‌اند و به آن‌ها ترحمی نمی‌شود. [با این حال،] شما به کاری که شایسته‌تان است برنمی‌خیزید و دیگران را نیز در این راه مدد نمی‌رسانید و با مسامحه و سازش با ستمکاران خود را آسوده می‌دارید. این همه، از جمله چیزهایی است که خدا شما را بدان فرمان داده […]

شما ناتوانان را به دست ایشان تسلیم کردید که یا همچون برده مقهور باشند و یا همچون مستضعفی برای اداره امور زندگی، [در دست ایشان] اسیر. در کشورداری به اندیشه خود هر چه می‌خواهند می‌کنند و در اقتدای به اشرار و گستاخی نسبت به خدای جبّار، با پیروی هوای نفس، کار را به رسوایی می‌کشانند. بر منبر هر شهر از شهرهای ایشان خطیبی است که بانگ برمی‌دارد و آنچه می‌خواهد می‌گوید. کشور در برابر ایشان بی‌معارض است و دست‌های ایشان در آن گشاده. مردم بردگان آنانند و دست [ستمی] که به ایشان ضربه زند را از خود نرانند. آنانی که برخی زورگو و ستیزه‌جویند، و برخی بر ناتوانان سلطه‌گر و تندخویند، اطاعت‌شوندگانی که [خدای] آغازگر [خلقت] و بازگرداننده [به قیامت] را نمی‌شناسند.

(۲)
در بخشی از یک نامه به مردم بصره نوشت:

شما را به کتاب خدا و سنت پیامبرش فرا می‌خوانم، که همانا سنت میرانده شده و بدعت زنده گشته…

(۳)
در بخشی از یک نامه به مردم کوفه نوشت:

به جانم سوگند امام و پیشوا نیست مگر آن‌کس که به قرآن عمل کند و عدل را به پا دارد و حق را اجرا کند و خود را وقف راه خدا سازد.

(۴)
در مسیر کربلا، در منزل بَیَضه، حسین بن علی(ع) برای سپاهیان حرّ که اغلب از مردم کوفه بودند خطبه‌ای خواند و در ضمن آن چنین گفت:

ای مردم! همانا رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هر که فرمانراوایی ستمگر را ببیند که حرام‌های خدا را حلال می‌شمرد، پیمان خدا را می‌شکند، با سنت رسول خدا مخالفت می‌کند و در میان بندگان خدا بر اساس گناه و تجاوز رفتار می‌کند، و نه با کردار و نه با گفتار خود بر او نشورد، بر خداست که [در روز جزا] او را به همان جایگاهی در آورد که آن ستمگر را در می‌آورد.
بدانید، اینان به پیروی شیطان چسبیده‌اند و اطاعت رحمان را ترک گفته‌اند. تباهی‌ها را آشکار ساخته، حدود [خداوندی] را تعطیل کرده، ثروت‌ها را به خویش اختصاص داده و حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام ساخته‌اند، و من از هر کس دیگر سزاوارترم که [بر ایشان] بشورم.

(۵)
زمانی که حرّ بن یزید راه را بر او بست، و او را تهدید کرد و از مرگ بیم داد، چنین گفت:

شأن من شأن کسی نیست که از مرگ بهراسد. مرگ در راه نیل به عزّت و احیای حق چقدر سبک و راحت است … آیا مرا از مرگ می‌ترسانی؟ تیرت به خطا رفته و گمانت تباه است! من کسی نیستم که از مرگ بهراسم. منش من بزرگ‌تر از این است و همت من عالی‌تر از انکه از ترس مرگ زیر بار ستم روم.

در خطبۀ منا نیز امام به این مسئلۀ ترس از مرگ اشاره می‌کند و آن را دلیل سکوت روبه‌روی ستمگران می‌داند:

شما ظالمان را در جای خودتان نشاندید و امور خدا را به آنان سپردید تا بر اساس شبهه‌ها کار کنند و به راه شهوت‌ها روند. فرار شما از مرگ و خوش بودن شما به زندگی دنیا که [ناگزیر] ترکتان خواهد کرد، آنان را بر این [جایگاه] چیره کرد.

(۶)
در صبح عاشورا، در خطبه‌ای خطاب به سپاهیان عمر سعد چنین گفت:

هیهات که ما ذلت را بپذیریم! خداوند، آن را براى ما نمى‌پذیرد، و نیز پیامبرش و مؤمنان، و دامن‌های پاک و مطهر، و جان‌های غیرتمند و خوددار که اطاعت از فرومایگان را بر مرگى عزتمندانه مقدّم نمى‌دارند.

(۷)
از نظر حسین بن علی(ع) جهاد در راه خدا حیات‌بخش بود، و او کسی نبود که حیات را از دیگران دریغ کند. او را می‌بینیم که در طول مسیر به سراغ کسانی می‌رفت که با او هم‌منزل می‌شدند و ایشان را به جهاد دعوت می‌کرد.

زهیر بن قین، و عبیدالله بن حرّ جُعفی، دو تن از کسانی بودند که حسین از ایشان دعوت کرد به او بپیوندند. زهیر پذیرفت، عبیدالله بن حرّ اما، نه. او به دعوت امام چنین پاسخ داد: «به خدا سوگند من مى‌دانم که هر کس تو را همراهی کند در آخرت سعادت‌مند خواهد بود. ولی من گمان نمی‌کنم یاری من به حال تو سودی داشته باشد، و در کوفه کسی را ندیدم که مصمم به یاری و پشتیبانی شما باشد. پس به خدا سوگندت می‌دهم که مرا به این کار نکشانی، زیرا من از مرگ سخت گریزانم. ولی اینک اسب خود را به شما می‌دهم، اسبی که تا به حال با آن دشمنی را تعقیب نکرده‌ام جز اینکه به او رسیده‌ام و هیچ دشمنی با داشتن این اسب مرا تعقیب ننموده است مگر اینکه از چنگال او نجات یافته‌ام.»

حسین(ع) در جواب او گفت: «اکنون که خود را از ما دریغ داشتی، ما را حاجتی به اسب تو نیست.»

(۸)
پس از ورود به کربلا، نامه‌ای به محمد حنفیه و افراد دیگر از خاندان بنی‌هاشم که نزد او بودند نوشت:

بسم اللّه الرحمن الرحیم. از حسین بن علی به محمد بن علی و افراد بنی هاشم که نزد اویند؛ گویی دنیا هرگز نبوده است و گویی آخرت همواره بوده است. والسلام.

(۹)
در صبح عاشورا، به دعایی از پیامبر(ص) پروردگار خویش را خواند:

خداوندا! در هر اندوهی تکیه‌گاه منی، و در هر سختی امید منی، در هر حادثه‌ی ناگواری که بر من آید پشت و پناه و ذخیره‌ی منی. چه بسا غمی که در آن دل ناتوان و چاره نایاب می‌شد، و دوست بی‌ارج می‌گشت و دشمن زبان به شماتت می‌گشود، و من آن را نزد تو آوردم و شِکوه به درگاه تو کردم، تا از جز تو گسسته و تنها به تو روی آورده باشم، و تو آن را رفع کردی و [در کارم] گشایش دادی. پس تو ولیّ هر نعمت و منتهای هر خواسته‌ای.

(۱۰)
پیش از حرکت به سوی کربلا، در دعای عرفه، گفت:

خداوندا! مرا بدان مقام از خشیت رسان که گویی تو را بینم و به پروای خود، نیک‌بختم فرما. […] برایم مبارکی و فرخندگی مقرر دار تا دوست نداشته باشم شتاب را در هر چه تو پس اندازی و تأخیر نجویم در هر چه تو پیش آری. خداوندا! بی‌نیازی را در جانم نشان و یقین را در دلم گمار و اخلاص را در کردارم بنه و روشنی را به دیده‌ام ده و بینش را در دینم گذار و به اعضای تنم برخوردارم کن.

(۱۱)
در نهایت، باز می‌گردیم به همان سخنی که شروع این بحث با آن بود و کامل نقل نشد. به هنگام ورود به کربلا، به یاران خویش گفت:

اما بعد، برای ما آن پیش آمده که می‌بینید. همانا دنیا دگرگون شده و زشتی آن آشکار گردیده و نیکی آن پشت کرده و از آن باقی نمانده جز اندکی، همانند اندک [آبی] که ته ظرفی باقی بماند، و زندگی‌ای پر از خواری در چراگاهی پرسنگلاخ.
آیا نمی‌بینید که به حق عمل نمی‌شود و از باطل باز داشته نمی‌شود؟ [در این هنگام] شایسته است که مؤمن به دیدار پروردگار رغبت کند.
همانا من مرگ را جز سعادت و زندگی با ستم‌پیشگان را جز سختی و رنج نمی‌بینم. مردم بندگان دنیایند، و دین، بازیچه‌ای بر سرِ زبان آن‌هاست؛ تا زمانی که زندگی‌شان بچرخد، حول دین می‌گردند، اما چون به بلاها آزموده شوند دین‌داران اندکند.

تأکید حسین بن علی(ع) بر این است: تاریکی‌های زمانه، در دل مؤمن رغبت دیدار پروردگار را زنده می‌کند. این دیدار البته به زودی برای هر انسانی رخ می‌دهد. مؤمن اما آگاه است به اینکه دیداری در پیش دارد، به آن راغب است، و به «آمادگی» برای آن می‌کوشد. کاستی‌های دنیا، هر چه که باشد، آتش شوق و رغبت او را تیزتر می‌کند، و جدیتش را برای آمادگی بیشتر. همۀ زندگی‌اش جهاد و کوشش می‌شود برای کسب آمادگی.

شاید آن چیزی که باید در زمانۀ ظلمت به یاد بیاوریم، این است که با پروردگارمان (و نیز با پیامبر و حسین و دیگر صالحان و نیز با ستم‌دیدگان) عهدی داریم. تمام مسئله همین است که این عهد چگونه وفا خواهد شد؟ و چگونه می‌توانیم مشتاق و سرافراز، به وعده‌گاه «دیدار» بشتابیم؟


منابع:

تمام سخنان، به جز مورد شمارۀ ۵، از کتابچۀ «نهضت عاشورا» نقل شده است. مورد شمارۀ ۵ از کتاب «مدرسۀ حسینی»، نوشتۀ «مصطفی دلشاد تهرانی»، فصل «اصل والاهمّتی» نقل شده است.

 

دین به چه چیز برپاست؟ (تأمل در سخنانی از رسول خدا(ص))

«به اقتدای پیشوای عشق»، مجموعه‌ای بسیار خواندنی و تأمل‌برانگیز از سخنان و سیرۀ رسول خدا(ص) است که در وب‌سایت «آیات» منتشر شده است. برای ترغیب به مطالعۀ دقیق این مجموعه و تفکر بر آن، تعداد کمی از سخنان نقل شده در این مجموعه را در ادامه آورده‌ام.

این سخنان گویا و بی‌نیاز از شرح و تفصیل هستند. با وجود این، فکر کردم که خوب است بعضی فکرهایم راجع به این سخنان را به اشتراک بگذارم. این تأملات را بعد از نقل سخنان خواهید دید.

