مطالعه گروهی قرآن

«نمی‌بینند که گوساله پاسخ سخن ایشان را نمی‌دهد؟!» (به بهانهٔ آیهٔ ۸۹ سورهٔ طه)

سورهٔ طه، ۸۹: مگر نمی‌بینند که [گوساله‌] پاسخ سخن آنان را نمی‌دهد و به حالشان سود و زیانی ندارد؟

🔸 روبه‌روی یک تندیس ایستاده‌اند و وردهایی می‌خوانند و چشم‌انتظار برآمدن خواسته‌هایشان هستند. یکی تقاضای گشایش در رزق و روزی‌اش را دارد، یکی فرزندی می‌خواهد، دیگری شفای یک بیمار را می‌طلبد و … . فضا، معنوی است؛ دست‌ها به دعا بلند شده، برخی بلند گریه می‌کنند و برخی نیز به آرامی و به نجوی با «خدا»ی خود سخن می‌گویند.

در ضمن، آنان که آگاهی بیشتری دارند، به ما (و البته به آن پرستندگان) متذکر می‌شوند که این پرستش و درخواست، در حقیقت خواندن آن «اله» ورای تندیس است، موجودی روحانی در عالم بالا.

🔸 قرآن ساده و سرراست این پرستندگان را به چالش می‌کشد: آیا این تندیس به شما پاسخی می‌دهد؟ آیا این پرستش به حال‌تان «سودی» داشته، یا «زیانی» را از شما دفع کرده؟ اگر این «خدا» را رها کنید چه می‌شود؟ به شما آسیبی می‌رسد؟

🔸 هر «خدا»یی که می‌خوانیم را باید با این ملاک خدای قرآن (و خدای موسی) به چالش بکشیم؛ حتی اگر تصورمان این باشد که «الله» را می‌خوانیم.
(گاهی فراموش می‌کنیم که آنچه در حال حاضر می‌پرستیم، نه خدای حقیقی، بلکه تصور ما از خداست… و فراموش می‌کنیم که قرآن نه برای تأیید ما و آنچه می‌پرستیم، بلکه برای به چالش کشیدن ما و رد آنچه که می‌پرستیم و نزدیک‌تر کردن‌مان به پرستش خدای حقیقی آمده است.)

ستمگر را بگو تا به‌هوش باشد… (به بهانهٔ آیات ۶۷ تا ۷۰ سورهٔ طه)

سورهٔ طه، ۶۸-۶۷: فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُّوسَىٰ * قُلْنَا لَا تَخَفْ إِنَّكَ أَنتَ الْأَعْلَىٰ
و موسی در خود بیمی احساس کرد. * گفتیم: مترس که تو خود برتری …

🔸 بنا به گفته‌ای از امام علی(ع)، ترس موسی(ع) رو به روی سحر ساحران ترس از آسیب دیدن، یا هول از بزرگی آن سحر نبود. ترس او از این بود که مبادا مردم تفاوت بین آن سحر و نشانهٔ هدایت‌بخش را متوجه نشوند.

🔸 این بیم موسی(ع) بیمی کاملاً معقول بود، و از قضا شاهدی است بر اینکه صرف انجام اعمال خارق‌العاده نمی‌تواند دلیلی بر رسالت داشتن کسی از جانب خدا یا بر حق بودن او باشد(1)بحث مفصل‌تر در این زمینه اینجا آمده. چرا که اگر چنین فرضی کنیم، لابد مردم اگر سحر ساحران را در غیاب موسی(ع) می‌دیدند، حق داشتند که از آنان تبعیت کنند؛ بی‌تردید کاری که ساحران انجام می‌دادند خارق‌العاده بود.

🔸 موسی(ع) تا کنون فقط این را دیده بود که عصا تبدیل به مار می‌شود، اما آنچه که در این صحنه رخ داد چیزی متفاوت بود: آن مار آنچه که ساحران برساخته بودند را بلعید و چیزی از آن سحر باقی نگذاشت. این صحنه وجه نمادین پررنگی دارد و ساحران این را متوجه شدند. آنان خود را با «حقیقتی» مواجه دیدند که برساخته‌های مبتنی بر وهم آنان را می‌بلعد. آنان نیک می‌دانستند که سحر آنان، هر چند که بزرگ بنماید، خیالی است (آیهٔ ۶۶: «یخیل الیه من سحرهم انها تسعی»)، و تفاوت بین این خیال و حقیقت، آن حقیقتی که وقتی بیاید چیزی از خیال باقی نمی‌گذارد، را می‌دانستند.