مجموعۀ کامل «به اقتدای پیشوای عشق» از این آدرس قابل دریافت است (دریافت به صورت فایل pdf). منابع سخنان زیر نیز در متن کامل مجموعه ذکر شده است.

***

🔸 امام حسین(ع)، از پیامبر خدا(ص) روایت نمود: کسی که دینش را از راه تفکر در نعمت‌های خدا، و تدبر در کتاب او و فهم سنت من به دست آرد، کوه‌ها بجنبند و او از جا نجنبد. و کسی که دینش را از دهان افراد فراگیرد و دنباله‌رو آنان شود، افراد او را به هر سو ببرند و دینش در معرض بزرگ‌ترین زوال است.

🔸 هنگامی پیامبر اکرم(ص) در تشییع جنازه‌ی یکی از یهودیان مدینه شرکت کرد. گروهی از صحابه نیز از آن حضرت تبعیت کردند و در تشییع شرکت نمودند، ولی بالاخره ناخشنودی خود را ابراز داشتند. پیامبر(ص) ایشان را مخاطب قرار داد و پرسید: «آیا این یهودی انسان نبوده است؟» [۱]

🔸 على(ع) جامه‌اى خرید، از آن خوشش آمد و آن را صدقه داد و فرمود: «از پیامبر خدا شنیدم که مى‌‌فرماید: هر که دیگران را بر خود مقدّم بدارد، خداوند در روز قیامت، در ورود به بهشت، او را مقدّم مى‌‌دارد.» [۲]

🔸 روزی مردى دیرتر [از دیگر اصحاب] به نزد پیامبر خدا آمد. پیامبر(ص) فرمود: «چرا دیر کردى؟» گفت: «برهنگى باعث شد، اى پیامبر خدا!» فرمود: «آیا همسایه‌اى نداشتى که دو جامه داشته باشد و یکى را به تو عاریه دهد؟» گفت: «چرا، اى پیامبر خدا!» فرمود: «او برادر تو نیست.» [۳]

🔸 پیامبراکرم(ص): محبوب‌ترین دین‌ها نزد خدا آیین حنیف است؛ پس هرگاه دیدى که امت من به ستمگر نمی‌گویند: «تو ستمگرى»، بى‌تردید از دست رفته‌اند.

🔸 پیامبراکرم(ص): هرگاه بدکار ستوده شود، عرش مى‌لرزد و پروردگار به خشم مى‌آید.

🔸 پیامبراکرم(ص): فرو گذاشتن یک لقمه حرام، نزد خدا محبوب تر از خواندن دو هزار رکعت نماز مستحبّى است. [۴]

🔸 پیامبراکرم(ص): هر آینه گره‌های اسلام یکی‌یکی گشوده خواهد شد و هر گاه گرهی باز شود مردم به گره بعدی آن خواهند پرداخت. اولین گرهی که باز می‌شود زیر پا گذاشتن داوری عادلانه است و آخرینِ آن نماز. [۵]

🔸 امام حسین(ع)، به نقل از رسول خدا(ص) فرمود: هر که فرمانراوایی ستمگر را ببیند که حرام‌های خدا را حلال می‌شمرد، پیمان خدا را می‌شکند، با سنت رسول خدا مخالفت می‌کند و در میان بندگان خدا بر اساس گناه و تجاوز رفتار می‌کند، و نه با کردار خود بر او بشورد و نه با گفتار خود، آنگاه بر خداست که [در روز جزا] او را به همان جایگاهی در آورد که آن ستمگر را در می‌آورد. [۶]

***

نکته‌هایی دربارۀ برخی از سخنان بالا

(اعداد ابتدای هر بند، به سخنی مورد نظر اشاره می‌کند. با کلیک کردن روی عدد می‌توانید آن سخن را ببینید.)

[۱]

خوب است که به این فکر کنیم آن صحابه از چه چیز ناراضی بودند؟

می‌دانیم که عده‌ای از یهودیان با مسلمانان رابطۀ خوبی نداشته‌اند. این موضوع به پیش از اسلام بر می‌گردد، زمانی که یهودیان به خاطر برتری در مال و قدرت، و همین‌طور به بهانۀ بهره‌مند بودن از آیینی الهی و برتر نسبت به اعراب جاهل، بین خود و اعراب یثرب مرزهای مشخص و غیرقابل نفوذی کشیده بودند.

شاید برای بعضی از مسلمانان، هویت مسلمانی هویتی در مقابل هویت یهودی (و دیگر هویت‌های موجود در آن روزگار) تلقی می‌شده؛ هویتی که می‌توانست باعث شود «ما»یی که این طرف مرز ایستاده‌ایم قدرت کافی در مقابل آن «دیگران» (در اینجا: یهودیان) پیدا کنیم.

پیامبر(ص) اما به هویتی فراگیرتر اشاره می‌کند: «آیا آن یهودی انسان نبوده است؟» او اجازه نمی‌داد که برچسب‌هایی که خود مردم به خودشان می‌زدند، یا از طریق فرهنگ و قومیت به ایشان می‌خورد، انسانیت اصیل‌شان را مخفی کند. این جالب است که پیامبر(ص) حتی وقتی در جنگ بود، اجازه نمی‌داد «دشمن» بودن طرف مقابل باعث فراموشی انسان بودن او شود. پیامبر(ص) در مورد همۀ انسان‌ها رسالت خاصی داشت. در همین مجموعۀ «به اقتدای پیشوای عشق» می‌خوانیم:

دندان رسول خدا(ص) در غزوه احد به دست مشرکان شکسته بود. به او گفتند: «در حق ایشان نفرین کن.» پاسخ داد: «من برای بدبخت کردن فرستاده نشده‌ام، من برای رحمت بر بشر آمده‌ام تا به سوی حق دعوتشان کنم.» آنگاه برای «دشمنان» چنین دعا کرد: «بار الها! قوم مرا بیامرز، اینان نمی‌دانند و ناآگاهند.»

***

[۲]

برای یاری کردن دیگران دلایل مختلفی می‌توان داشت. کسانی هستند که به نوعی رضایت درونی به هنگام کمک به دیگران چشم دوخته‌اند. بعضی از سر ترحم به دیگران کمک می‌کنند. یا کسانی هستند که مایلند خود از موهبت‌های دنیا، مثلاً خوراک و پوشاک خوب بهره ببرند، و نمی‌توانند با وجدانی آسوده این کار را انجام دهند وقتی کسانی در فقر و فلاکت به سر می‌برند. بعضی بر اساس یک اصل اخلاقی کار می‌کنند. بعضی از عذابی الهی می‌ترسند، یا به ثواب امید دارند، و … .

نیت‌ها و دلایل بسیار دیگری برای کمک به دیگران می‌توان یافت. بسیاری از این نیت‌ها، منشأی روان‌شناختی دارند، مثل دلسوزی و رحم، یا دریافت حس خوب بعد از کمک، و … . اما نیت‌هایی هم وجود دارند که بر یک حقیقت استوارند. مثلاً وقتی کسی باور دارد که انسان بودن، و تأمین نیازهای انسانی، در یک جامعۀ عادلانه رخ می‌دهد و باید برای ایجاد چنین جامعه‌ای با جان و دل تلاش کرد.

آنچه در این سخنِ نقل شده از پیامبر(ص) آمده، گزاره‌ای است که همچون یک حقیقت برین بیان شده است: «خداوند در ورود به “بهشت”، مقدم می‌دارد کسانی را که دیگران را بر خود مقدم می‌دارند». آن کس که به خودِ تنها، و نیازهای خود فکر می‌کند، و دیگران و نیازهایشان را در نظر نمی‌آورد، از «بهشت»، که محل رسیدن به اوج آرزوهاست، عقب می‌ماند. بهشت آنجاست که این «منیّت» و خودمحوری از میان برخاسته است. آنجا که محبتی اصیل به پروردگار، و به همراهان، حکم‌روای زندگی است. می‌توان یاری کردن به دیگران را بر این حقیقت بنا کرد و در این مسیر کمرنگ شدن «منیّت» و افزون شدن محبت به خدا و مردم را چشم داشت.

داستانی زیر از صدر اسلام نیز در این رابطه خواندنی است:

حذَیقه عدوی گوید: در جنگ یرموک، به جست‌وجوی پسر عم خویش، که مجروح در میدان افتاده بود پرداختم تا اگر رمقی در تن دارد، از آب خود به او بچشانم. او را زنده یافتم، همین که آب را به لبانش نزدیک کردم، صدای آه و ناله‌ی مجروح دیگری به گوش رسید. پسر عمویم بی‌آن‌که آبی بنوشد، اشاره کرد که آب را به آن شخص برسان. به سوی او رفتم، دیدم هشام بن عاص است. چون خواستم آب را به او بچشانم، ناله مجروح دیگری شنیده شد. هشام نیز با اشاره از من خواست که آب را به او برسانم به نزد او بردم، اما وی را مرده یافتم، به نزد هشام بازگشتم، اما او نیز جان باخته بود. به ناچار نزد پسر عم خویش باز آمدم، لیکن او هم از دنیا رفته بود.

***

[۳]

سخن پیامبر(ص) به یک معنا، حقیقتی انسانی و قابل فهم برای همه است: اگر کسی به واقع «برادر» باشد، نسبت به مشکلات برادرش حساسیت دارد. برادری، و محبت به برادر، به نحوی خیلی طبیعی به کسب اطلاع از وضعیت او و تلاش برای یاری منجر می‌شود.

همین حقیقت به کل جامعه سرایت پیدا می‌کند. در سخنی دیگر از پیامبر(ص) نقل شده است: «هرکه صبح کند در حالی که به امور مسلمانان اهتمام ندارد از ایشان نیست و هرکه فریاد کمک‌خواهی مردی را بشنود و به کمکش نشتابد ‌مسلمان نیست.» مسلمان بودن کاملاً به محبت به برادران و یاری کردن دیگر مسلمانان پیوند خورده است. اسلام پیامبر(ص) را به هیچ عنوان نمی‌توان به صورت یک آیین انفرادی (من و خدای خودم) تصور کرد. اما امروز روایت‌های بسیاری از اسلام وجود دارند که در آنها محبت به دیگران در راه خدا، نقش محوری ندارد.

در همین رابطه سخن زیر نیز خواندنی است:

پیامبراکرم(ص)، به یکى از اصحاب خود فرمود: «اى بندۀ خدا! به خاطر خدا دوست بدار، به خاطر خدا نفرت داشته باش، به خاطر خدا دوستى کن، به خاطر خدا دشمنى ورز، زیرا دوستى خدا جز با این‌ها به دست نیاید و آدمى تا چنین نباشد طعم ایمان را نچشد هر چند نماز و روزه‌اش بسیار باشد. امروزه دوستی و برادری مردم با یکدیگر بیشتر به خاطر دنیاست، برای دنیا دوستی می‌کنند و برای دنیا باهم دشمنی می‌ورزند.»

***

[۴]

«حرام» آن چیزی است که در راه به دست آوردنش حرمت پروردگار حفظ نشده باشد. مثلاً آن زمان که با ستم به بندگان خدا مالی به دست می‌آید، در واقع حرمت پروردگارِ آن مردم شکسته شده است.

میلی در ما هست که با پروردگارمان معامله کنیم: آنچه نفس‌مان طلب می‌کند را – هر چند از طریق ستم – به دست آوریم، ولی بعد پروردگار را با کارهای دیگر (در اینجا: عبادت مستحبی) راضی کنیم. این رویکرد معامله‌ای در رابطه با پروردگار به شدت مذموم است؛ این رویکرد در واقع آشکار می‌کند که ما نه پروردگار، بلکه آن خواستۀ نفس را می‌خواهیم و می‌پرستیم، هر چند ادعای عبودیت پروردگار را داشته باشیم.

فرو گذاشتن حرام، و حفظ حرمت پروردگار، نشانۀ داشتن پروای پروردگار و علاقه به اوست. این همان چیزی است که در مسیرمان به سوی پروردگارمان به آن نیازمندیم.

***

[۵]

مقصود از گره‌های اسلام، چیزهایی است که اسلام را استوار نگه داشته‌اند. این جالب است که آخرین گرهی که باز می‌شود نماز است. نگه داشتن صورت ظاهری نماز زحمتی ندارد، و می‌توان آن را حفظ کرد بی‌آنکه در دل به حقیقت دین باور داشت.

اخیراً به سخنی برخورد کردم که از جانب نحله‌ای از علما نقل می‌شد. مضمون سخن این بود که هر کس نمازهای پنج‌گانه را سر وقت ادا کند، نهایتاً راهی به سوی نجات پیدا می‌کند. هر چند از جزئیات سخن و شرایطی که ممکن است گویندگان قائل باشند مطلع نیستم، ولی ظاهر چنین سخنی به وضوح با آنچه قرآن گفته (مثلاً در سورۀ ماعون) و سخنان پیامبر(ص) مغایر است. از زمان پیامبر(ص) «ریا» و استفاده از ظاهر دین برای رسیدن به مقاصد دنیوی رواج داشته است. به همین خاطر هیچ‌گاه این ظواهر ملاک صداقت قلبی محسوب نمی‌شده. این سخن از پیامبر(ص) بسیار جالب توجه است: «به زیادیِ نماز و روزه و حج و احسان و ورد و ذکر شبانه مردم منگرید، بلکه به راستگویی و امانت‌داری آن‌ها توجه کنید.»

***

[۶]

این سخن، بخشی از یک سخنرانی امام حسین(ع) روبه‌روی سپاهیان حرّ بن یزید است.

تصور می‌کنم که یک ویژگی مهم این سخن این است که بنای خود را بر حقیقتی اصیل بنا می‌کند: رضایت داشتن به کار ستمگر، به معنی همراهیِ اوست، و این همراهی در قیامت (که حقیقت اعمال آشکار می‌شود) ادامه پیدا می‌کند.

رضایت به کار ستمگر گاهی صریح است: زمانی که کسی از ستمگر آشکارا دفاع کند و خواستار ادامۀ حکومت او باشد. یا زمانی که کسی به وضوح در خدمت ستمگر قرار گیرد و برای او کار کند.

ولی این سخن پیامبر(ص) راجع به این رضایت صریح نیست. آنچه که پیامبر(ص) از آن سخن می‌گوید، ضرورت «شوریدن» بر ستمگر است، هم در عمل و هم در بیان. نشوریدن بر ستم، نظاره کردن و به راه خود رفتن و به زندگی خود ادامه دادن، نوعی رضایت به ستم است. و آن حقیقت برین همین‌جا هم در کار است: سکوت من، درست همچون یاری کردن آشکار، مرا هم‌-راه آن ستمگر و هم‌سرنوشت با او می‌کند. من و او و دیگر یارانش با هم خواهیم بود. «آنگاه که نزد ما آید، خطاب به هم‌نشینش گوید: اى کاش میان من و تو، فاصله خاور و باختر بود، که چه بد دمسازى هستى!» (سورۀ زخرف، ۳۸)

«به اقتدای پیشوای عشق»، مجموعه‌ای بسیار خواندنی و تأمل‌برانگیز از سخنان و سیرۀ رسول خدا(ص) است که در وب‌سایت «آیات» منتشر شده است. برای ترغیب به مطالعۀ دقیق این مجموعه و تفکر بر آن، تعداد کمی از سخنان نقل شده در این مجموعه را در ادامه آورده‌ام.

این سخنان گویا و بی‌نیاز از شرح و تفصیل هستند. با وجود این، فکر کردم که خوب است بعضی فکرهایم راجع به این سخنان را به اشتراک بگذارم. این تأملات را بعد از نقل سخنان خواهید دید.

مجموعۀ کامل «به اقتدای پیشوای عشق» از این آدرس قابل دریافت است (دریافت به صورت فایل pdf). منابع سخنان زیر نیز در متن کامل مجموعه ذکر شده است.

***

🔸 امام حسین(ع)، از پیامبر خدا(ص) روایت نمود: کسی که دینش را از راه تفکر در نعمت‌های خدا، و تدبر در کتاب او و فهم سنت من به دست آرد، کوه‌ها بجنبند و او از جا نجنبد. و کسی که دینش را از دهان افراد فراگیرد و دنباله‌رو آنان شود، افراد او را به هر سو ببرند و دینش در معرض بزرگ‌ترین زوال است.

🔸 هنگامی پیامبر اکرم(ص) در تشییع جنازه‌ی یکی از یهودیان مدینه شرکت کرد. گروهی از صحابه نیز از آن حضرت تبعیت کردند و در تشییع شرکت نمودند، ولی بالاخره ناخشنودی خود را ابراز داشتند. پیامبر(ص) ایشان را مخاطب قرار داد و پرسید: «آیا این یهودی انسان نبوده است؟» [۱]

🔸 على(ع) جامه‌اى خرید، از آن خوشش آمد و آن را صدقه داد و فرمود: «از پیامبر خدا شنیدم که مى‌‌فرماید: هر که دیگران را بر خود مقدّم بدارد، خداوند در روز قیامت، در ورود به بهشت، او را مقدّم مى‌‌دارد.» [۲]

🔸 روزی مردى دیرتر [از دیگر اصحاب] به نزد پیامبر خدا آمد. پیامبر(ص) فرمود: «چرا دیر کردى؟» گفت: «برهنگى باعث شد، اى پیامبر خدا!» فرمود: «آیا همسایه‌اى نداشتى که دو جامه داشته باشد و یکى را به تو عاریه دهد؟» گفت: «چرا، اى پیامبر خدا!» فرمود: «او برادر تو نیست.» [۳]

🔸 پیامبراکرم(ص): محبوب‌ترین دین‌ها نزد خدا آیین حنیف است؛ پس هرگاه دیدى که امت من به ستمگر نمی‌گویند: «تو ستمگرى»، بى‌تردید از دست رفته‌اند.

🔸 پیامبراکرم(ص): هرگاه بدکار ستوده شود، عرش مى‌لرزد و پروردگار به خشم مى‌آید.

🔸 پیامبراکرم(ص): فرو گذاشتن یک لقمه حرام، نزد خدا محبوب تر از خواندن دو هزار رکعت نماز مستحبّى است. [۴]

🔸 پیامبراکرم(ص): هر آینه گره‌های اسلام یکی‌یکی گشوده خواهد شد و هر گاه گرهی باز شود مردم به گره بعدی آن خواهند پرداخت. اولین گرهی که باز می‌شود زیر پا گذاشتن داوری عادلانه است و آخرینِ آن نماز. [۵]

🔸 امام حسین(ع)، به نقل از رسول خدا(ص) فرمود: هر که فرمانراوایی ستمگر را ببیند که حرام‌های خدا را حلال می‌شمرد، پیمان خدا را می‌شکند، با سنت رسول خدا مخالفت می‌کند و در میان بندگان خدا بر اساس گناه و تجاوز رفتار می‌کند، و نه با کردار خود بر او بشورد و نه با گفتار خود، آنگاه بر خداست که [در روز جزا] او را به همان جایگاهی در آورد که آن ستمگر را در می‌آورد. [۶]

***

نکته‌هایی دربارۀ برخی از سخنان بالا

(اعداد ابتدای هر بند، به سخنی مورد نظر اشاره می‌کند. با کلیک کردن روی عدد می‌توانید آن سخن را ببینید.)

[۱]

خوب است که به این فکر کنیم آن صحابه از چه چیز ناراضی بودند؟

می‌دانیم که عده‌ای از یهودیان با مسلمانان رابطۀ خوبی نداشته‌اند. این موضوع به پیش از اسلام بر می‌گردد، زمانی که یهودیان به خاطر برتری در مال و قدرت، و همین‌طور به بهانۀ بهره‌مند بودن از آیینی الهی و برتر نسبت به اعراب جاهل، بین خود و اعراب یثرب مرزهای مشخص و غیرقابل نفوذی کشیده بودند.

شاید برای بعضی از مسلمانان، هویت مسلمانی هویتی در مقابل هویت یهودی (و دیگر هویت‌های موجود در آن روزگار) تلقی می‌شده؛ هویتی که می‌توانست باعث شود «ما»یی که این طرف مرز ایستاده‌ایم قدرت کافی در مقابل آن «دیگران» (در اینجا: یهودیان) پیدا کنیم.

پیامبر(ص) اما به هویتی فراگیرتر اشاره می‌کند: «آیا آن یهودی انسان نبوده است؟» او اجازه نمی‌داد که برچسب‌هایی که خود مردم به خودشان می‌زدند، یا از طریق فرهنگ و قومیت به ایشان می‌خورد، انسانیت اصیل‌شان را مخفی کند. این جالب است که پیامبر(ص) حتی وقتی در جنگ بود، اجازه نمی‌داد «دشمن» بودن طرف مقابل باعث فراموشی انسان بودن او شود. پیامبر(ص) در مورد همۀ انسان‌ها رسالت خاصی داشت. در همین مجموعۀ «به اقتدای پیشوای عشق» می‌خوانیم:

دندان رسول خدا(ص) در غزوه احد به دست مشرکان شکسته بود. به او گفتند: «در حق ایشان نفرین کن.» پاسخ داد: «من برای بدبخت کردن فرستاده نشده‌ام، من برای رحمت بر بشر آمده‌ام تا به سوی حق دعوتشان کنم.» آنگاه برای «دشمنان» چنین دعا کرد: «بار الها! قوم مرا بیامرز، اینان نمی‌دانند و ناآگاهند.»

***

[۲]

برای یاری کردن دیگران دلایل مختلفی می‌توان داشت. کسانی هستند که به نوعی رضایت درونی به هنگام کمک به دیگران چشم دوخته‌اند. بعضی از سر ترحم به دیگران کمک می‌کنند. یا کسانی هستند که مایلند خود از موهبت‌های دنیا، مثلاً خوراک و پوشاک خوب بهره ببرند، و نمی‌توانند با وجدانی آسوده این کار را انجام دهند وقتی کسانی در فقر و فلاکت به سر می‌برند. بعضی بر اساس یک اصل اخلاقی کار می‌کنند. بعضی از عذابی الهی می‌ترسند، یا به ثواب امید دارند، و … .

نیت‌ها و دلایل بسیار دیگری برای کمک به دیگران می‌توان یافت. بسیاری از این نیت‌ها، منشأی روان‌شناختی دارند، مثل دلسوزی و رحم، یا دریافت حس خوب بعد از کمک، و … . اما نیت‌هایی هم وجود دارند که بر یک حقیقت استوارند. مثلاً وقتی کسی باور دارد که انسان بودن، و تأمین نیازهای انسانی، در یک جامعۀ عادلانه رخ می‌دهد و باید برای ایجاد چنین جامعه‌ای با جان و دل تلاش کرد.

آنچه در این سخنِ نقل شده از پیامبر(ص) آمده، گزاره‌ای است که همچون یک حقیقت برین بیان شده است: «خداوند در ورود به “بهشت”، مقدم می‌دارد کسانی را که دیگران را بر خود مقدم می‌دارند». آن کس که به خودِ تنها، و نیازهای خود فکر می‌کند، و دیگران و نیازهایشان را در نظر نمی‌آورد، از «بهشت»، که محل رسیدن به اوج آرزوهاست، عقب می‌ماند. بهشت آنجاست که این «منیّت» و خودمحوری از میان برخاسته است. آنجا که محبتی اصیل به پروردگار، و به همراهان، حکم‌روای زندگی است. می‌توان یاری کردن به دیگران را بر این حقیقت بنا کرد و در این مسیر کمرنگ شدن «منیّت» و افزون شدن محبت به خدا و مردم را چشم داشت.

داستانی زیر از صدر اسلام نیز در این رابطه خواندنی است:

حذَیقه عدوی گوید: در جنگ یرموک، به جست‌وجوی پسر عم خویش، که مجروح در میدان افتاده بود پرداختم تا اگر رمقی در تن دارد، از آب خود به او بچشانم. او را زنده یافتم، همین که آب را به لبانش نزدیک کردم، صدای آه و ناله‌ی مجروح دیگری به گوش رسید. پسر عمویم بی‌آن‌که آبی بنوشد، اشاره کرد که آب را به آن شخص برسان. به سوی او رفتم، دیدم هشام بن عاص است. چون خواستم آب را به او بچشانم، ناله مجروح دیگری شنیده شد. هشام نیز با اشاره از من خواست که آب را به او برسانم به نزد او بردم، اما وی را مرده یافتم، به نزد هشام بازگشتم، اما او نیز جان باخته بود. به ناچار نزد پسر عم خویش باز آمدم، لیکن او هم از دنیا رفته بود.

***

[۳]

سخن پیامبر(ص) به یک معنا، حقیقتی انسانی و قابل فهم برای همه است: اگر کسی به واقع «برادر» باشد، نسبت به مشکلات برادرش حساسیت دارد. برادری، و محبت به برادر، به نحوی خیلی طبیعی به کسب اطلاع از وضعیت او و تلاش برای یاری منجر می‌شود.

همین حقیقت به کل جامعه سرایت پیدا می‌کند. در سخنی دیگر از پیامبر(ص) نقل شده است: «هرکه صبح کند در حالی که به امور مسلمانان اهتمام ندارد از ایشان نیست و هرکه فریاد کمک‌خواهی مردی را بشنود و به کمکش نشتابد ‌مسلمان نیست.» مسلمان بودن کاملاً به محبت به برادران و یاری کردن دیگر مسلمانان پیوند خورده است. اسلام پیامبر(ص) را به هیچ عنوان نمی‌توان به صورت یک آیین انفرادی (من و خدای خودم) تصور کرد. اما امروز روایت‌های بسیاری از اسلام وجود دارند که در آنها محبت به دیگران در راه خدا، نقش محوری ندارد.

در همین رابطه سخن زیر نیز خواندنی است:

پیامبراکرم(ص)، به یکى از اصحاب خود فرمود: «اى بندۀ خدا! به خاطر خدا دوست بدار، به خاطر خدا نفرت داشته باش، به خاطر خدا دوستى کن، به خاطر خدا دشمنى ورز، زیرا دوستى خدا جز با این‌ها به دست نیاید و آدمى تا چنین نباشد طعم ایمان را نچشد هر چند نماز و روزه‌اش بسیار باشد. امروزه دوستی و برادری مردم با یکدیگر بیشتر به خاطر دنیاست، برای دنیا دوستی می‌کنند و برای دنیا باهم دشمنی می‌ورزند.»

***

[۴]

«حرام» آن چیزی است که در راه به دست آوردنش حرمت پروردگار حفظ نشده باشد. مثلاً آن زمان که با ستم به بندگان خدا مالی به دست می‌آید، در واقع حرمت پروردگارِ آن مردم شکسته شده است.

میلی در ما هست که با پروردگارمان معامله کنیم: آنچه نفس‌مان طلب می‌کند را – هر چند از طریق ستم – به دست آوریم، ولی بعد پروردگار را با کارهای دیگر (در اینجا: عبادت مستحبی) راضی کنیم. این رویکرد معامله‌ای در رابطه با پروردگار به شدت مذموم است؛ این رویکرد در واقع آشکار می‌کند که ما نه پروردگار، بلکه آن خواستۀ نفس را می‌خواهیم و می‌پرستیم، هر چند ادعای عبودیت پروردگار را داشته باشیم.

فرو گذاشتن حرام، و حفظ حرمت پروردگار، نشانۀ داشتن پروای پروردگار و علاقه به اوست. این همان چیزی است که در مسیرمان به سوی پروردگارمان به آن نیازمندیم.

***

[۵]

مقصود از گره‌های اسلام، چیزهایی است که اسلام را استوار نگه داشته‌اند. این جالب است که آخرین گرهی که باز می‌شود نماز است. نگه داشتن صورت ظاهری نماز زحمتی ندارد، و می‌توان آن را حفظ کرد بی‌آنکه در دل به حقیقت دین باور داشت.

اخیراً به سخنی برخورد کردم که از جانب نحله‌ای از علما نقل می‌شد. مضمون سخن این بود که هر کس نمازهای پنج‌گانه را سر وقت ادا کند، نهایتاً راهی به سوی نجات پیدا می‌کند. هر چند از جزئیات سخن و شرایطی که ممکن است گویندگان قائل باشند مطلع نیستم، ولی ظاهر چنین سخنی به وضوح با آنچه قرآن گفته (مثلاً در سورۀ ماعون) و سخنان پیامبر(ص) مغایر است. از زمان پیامبر(ص) «ریا» و استفاده از ظاهر دین برای رسیدن به مقاصد دنیوی رواج داشته است. به همین خاطر هیچ‌گاه این ظواهر ملاک صداقت قلبی محسوب نمی‌شده. این سخن از پیامبر(ص) بسیار جالب توجه است: «به زیادیِ نماز و روزه و حج و احسان و ورد و ذکر شبانه مردم منگرید، بلکه به راستگویی و امانت‌داری آن‌ها توجه کنید.»

***

[۶]

این سخن، بخشی از یک سخنرانی امام حسین(ع) روبه‌روی سپاهیان حرّ بن یزید است.

تصور می‌کنم که یک ویژگی مهم این سخن این است که بنای خود را بر حقیقتی اصیل بنا می‌کند: رضایت داشتن به کار ستمگر، به معنی همراهیِ اوست، و این همراهی در قیامت (که حقیقت اعمال آشکار می‌شود) ادامه پیدا می‌کند.

رضایت به کار ستمگر گاهی صریح است: زمانی که کسی از ستمگر آشکارا دفاع کند و خواستار ادامۀ حکومت او باشد. یا زمانی که کسی به وضوح در خدمت ستمگر قرار گیرد و برای او کار کند.

ولی این سخن پیامبر(ص) راجع به این رضایت صریح نیست. آنچه که پیامبر(ص) از آن سخن می‌گوید، ضرورت «شوریدن» بر ستمگر است، هم در عمل و هم در بیان. نشوریدن بر ستم، نظاره کردن و به راه خود رفتن و به زندگی خود ادامه دادن، نوعی رضایت به ستم است. و آن حقیقت برین همین‌جا هم در کار است: سکوت من، درست همچون یاری کردن آشکار، مرا هم‌-راه آن ستمگر و هم‌سرنوشت با او می‌کند. من و او و دیگر یارانش با هم خواهیم بود. «آنگاه که نزد ما آید، خطاب به هم‌نشینش گوید: اى کاش میان من و تو، فاصله خاور و باختر بود، که چه بد دمسازى هستى!» (سورۀ زخرف، ۳۸)

 

سه درس برای معلمان

(با نگاه به زندگی حسین بن علی)

گفته‌اند که عاشورا را می‌توان «مدرسه» نامید، چرا که که آن افرادی که در این واقعه نقش داشته‌اند، حسین بن علی و یارانش، در طول مسیر چیزهای بسیار آموختند و آموخته‌ها را زیستند و بالیدند. اگر عاشورا را مدرسه بدانیم، چه بسا که بتوانیم از آن درس‌هایی برای معلمان، با هر مخاطب و در هر حوزه‌ای که باشند، بیابیم.

این درس‌ها شاید بسیار باشند. اما به صورت مختصر می‌خواهم سه درسی را که در مواجهه با این واقعه مهم یافته‌ام بیان کنم؛ درس‌هایی که گمان می‌کنم هر معلمی که به دنبال حیات بخشیدن به مخاطبانش است، مهم خواهد یافت.

۱)

گاهی این حقیقت فراموش می‌شود که حسین بن علی در پاسخ به مردم کوفه تصمیم گرفت حرکت خود را آغاز کند؛ اگر خواسته‌ی این مردم نبود حسین بن علی چنین مسیری را برنمی‌گزید. نامه مردم کوفه(۱)یکی از نامه‌های ابتدایی مردم کوفه:

سلام بر تو باد. در ستایش خدایی که هیچ معبود به حقّی جز او نیست با تو هم‌زبانیم. اما بعد، ستایش خدایی راست که دشمن بیدادگر کینه‌توز تو را در هم شکست. همان کسی که بر این امت چیره گشت و با نیرنگ امر [خلافت] آنان را ربود. بیت‌المال امت را غصب کرد و بدون رضایت آنان بر آنان فرمان راند، سپس نیکان امت را کشت و بدانشان را نگه داشت و مال خدا را به دست ستمگران و توانگران سپرد. خدایش از رحمت خویش دور دارد چنانکه قوم ثمود را دور داشت. اکنون ما مردم عراق پیشوایی نداریم. به سوی ما رهسپار شو، امید است خدای متعال به وسیله‌ی تو ما را به حق فراهم آورد. ما در نمازهای جمعه و عید با نعمان بن بشیر – که در قصر زمامداری خود است – کاری نداریم و اگر خبر یابیم که به سوی ما رهسپار شده‌ای بیرونش کرده، به خواست خدا تا شام تعقیبش می‌نماییم. سلام و رحمت خدا بر تو باد.» (برگرفته از کتابچه «نهضت عاشورا»)
به این امید ارسال شده بود که شاید با رهبری حسین بن علی راهی برای خروج از حکومت ترس و سرکوب اموی یافت شود. از متن نامه‌ها چنین بر می‌آید که آنها گویندگان بی‌عمل نبودند و پس از مرگ معاویه، تلاش‌هایی را برای مخالفت با حاکم کوفه آغاز کرده بودند.

پاسخ حسین بن علی، تأیید دغدغه‌های عدالت‌جویانه‌ی آنها و تأکیدی بر وظایف پیشوا بود(۲)یخشی از پاسخ حسین بن علی: … سخن بیشتر شما این بود که ما پیشوایی نداریم، به سوی ما بیا، امید است خدای متعال به وسیله‌ی تو ما را بر هدایت و حق فراهم آورد. اکنون برادر، پسرعمو و شخص مورد وثوق خاندانم را نزد شما می‌فرستم. از او خواسته‌ام تا احوال و امور و افکار شما را برایم بنویسد. اگر نوشت که بزرگان و اندیشمندان و خردمندان شما بر آنچه فرستادگان شما می‌گویند و در نامه‌هایتان خوانده‌ام همداستانند، به زودی نزد شما خواهم آمد، ان شاء الله.
به جانم سوگند امام و پیشوا نیست مگر آن‌کس که به قرآن عمل کند و عدل را به پا دارد و حق را اجرا کند و خود را وقف راه خدا سازد. والسلام.» (برگرفته از کتابچه «نهضت عاشورا»)
. اما، در عین حال، در آن می‌توان امید وی به تغییر وضعیت را دید، و این امیدواری تأییدی برای امید مردم بود.

برای فهم بهتر وضعیت، دو نکته است که باید در نظر داشت. یکی اینکه یزید (بر خلاف تصور شایع) فردی ضعیف و ترسو نبود. او که حاصل بیست سال حکومت پدرش را تحویل گرفته بود، بعید بود با مخالفان مماشات کند و به آسانی و از سر ضعف حکومت عراق را واگذارد. به این ترتیب پاسخ حسین بن علی به نامه‌های مردم کوفه، مواجه‌ای با یک خطر جدی بود. رو در رو شدن با خطر در مسیر حق، برای همه‌ی جویندگان حقیقت که ناظر این صحنه هستند، امیدبخش است. برای زنده کردن امید، اغلب – اگر نه همیشه – باید خطر را پذیرا بود.

نکته دوم اینکه کوفه پیش از این شاهد رخدادهایی بود که حاصلش شکست علی بن ابی‌طالب و حسن بن علی در نبرد با معاویه بود. افرادی بر اساس همین رخدادها، مردم کوفه را به کل سست و غیرقابل اتکا می‌دانستند و حسین بن علی را از رفتن باز می‌داشتند. حسین بن علی از آنچه گذشته بود بی‌خبر نبود، و بی قید و شرط به مردم کوفه پاسخ مثبت نداد، اما این درخواست را به کل رد هم نکرد، بلکه مسلم بن عقیل را برای تحقیق و دیدن وضعیت مردم به آنجا فرستاد. این برخورد، حیات‌بخشِ امید است برای کسانی که حتی ممکن است خودشان هم تصویری منفی از خود داشته باشند، و گمان می‌کنم که این موضوع برای حسین اهمیتی اساسی داشت(۳)به این هم دقت کنید که برخلاف تصور رایج، نیروهای اصلی نبرد علیه حسین بن علی نه از مردم کوفه، که سپاهیان شام بودند. بله، مردم کوفه سرکوب شدند و به خاطر ضعفی که در ساختار اجتماعی خود داشتند نتوانستند تشکیلات مناسبی برای کمک به حسین بن علی داشته باشند، ولی اینکه آنان را کشندگان حسین بدانیم (و به این ترتیب تحلیل مسلم از وضعیت کوفه را به شدت بی‌اعتبار جلوه دهیم) درست نیست (برای اطلاعات بیشتر در این مورد بنگرید به کتاب «عاشورا شناسی» اثر محمد اسفندیاری)..

امید البته مبنا و پایه‌ای محکم می‌خواهد. می‌توان ماجرای عاشورا را با این سؤال دوباره خواند که امید را بر چه پایه‌ای می‌توان استوار کرد و پرشور کمر همت به کاری که باید بست. اما در هر حال، چیزی که به قطع در این زمانه‌ی دشوار احتیاج داریم، معلمانی هستند که با آموزه‌ها، و البته با زندگی خود امید را در دل مخاطبان‌شان زنده کنند.

۲)

زندگی حسین بن علی، چه در زمان معاویه و چه بعد از آن یک زندگی «عادی» نبود. مقصودم از «عادی» شدن زندگی، تن دادن به ارزش‌ها و عقاید مرسوم زندگی اجتماعی به هدف پذیرفته شدن در آن اجتماع است. برای مثال، حکومت اموی تلاش بسیاری کرد برای القای این موضوع که اطاعت از خلیفه، به عنوان جانشین پیامبر (و بعدها، جانشین خدا، که به خاطر این جانشینی مستقیم مقامی بالاتر از پیامبر هم دارد) واجب است. طبیعتاً کسانی که این طرز فکر را می‌پذیرفتند زندگی ساده‌تری داشتند. بسا علمایی که مبلغ چنین تفکری شدند، و طبیعتاً حکومت برای شایع کردن این تفکر (که به صراحت در تقابل با آموزه‌های قرآن و پیامبر بود) نیاز به همراهی علما داشت.

حسین بن علی اما بارها به صراحت این تلقی از اطاعت را رد کرد، و عملاً هم تن به اطاعت بی‌چون و چرا از قدرت نداد. به علاوه علمایی که با قدرت همراه شده بودند (چه به صورت فعال و چه با سکوت‌شان) با صراحت نقد می‌کرد. او، در روزگار معاویه، خطاب به چنین علمایی گفت:

و اگر بدانید، مصیبت شما از همه‌ی مردم بزرگ‌تر است، که در حفظ جایگاه عالمان مغلوب شدید. زیرا گذرگاه کارها و احکام به دست عالمان به خداست، که بر حلال و حرام او امینند. این جایگاه را از شما ربودند، و آن از شما ربوده نشد مگر به خاطر پراکندگی شما از [حول] حق، و اختلافتان در سنت [پیامبر(ص)]، با اینکه [بر آن] دلیل روشن داشتید. و اگر بر آزارها شکیبا بودید و در راه خدا هزینه‌ها را تحمل می‌کردید، امور خدا بر عهده‌ی شما در می‌آمد و از جانب شما به جریان می‌افتاد و به شما بازمی‌گشت. ولی شما ظالمان را در جای خودتان نشاندید و امور خدا را به آنان سپردید تا بر اساس شبهه‌ها کار کنند و به راه شهوت‌ها روند. فرار شما از مرگ و خوش بودن شما به زندگی دنیا که [ناگزیر] ترکتان خواهد کرد، آنان را بر این [جایگاه] چیره کرد(۴)خطبه‌ی منا، برگرفته از کتابچه «نهضت عاشورا».

پایبندی به حق و مقابله با ارزش‌ها و عقاید پذیرفته شده‌ی حکومت و جامعه، احتیاج به آزادگی و شجاعت دارد. نکته این است که معدود کسانی که این ویژگی‌ها را در زندگی خود به نمایش می‌گذارند، آتش زیر خاکسترِ شجاعت و آزادمنشی را در دل بسیاری کسان دیگر شعله‌ور می‌کنند. از همین رو است که بیان صریح عقیده، و زیستن بر اساس عقیده اهمیت والایی در منش حسین بن علی دارد.

امروز، در روزگاری که بت‌های جدید از هر سو در دل مردم ترس افکنده‌اند، احتیاج داریم به معلمانی شجاع که آزادمنشانه – و نیز پرشور و بی‌قرار – حقیقت را جستجو کنند، آن را به بیان در آورند، و بر اساس آن زندگی کنند. تنها به این ترتیب است که شجاعت و آزادگی به دیگر مردم جامعه منتقل می‌شود، و نزدیک شدن جامعه به وضع دل‌خواه میسر می‌شود.

۳)

ما در راه حقیقت، مدیون بسیاری از گذشتگانی هستیم که راه را هموار کرده‌اند و دانش و شیوه‌ی سلوکی که برای طی مسیر لازم است را برای ما به میراث گذاشته‌اند. علاوه بر دانش، ما میراث‌دار آرزوهای آنان نیز هستیم. در واقع، این اشتراک آرزو ما را هم‌مسیر کرده است. اگر من دغدغه‌ی برقراری عدالت در جامعه را دارم و در این راه می‌کوشم، هم‌مسیر می‌شوم با همه‌ی کسانی که این آرزو را داشته‌اند.

البته علی‌رغم تلاش آنان، هنوز تا تحقق عدالت فراگیر در جامعه‌مان فاصله‌ی زیادی داریم. بنابراین اگر خود را میراث‌دار بدانیم، سعی می‌کنیم درست بفهمیم که مسیر تا کجا پیموده شده و چه کارهایی باقی مانده، و همه‌ی سعی‌مان را می‌کنیم تا چند قدم به آرمان مشترک‌مان نزدیک‌تر شویم و سپس کار را به آیندگان بسپاریم. به تعبیری، وفا به آنانی که زندگی‌شان را در راه آرمانی والا گذاشته‌اند، این است که ما نیز زندگی‌مان را در راه آن آرمان، که البته آرمان خود ما هم هست، صرف کنیم.

حسین بن علی خود را ادامه دهنده‌ی راه پیامبر می‌داند، پیامبری که آرمانش رها شدن مردم از قیود بت‌های درونی و بیرونی بود (۵)سوره اعراف، آیه ۱۵۷: همانان که از این فرستاده، پیامبر درس نخوانده -که [نام‌] او را نزد خود، در تورات و انجیل نوشته مى‌یابند- پیروى مى‌کنند؛ [همان پیامبرى که‌] آنان را به کار پسندیده قرا می‌خواند، و از کار ناپسند باز مى‌دارد، و براى آنان چیزهاى پاکیزه را حلال و چیزهاى ناپاک را بر ایشان حرام مى‌گرداند، و از [دوش‌] آنان قید و بندهایى را که بر ایشان بوده است برمى‌دارد. پس کسانى که به او ایمان آوردند و بزرگش داشتند و یاریش کردند و نورى را که با او نازل شده است پیروى کردند، آنان همان رستگارانند.، تا همه، بی تفاوت و تبعیض، در سایه‌ی رحمت یک پروردگار، و در قالب یک امت، بتوانند تمام استعدادهای خود را شکوفا کنند. حسین جا به جا به این اشاره می‌کند که پیامبر چه می‌گفت و چه می‌خواست، و یادآوری می‌کند که آنچه او می‌خواست واگذاشته شده و باید آن خواسته را احیا کرد و پروژه را پیش برد. او به صراحت می‌گوید:

می‌بینید که پیمان‌های خدا شکسته می‌شود و باکتان نیست. اگر پاره‌ای از پیمان‌های پدرانتان شکسته شود نگران [و پریشان] می‌گردید، و [حال آنکه] پیمان رسول خدا خوار و ناچیز شده است.
کوران و گنگان و بیماران زمینگیر در شهرها به حال خود رها شده‌اند و به آن‌ها ترحمی نمی‌شود. [با این حال،] شما به کاری که شایسته‌تان است برنمی‌خیزید و دیگران را نیز در این راه مدد نمی‌رسانید و با مسامحه و سازش با ستمکاران خود را آسوده می‌دارید. این همه، از جمله چیزهایی است که خدا شما را بدان فرمان داده […](۶)خطبه‌ی منا، برگرفته از کتابچه «نهضت عاشورا».

شاید حسین می‌توانست فقط به آرمان اشاره کند و چیزی از پیامبر، یعنی آن کسی که این آرمان را با این ویژگی‌ها توصیف کرد و برایش جنگید نگوید. اما در این صورت دو چیز از دست می‌رفت. نخست آنکه پیامبر زندگیِ زیسته‌ای دارد که توصیف نحوه‌ی مبارزه برای این آرمان است. اشاره به خواسته‌ی پیامبر، یادآوری این زندگی زیسته است، و چه دلیلی دارد که مخاطبان از این زندگی محروم شوند؟ و دیگر آنکه حسین با یادآوری پیامبر به خود و مخاطبانش، پیامبر را همراه خود و مخاطبان می‌کند در مسیر. مسیری که با همراهی طی شود متفاوت است با مسیری که به تنهایی طی شود. ذکر، یعنی یادآوری، و تلاش برای وفا، معجزه می‌کند: دل بینا و همراه می‌شود و ترس و دودلی بی‌حاصل دور می‌شود و قدم‌ها استوار می‌شوند.

یکی از کارهای مهم معلم، آشنا کردن دانش‌آموزان است با روندگان راه حقیقت، و همراه کردن دانش‌آموزان با ایشان. شاید این مهم‌ترین کار باشد، چرا که اگر این کار درست صورت گیرد، میراث به آیندگان منتقل می‌شود، حتی اگر معلم خود فرصت یا توان کافی نداشته باشد. و البته می‌دانیم، معلم اگر بخواهد این کار را خوب انجام دهد باید بکوشد که خود میراث‌دار باشد.

 

پی‌نوشت

پی‌نوشت
۱ یکی از نامه‌های ابتدایی مردم کوفه:

سلام بر تو باد. در ستایش خدایی که هیچ معبود به حقّی جز او نیست با تو هم‌زبانیم. اما بعد، ستایش خدایی راست که دشمن بیدادگر کینه‌توز تو را در هم شکست. همان کسی که بر این امت چیره گشت و با نیرنگ امر [خلافت] آنان را ربود. بیت‌المال امت را غصب کرد و بدون رضایت آنان بر آنان فرمان راند، سپس نیکان امت را کشت و بدانشان را نگه داشت و مال خدا را به دست ستمگران و توانگران سپرد. خدایش از رحمت خویش دور دارد چنانکه قوم ثمود را دور داشت. اکنون ما مردم عراق پیشوایی نداریم. به سوی ما رهسپار شو، امید است خدای متعال به وسیله‌ی تو ما را به حق فراهم آورد. ما در نمازهای جمعه و عید با نعمان بن بشیر – که در قصر زمامداری خود است – کاری نداریم و اگر خبر یابیم که به سوی ما رهسپار شده‌ای بیرونش کرده، به خواست خدا تا شام تعقیبش می‌نماییم. سلام و رحمت خدا بر تو باد.» (برگرفته از کتابچه «نهضت عاشورا»)

۲ یخشی از پاسخ حسین بن علی: … سخن بیشتر شما این بود که ما پیشوایی نداریم، به سوی ما بیا، امید است خدای متعال به وسیله‌ی تو ما را بر هدایت و حق فراهم آورد. اکنون برادر، پسرعمو و شخص مورد وثوق خاندانم را نزد شما می‌فرستم. از او خواسته‌ام تا احوال و امور و افکار شما را برایم بنویسد. اگر نوشت که بزرگان و اندیشمندان و خردمندان شما بر آنچه فرستادگان شما می‌گویند و در نامه‌هایتان خوانده‌ام همداستانند، به زودی نزد شما خواهم آمد، ان شاء الله.
به جانم سوگند امام و پیشوا نیست مگر آن‌کس که به قرآن عمل کند و عدل را به پا دارد و حق را اجرا کند و خود را وقف راه خدا سازد. والسلام.» (برگرفته از کتابچه «نهضت عاشورا»)
۳ به این هم دقت کنید که برخلاف تصور رایج، نیروهای اصلی نبرد علیه حسین بن علی نه از مردم کوفه، که سپاهیان شام بودند. بله، مردم کوفه سرکوب شدند و به خاطر ضعفی که در ساختار اجتماعی خود داشتند نتوانستند تشکیلات مناسبی برای کمک به حسین بن علی داشته باشند، ولی اینکه آنان را کشندگان حسین بدانیم (و به این ترتیب تحلیل مسلم از وضعیت کوفه را به شدت بی‌اعتبار جلوه دهیم) درست نیست (برای اطلاعات بیشتر در این مورد بنگرید به کتاب «عاشورا شناسی» اثر محمد اسفندیاری).
۴, ۶ خطبه‌ی منا، برگرفته از کتابچه «نهضت عاشورا»
۵ سوره اعراف، آیه ۱۵۷: همانان که از این فرستاده، پیامبر درس نخوانده -که [نام‌] او را نزد خود، در تورات و انجیل نوشته مى‌یابند- پیروى مى‌کنند؛ [همان پیامبرى که‌] آنان را به کار پسندیده قرا می‌خواند، و از کار ناپسند باز مى‌دارد، و براى آنان چیزهاى پاکیزه را حلال و چیزهاى ناپاک را بر ایشان حرام مى‌گرداند، و از [دوش‌] آنان قید و بندهایى را که بر ایشان بوده است برمى‌دارد. پس کسانى که به او ایمان آوردند و بزرگش داشتند و یاریش کردند و نورى را که با او نازل شده است پیروى کردند، آنان همان رستگارانند.

تو را به انجام محال وصیت می کنم!

 

🍃 بخش‌هایی از متن شعر

(متن کامل شعر را از اینجا دریافت کنید.)

آنجا در آستانهء مغاکی الکتریکی
به بلندای آسمان، ادوارد را دیدم
سی سال پیش،
و زمانه کمتر از امروز سرکش بود…
هر دو به هم گفتیم:
اگر گذشته ات تجربه ای ست
فردا را به معنائی و رؤیائی بدل کن!
برویم،
برویم به سوی فردامان، دلگرم
از صدقِ خیال و معجزهء گیاه /

نیویورک، ادوارد بر می خیزد
در بامداد کسالت بار، آهنگی از
موزارت می نوازد
در میدان تنیس دانشگاه می دود.
می اندیشد به سفر اندیشه از خلال مرزها
و بر فراز موانع.
نیویورک تایمز می خواند
تفسیری شورشی می نگارد

و دشنام می دهد به مستشرقی
که ژنرال را به نقطه ضعفی
در دل زنی شرقی رهنمون می شود.
دوش می گیرد
و لباسش را بر می گزیند به اراستگیِ خروس.
و می نوشد
قهوه اش را با شیر. و به بامداد نهیب می زند:
بجنب! /

بر باد راه می رود. و در باد
می‌داند که کیست. باد را سقفی نیست.
باد را خانه ای نیست… .

به سرزمین هایی عشق می ورزد و آنها را ترک می کند
[ آیا محال دور از دسترس است؟]
دوست دارد به سوی هر ناشناخته ای سفر کند
چرا که در سفرِ آزاد بین فرهنگها ست
که جویندگان گوهر انسانی
شاید فضای کافی برای همگان بیابند…

حسرتِ آینده‌ای والاتر، دورتر،
بسیار دورتر. رؤیایم رهنمای گام های من است
و بینشم رؤیایم را می‌نشاند
بر زانویم
چون گربه ای دست آموز. این است واقعیتِ
خیالی
و فرزند اراده: ما می‌توانیم
حتمیتِ مغاک را تغییر دهیم!

– حسرتِ دیروز چه؟

* عاطفه ای که اندیشمند را به کار نمی آید مگر برای آنکه
درک کند کششِ غریبه را به ابزارهای غیاب
ولی من، حسرتم کشمکشی‌ست بر سرِ
اکنونی که تخم های فردا را
در چنگ می فشرد

در جهانی بی آسمان، زمین
به مغاک بدل می شود و شعر یکی از
هدایای تسکین و یکی از خصلت های
باد، جنوبی یا شمالی.
وصف مکن آنچه را که دوربین می‌بیند از
زخمهایت. و فریاد زن تا بشنوی خودت را
و فریاد زن تا بدانی که هنوز زنده ای
و زنده ای و اینکه زندگی بر این زمین
ممکن است.
پس امیدی برای سخن اختراع کن
و جهتی یا سرابی بیافرین که امید را تداوم بخشد
و آواز سر ده، که زیبایی آزادی ست/

و گفت: اگر من پیش از تو مردم
تو را به انجام محال وصیت می کنم!
پرسیدم آیا محال دور از دسترس است؟
گفت: به فاصلهء یک نسل
پرسیدم و اگر پیش از تو من مردم؟
گفت: به کوه های الجلیل تسلیت خواهم گفت
و خواهم نوشت: «زیبایی شناسی چیزی نیست جز
رسیدن به تناسب» و حالا فراموش مکن:
اگر پیش از تو مردم
تو را به انجام محال و صیت می‌کنم!

عقابی قله‌ی خویش را به سوی بالا
و هرچه بالاتر وداع می گوید
که اقامت بر المپ
و بر فراز قله ها
ستوه آور است

بدرود،
بدرود شعر درد.

(متن کامل شعر را از اینجا دریافت کنید.)

انتظار، دعوت به حماسه و اقدام است

خورشید مغرب (غیبت، انتظار، تکلیف) - ویکی‌نور، دانشنامۀ تخصصیقطعه‌ای از کتاب «خورشید مغرب»

نباید پنداشت که انتظار ظهور، و چشم به راه «مهدی موعود» بودن، به گونه‌‌ای، موجب از دست هشتن حرکتهای اصلاحی، و حماسه‌های دینی و اجتماعی است. هرگز چنین نیست. انتظار، دعوت به «نپذیرفتن» است، نه «پذیرفتن»، نپذیرفتن باطل، نپذیرفتن ستم، نپذیرفتن بردگی و ذلت. انتظار، درفش بنیادگر مقاومت است، در برابر هر ناحقّی، و هر ستمی، و هر ستمگری.

[…] چگونه انسانِ مؤمن و معتقد به عدالت و داد، و متعهد نسبت به اجرای عدالت و داد، خود، در سالهای سال دوران عمر خویش، ساکت می‌نشیند، و هر ظلم و ناحقی را تحمل می‌کند، و آرمان اعتقادی و تعهدی خویش را به کناری می‌نهد، تا پس از سالها و سده‌ها، ظهور تحقق یابد، و مصلح موعود بیاید، و عقاید و تعهدات او را تحقق بخشد؟ چگونه انسان معتقد متعهّد چنین خواهد کرد؟ و چگونه جامعه مؤمن و متعهّد چنین خواهد زیست؟ آنچه مصلح موعود و یاران او انجام می‌دهند، تکلیف خود آنان است در روزگار ظهور. تکلیف امروز ما چه خواهد شد؟ و اگر انجام ندهیم چگونه خواهد بود؟ نه… سستی و سکوت پذیرفته نیست. انتظار، دعوت به حماسه و اقدام است، و هدایت به حرکت و قیام. و چنانکه گفته‌اند: «خودداری از جنگ، وسیله آمدنِ اَبَرمرد نیست…».

(خورشید مغرب، محمدرضا حکیمی، انتشارات دلیل ما، ص۲۶۳)

مرگ سقراط

کتاب سقراط عیسی بودا اثر فردریک لونوآر - فرزان روز | با تخفیف | 30بوک🍃 بخشی از فصل ۸ کتاب «سقراط، عیسی، بودا – سه آموزگار زندگی»

حدود سال ۳۹۹ پیش از میلاد مسیح – این، تاریخی است که نویسندگان زندگینامه‌های سقراط اختیار کرده‌‌اند، اما چیزی جز تاریخی تقریبی نیست – سه شهروند آتنی سقراط را به محضر دادگاه می‌کشانند. سخن، بر سر آنوتوس بازرگان دولتمندی که به خاطر استعدادهایش در سخنوری شهره است اما از سوی دیگر مدافع بی‌امان حکومت مردم سالاری است. و دو تن از دوستانش ملیتوس شاعر و لوکون اسخن پرداز است. این سه قویا میگویند که سقراط خطری جدی برای نظام دولت-شهر است، و دو ادعانامه علیه او مطرح می‌کنند که افلاطون در دفاعیه سقراط چکیده آنها را این گونه آورده است: «سقراط به سبب فاسد گردانیدن جوانان و تصدیق نکردن خدایان دولت – شهر، بلکه، به جای آنها، تصدیق ایزدانی تازه گناهکار است».

اتهام دیگر به «نیرو یا روح ملازم» ی که او غالبا به آن اشاره می‌کرد ارجاع می‌دهد. سقراط، به همان گونه که قانون نیز اجازه این کار را به او می‌دهد، بهتر می‌داند تا به جای قرائت آن خطابه درخشانی که لوسیاس، دوستش، برای او تهیه کرده است، دفاع از خویشتن در برابر مجمع پانصد و یک تن داوران را خود صیانت کند. این محاکمه را، در اساس، افلاطون در دفاعیه سقراط خود گزارش کرده است […] . در پیشگاه هلیئه‌آ، دادگاه ملت، نخست دادستان رشته کلام را به دست می‌گیرد. سقراط با افشاء دروغهائی که در خطابه‌های درخشان ایرادشده سوی او سرازیر شده است پاسخی جانانه می‌دهد: «من خود خویشتن را نشناخته‌‌ام» و در رویارویی با آن خطابه‌ها اعلام می‌کند که همان زبان معمول خود را، همان را که در طول دهه‌ها بر میدانهای عمومی اختیار کرده است، به کار خواهد گرفت. پس، از قضات خویش می‌خواهد که به شکل خطابه او توجه نکنند، «بلکه تنها، به دقت، بنگرند که آیا آنچه من می‌گویم درست است یا نه. فضیلت قاضی در همین است » (دفاعیه ۱۸، آ). سقراط میداند که در دولت-شهر دارای شهرت خوبی نیست و او ناگزیر خواهد بود که در جریان محاکمه‌‌اش، علاوه بر مدعیان از پیش شناخته شده‌‌اش، با شمار بسیاری از «اشباح»، همه کسانی که با سیمایی پوشیده با نقاب بهتان‌هایی را بر ضد پراکنده‌‌اند به نبرد پردازد.

با همه اینها، او در همان وهله نخست و به شیوه‌‌ای روشن این حالت را به خود می‌گیرد که در هماهنگی با اصول خویش نقش بازی در آن محاکمه را به تمامی ایفا خواهد کرد: «باشد که هرآنچه خدایان را خشنود خواهد کرد روی دهد؛ باید از قانون اطاعت کرد و از خویشتن دفاع نمود.». اما مواظب است تا بیفزاید که پشتیبانی متعال دارد: آپولو، خدای آن دولت-شهر که به وسیله پیشگوی معبد دلفی نظرش را ابراز داشت و او را خردمندترین مردمان نامید. به روشنی، و البته با بدجنسی، به قاضیانی که او را به بی‌تقوائی متهم می‌کنند می‌گوید: «آپولو هیچ دروغ نمی‌گوید. یک خدا دروغ گفتن نمی‌داند».

پس از آن، سقراط همه شور و شوق‌‌اش را، همه گردونه‌های طنزش را به میدان می‌آورد تا آن دو ادعانامه را از اساس ویران سازد. او متهم است که جوانان آتن را فاسد کرده است؟ یادآور می‌شود که هیچگاه دستش را -. به شیوه سوفسطاییان – با گرفتن حق الزحمه‌‌ای از آن جوانان، که تازه در ناز و نعمت هم متولد شده‌‌اند، آشنا نگردانیده است. و آنگاه اوست که از این پی مدعیان خویش و به خصوص ملتیوس را به پرسش می‌گیرد. به او می‌گوید: «سخن بگو، به من پاسخ بده، به من بگو چه کسی احوال این جوانان را می‌تواند نیکوتر بگرداند؟»، «چه کسی می‌تواند تقوا را در وجودشان نقش و ملکه گرداند؟» ملتیوس در پاسخهایش فرومی ماند، و سقراط از به رخ کشیدن تناقضات او فروگذار نمی‌کند: «تو به قدر کفایت ثابت کرده‌‌ای که هیچگاه چندان نگران آموزش جوانان نبوده‌‌ای و خطابه‌های تو به روشنی نمایان ساخته‌‌اند که هیچگاه تو خودت به آن چیزی که به خاطرش به پیگرد من برخاسته‌‌ای نپرداخته‌‌ای» به او می‌تازد، به دروغگوئی متهم‌‌اش می‌کند، داوران را شاهد میگیرد نادانی‌‌اش را مسخره میکند و یک یک مستندات ادعانامه را از مرکب حقانیت به زیر می‌آورد. و روی سوی داوران می‌کند و عبارتی را بر چهره شان می‌نوازد که چکیده همه اصول اخلاقی اوست: «هر انسانی که وظیفه‌‌ای را اختیار کرده است، زیرا که آن را شریف‌ترین میدانسته است، یا کسی که به صوابدید خود در آن جایگاه قرار گرفته است به عقیده من می‌بایست در آن پابرجا بماند و نه به مرگ، نه به خطر، و نه به هیچ چیز دیگری جز به شرف نیندیشد».

داوران یقینا تا مغز استخوان شان میسوزد، به خصوص که در همان حال سقراط به آنان اعلام می‌کند که رأی شان هرچه که باشد و تا زمانی که من نفس میکشم و اندک نیروئی در من باقی است، یکدم از اهتمام در کار فلسفه، در دادن هشدار و اندرز به شما، و در پایبندی به زبان معمول خودم به هنگام سخن گفتن با همه کسانی که با ایشان برخورد می‌کنم دست نخواهم کشیده. و چون همهمه از جایگاه هیات داوران بر می‌خیزد، سقراط از آنان می‌خواهد که بگذارند خطابه‌‌اش را دنبال کند: «من بسیار چیزهای دیگر برای گفتن به شما دارم که شاید خروش خشم تان را به آسمان برساند، اما نگذارید که دستخوش این حرکات خشمگینانه شوید».

او آنان را، آمرانه، به تنها چیزی که به زندگی ارزش می‌دهد – یعنی تعالی روح – می‌خواند. زندگی خودش را، مبارزات‌‌اش را، بگومگوهایش را، و حرفه‌‌اش در کار فلسفه را برای ایشان تعریف می‌کند. به تأکید می‌گوید: «من هرگز آموزگار کسی نبوده‌‌ام، اما اگر کسی، پیر با جوان، مایل باشد که با من اختلاط کند و ببیند که من چگونه از پس رسالت‌‌ام برمی آیم، چنین رضایت خاطری را از هیچکس دریغ نمی‌ورزم». سقراط اما از فرونشاندن خشم شان، از التماس کردن به ایشان، از بازی با احساسات، از کشانیدن فرزندانش به جایگاه شهود خودداری می‌ورزد: «ارادۂ عدالت چنین است که ما رستگاری مان را مرهون خواهش و التماس مان نباشیم، به درگاه قاضی استغاثه نکنیم، بلکه ذهن او را روشن کنیم و متقاعدش گردانیم، زیرا قاضی نه برای قربانی کردن عدالت در مسلخ آرزوی خوشایند این و آن، بلکه برای تبعیت دقیق و وسواس آمیز از آن بر مسند قضا می‌نشیند. او سوگند خورده است، اما نه به اینکه هرکس را که خود از او خوشش بیاید از مجازات معاف کند، بلکه سوگند یاد کرده است که با پیروی از قوانین به داوری بنشیند».

سقراط می‌داند که با خطر مجازات مرگ روبه رو است، اما، در یک واپسین چالش، به دادگاه پیشنهاد میکند که او را، آن نیکوکار را – «با عدالت کامل» به مستقر گردیدن در پروتانیون، مکان مدنی و مقدس بلندمرتبه دولت به شهر که میهمانان برجسته را در آن گرامی می‌دارند، یا – اگر نشد – به پرداخت جریمه‌‌ای ناچیز که مبلغ‌‌اش را خود تعیین کند «محکوم گرداند». قاضیان جسارت‌‌اش را تاب نمی‌آورند. آنان را از بیگناهی خویش به لحاظ آن دو ادعانامه که سایه شان بر او سنگینی می‌کند متقاعد ساخته است؟ شاید، اما با اینهمه به مرگ، کیفر بی‌تقوایان، محکوم‌‌اش می‌کنند. به گفته دیوگیس لایرتوس، فیلسوف ما به همسرش کسانتیپه که از دیدن مرگ ناعادلانه او شیون می‌کند، این پاسخ بس بی‌همتا را می‌دهد: «پس می‌خواستی که عادلانه باشد؟»

 

که ز دل تادل یقین روزن بود…

کتاب حیات در کلمات اثر مهدی سالاری نسب - نگاه معاصر | با تخفیف | 30بوک🍃 برش‌هایی از فصل ۳ کتاب «حیات در کلمات» با عنوان «روزنه»

🔸 جهان با این فراخی، گاهی بر آدمی تنگ می‌آید؛ و دل با همه گشادگی، گاهی می‌گیرد.

روزنه راهی است از عالم بسته و دل گرفته به سوی بی‌منتهایی و رهایی. روزنه، طلب نور و صدا و هواست، قوت و قوت چشم و گوش و جان.

انسان تشنه مهر و معنا در جست وجوی روزنه‌‌ای است تا از پس سد ساکن و سنگین صورت‌ها به سیل جوشان و دریای زلال معانی راه یابد.

🔸 روزن و روزنه در متون و لغت نامه‌ها به معنای رخنه و دریچه و غرفه و سوراخ و پنجره آمده است. روزنه رخنه‌‌ای است در محیطی بسته. مثال روشن آن ایجاد پنجره‌‌ای است در خانه و اتاق برای راهیابی نور و از این رو در آثار ادبی همواره میان روزن و خورشید و ماه ارتباط و مراعاتی وجود داشته است.

پیداست که دلیل اصلی ایجاد روزنه در محیطهای دربسته از جمله خانه‌ها، بازارهای سرپوشیده و مانند اینها، به دلیل دستیابی به نور خورشید بوده است و گویی این واژه با واژه روشن هم ریشه است از این رو در برخی لغت نامه‌ها مترداف «تابدان» آیا «تابه دان» قرار گرفته. در کنار این هماهنگی بیرونی و تصویری، یک ارتباط درونی و صوتی میان روز و روزن برقرار است که باز از سویی دیگر روزن را به نور پیوند می‌دهد. بنابراین اولین استفاده‌ها از این واژه را باید در ارتباط میان روزن و خورشید از یک سو، و روزن و روز از سویی دیگر دانست.

🔸 بی‌راه نیست به این نکته هم توجه داشته باشیم که نزد صوفیه دلیل غربت و فرقت انسان در این عالم دوری از خداوند است و همان طور که می‌دانیم خداوند خود را در قرآن نور خوانده است و چنانکه که گفته شد مهم‌ترین ربط و پیوند روزن با آفتاب است. پس با این اوصاف، روشن می‌شود که روزن راهی است برای دستیابی به نور حق. اکنون بهتر می‌توان دریافت که چرا مولانا در یکی از ابیات مهم خود مقصود اصلی دین را ایجاد روزن می‌داند:

دوزخ است آن خانه کان بی‌روزن است       اصل دین‌‌ای بنده روزن کردن است

🔸 در مثنوی، داستان مریدی آمده است که خانه‌‌ای می‌سازد و پیرش برای دیدن خانه می‌آید و از او می‌پرسد که روزین خانه را به چه منظوری ساخته است؟ مرید میگوید برای ورود نور. پیر به او تذکر می‌دهد که این امری است فرعی؛ روزن برای شنیدن بانگ نماز است.

خانه‌‌ای نوساخت روزی نومرید     پیرآمد خانه او را بدید

گفت شیخ آن نومرید خویش را      امتحان کرد آن نکواندیش را

روزن از بهر چه کردی‌ ای رفیق     گفت تانور اندر آید زین طریق

گفت آن فرع است این باشد نیاز       تا از این رو بشنوی بانگ نماز…

مولانا چند بیت پس از همین داستان می‌گوید دل در وقت خواب روزنه‌‌ای می‌شود به سوی جایی دیگر، که در آن چیزهایی عجیب بافته می‌شود. بنابراین غیر از دین و دل، خواب هم یک روزنه است. مولانا برای حفره کردن زندان عالم و راهیابی به ساحت حق همواره روزنه‌‌ای می‌جوید، چه در بیداری و چه در خواب:

بس عجب در خواب روشن می‌شود     دل درون خواب روزن می‌شود

بدین ترتیب روزن برای مولانا راهی است به عالم اسرار.

🔸 مولانا در مکتوبات خویش، در نامه‌های متعدد این مل را که «من القلب إلى القلب روزنه» استفاده کرده و معلوم است این عبارت را خوش می‌داشته؛ شمس نیز در مقالات این مثل را بر زبان آورده. مولانا در مواردی آن را با این بیت همراه کرده است:

گویند که روزنی ست از دل سوی دل      روزن چه بود که نیز دیوار نماند

او در اشعار خویش به انحاء گوناگون این مفهوم را بیان می‌کند:

دوری به تن لیک از دلم، اندر دل تو روزنی ست      زان روزن دزدیده من، چون مه پیامت میکنم

که ز دل تادل یقین روزن بود      نه جدا و دور چون دو تن بود

و نکته قابل توجه این است که همین مفهوم در آخرین بیت مثنوی وجود دارد. بیتی که مولانا مثنوی را با آن به پایان برده است و در واقع باز و بی‌پایانش گذاشته. آمدن کلمه روزنه در آخرین بیت مثنوی، بی‌پایان ماندن آن را بسی با معناتر و ژرف‌تر کرده است و این امر، از عمق و اهمیت مفهوم روزن در ذهن و ضمیر مولانا حکایت می‌کند. مولانا در پایان مثنوی روزنه‌‌ای باز گذاشته رو به افقی بی‌انتها. اگر از فعل ربطی «است» چشم بپوشیم، روزنه آخرین کلمه مثنوی است:

در دل من آن سخن زان میمنه ست        زآنکه از دل جانب دل روزنه ست

🔸 یکی از تصاویری که مولانا برای نشان دادن عشق و اشتیاق عاشق نسبت به معشوق از آن بهره می‌گیرد جنبش ذرات در مسیر روزنه است. در ستون نوری که از درون روزن به محیط بسته و تاریک می‌تابد ذراتی پریشان و پویان دیده می‌شود. از منظر مولانا جنبش این ذرات، به سبب اشتیاق به نور خورشید است. کلمه هوایی در بیت زیر، هم می‌تواند به معنای چرخان در هوا خوانده شود و هم به معنای کسی که در دلش میل و هوسی افتاده و اصطلاحا هوایی شده است. ریشه این تعبیر احتمالا بر می‌گردد به یکی از معانی کلمه هوا در زبان عربی یعنی میل، آرزو، عشق:

مثل ذرۂ روزن همگان گشته هوایی     که تو خورشید شمایل به سربام برآیی

ذره ناپیداست، تنها وقتی در میان تلألؤ نور خورشید قرار می‌گیرد به چشم می‌آید. در این تصویر وقتی معشوق پیدا باشد عاشق هم پیدا می‌شود، وقتی معشوق نباشد عاشق هم وجود ندارد:

خورشید جهانی تو و ما ذره پنهان      درتاب درین روزن تا در نظر آییم

🔸 از نظر مولانا، هرکس درون خود روزنه‌‌ای به سوی نور دارد، در واقع نور را باید از وجود خویش جست:

از جیب خویش بجو مه چو موسی عمران      نگر به روزن خویش و بگو سلام سلام

واژه روزن در زبان مولانا همان طور که با عشق و معشوق ارتباط دارد از شمس هم متأثر است. فارغ از مراعات نظیری که بین شمس و روزن و ماه برقرار است در بیت زیر می‌بینیم که برخی مضامینی را که در بالا گفته بود کنار هم نهاده. در ابیات قبل دیدیم که او می‌گوید باید از سخن پرهیز کنیم تا ماه از روزن بتابد. اینک می‌گوید آنچه توانایی گفتنش را نداشتم مانند ماه پیدا شد و این را حاصل تابش شمس تبریزی از روزن می‌داند:

شمس الحق تبریزی درتافته از روزن       تا آنچه نیارم گفت چون ماه عیان گشته

مرا نگاهی حقیقت‌بین بخش…

قطعه‌هایی از مناجات شعبانیه

🔸خدای من!
مرا نیرویی نبوده است
تا از سرکشی در برابر فرمان تو بگریزم
مگر آنگاه که با محبت خود مرا بیدار می‌کردی
و چونان که می‌خواستی باشم، می‌شدم

🔸خدای من!
به من نگاه کن
نگاه کسی که فرایش خوانده‌‌ای
و او اجابت کرده است
و برای یاری خود به کارش گرفته‌‌ای
و او فرمان برده است‌‌.
ای آن که نزدیکی
و از کسی که بر وجود تو ناهشیار مانده
دور نمی‌شوی.
ای بخشنده‌‌ای که بر آن که
امید پاداش تو را دارد
تنگ چشمی نمی‌کنی.

🔸 خدای من!
مرا دلی ده که شور شیفتگی‌‌اش
او را به تو نزدیک کند
و زبانی که راستگویی‌‌اش
او را به سوی تو بالا برد
و نگاهی که حقیقت‌بینی‌‌اش
او را نزدیک تو سازد.

🔸خدای من!
مرا در میان شایستگان دوستی‌‌ات
جایگاه کسی بخش که به افزایش محبت تو امید دارد.

🔸خدای من!
شیفتگی پی در پی یاد خود را
به من الهام کن
و همتم را در پاری پیروزی نام‌هایت
و استقرار قدسیّت [ملکوت] خود به کار گیر.

(گزیده‌ای از نیایش‌های حضرت علی(ع)، گزینش و ویرایش محمود مهدوی دامغانی، انتشارات علمی فرهنگی)

«یکدگر را دوست بدارید، همچنان که من شما را دوست داشته‌ام»

🍃 قطعه‌ای از انجیل یوحنّا

عیسی که می‌دانست پدر همه چیز را بر دستان او سپرده است و از نزد خدا آمده و به سوی او می‌رود، از سر خوان برخاست و جامه‌های خویش از تن به در کرد و دستمالی برگرفت و بر کمر بست (۱)جامه و وظیفه‌ای مختص بردگان. پس آنگاه آب در لگن ریخت و آغاز به شستن پاهای شاگردان کرد و با دستمالی که بر کمر بسته بود، آنها را خشک ساخت.

[…] پس چون پاهای ایشان را بشست، جامه‌های خویش بر تن کرد و دگربار بر سر خوان نشست و ایشان را گفت: در می‌یابید با شما چه کردم؟ مرا استاد و خداوند می‌خوانید و نیکو می‌گویید، زیرا چنین هستم. پس اگر من که خداوند و استادم پاهای شما را شستم، شما نیز باید پاهای یکدگر را بشویید. چه این سرمشقی بود که بر شما بدادم تا شما نیز آنچنان کنید که من بهر شما کردم.

به راستی، به راستی شما را می‌گویم،
بنده نه از ارباب خویش بزرگ‌تر است،
و فرستاده نه از او که وی را گسیل داشته است.
چون این را دانستید، نیکبخت شما اگر بدان عمل کنید.

[…] پس چون برون شد عیسی بگفت:
[…] شما را حکمی تازه (۲)این حکم که پیش از آن در شریعت موسی وجود داشته است از آن روی «تازه» است که عیسی آن را به کمال می‌رساند و گویی وجه تمایز دوران جدید را تشکیل می‌دهد که با مرگ عیسی آغاز و آشکار می‌شود. می‌دهم:
یکدگر را دوست بدارید؛
همچنان‌که من شما را دوست داشته‌ام،
یکدگر را دوست بدارید.
همگان شما را بدین شاگرد من خواهند شناخت
که به یکدگر محبت ورزید.

(عهد جدید، ترجمه پیروز سیّار، انجیل یوحنّا، ۳۵-۱۳:۴)

 

پی‌نوشت

پی‌نوشت
۱ جامه و وظیفه‌ای مختص بردگان
۲ این حکم که پیش از آن در شریعت موسی وجود داشته است از آن روی «تازه» است که عیسی آن را به کمال می‌رساند و گویی وجه تمایز دوران جدید را تشکیل می‌دهد که با مرگ عیسی آغاز و آشکار می‌شود.