🔸 در ابتدا تصور می‌کنیم که وقتی خداوند فرمود: «نترس که تو برتری»، به این برتری حقیقت بر توهم اشاره می‌کند، و این درست است. اما این برتری، برتری در حجت آوردن بر مردم هم هست، و این برتری آن زمان به اوج می‌رسد که ساحران به سجده می‌افتند؛ چیزی که هیچ کس، حتی خود موسی(ع)، نمی‌توانست آن را پیش‌بینی کند!

صحنه‌ای که فرعون ترتیب داده بود تا مردم ظاهربین را مرعوب قدرت ساحران کند به کل دگرگون می‌شود. چون حقیقت پیش می‌آید چیزی از توهم باقی نمی‌ماند، و برای هر کس که چشم دیدن این واقعه را ندارد صحنه تکمیل می‌شود: آن ساحران قدرتمند و برتری‌جو به سجده می‌افتند و جان خود را بر سر حقیقتی که دیده‌اند می‌گذارند.

🔸 نبرد فرعون به نحوی شگفت مغلوب حقیقت می‌شود؛ «حقیقت» تلاش فرعون را، همان صحنه‌ای که فرعون پیش آورده بود را، به نحوی غیرمنتظره فتح می‌کند. این شیوهٔ معمول حقیقت و خداوند حقیقت است. پیش از این نیز در همین سوره دیدیم که وقتی فرعون با قساوت تمام با بنی‌اسرائیل در ستیز بود، چگونه کودکی از بنی‌اسرائیل در قصر او و نزد خود پرورش یافت، و همان کودک به مقابله با او برآمد.

هیچ راهی به روی حقیقت بسته نیست. او به درون باطل نفوذ می‌کند، و علی‌رغم میل ستم‌پیشگان موقعیت را از درون فتح و استحاله می‌کند.

سورهٔ نحل، ۲۶: قَدْ مَكَرَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَأَتَى اللَّهُ بُنْيَانَهُم مِّنَ الْقَوَاعِدِ فَخَرَّ عَلَيْهِمُ السَّقْفُ مِن فَوْقِهِمْ وَأَتَاهُمُ الْعَذَابُ مِنْ حَيْثُ لَا يَشْعُرُونَ
پیش از آنان کسانی بودند که مکر کردند، و خدا از پایه بر بنیانشان زد، درنتیجه از بالای سرشان سقف بر آنان فرو ریخت، و از آنجا که حدس نمی‌زدند عذاب به سراغشان آمد.

پی‌نوشت

پی‌نوشت
1 بحث مفصل‌تر در این زمینه اینجا آمده

نکته‌ای دربارهٔ آیات ۳۶ تا ۴۱ سورهٔ طه

🔸 زمانی که موسی(ع) زبان به دعا می‌گشاید، خداوند تنها به وعدهٔ اجابت دعا اکتفا نمی‌کند، بلکه روایتی از داستان زندگی موسی(ع) را نیز بیان می‌کند.
در این روایت، خدا خود قهرمان اصلی ماجراست؛ قهرمانی که اغلب در قصه‌های زندگی به جا آورده نمی‌شود. او به موسی(ع) می‌گوید: من بودم که به مادرت الهام کردم که تو را در آب بگذارد، من بودم که تو را به دست دشمن‌مان سپردم، من بودم که محبت تو را در دل‌ها افکندم، خواستم تا پیش چشمان من پرورش یابی، من بودم که تو را به مادرت باز گرداندم تا چشمانش روشن شود، من بودم که تو را آزمودم، من بودم که تو را از اندوه رهانیدم … و اکنون به هنگام و به موقع آمدی.

🔸 در این روایت، روشن می‌شود که خدا در هر گام زندگی همراه با موسی(ع) بوده، و همان‌گونه بوده که وقتی می‌خواست به موسی(ع) و هارون قوت قلب دهد گفت: «من با شما هستم، می‌بینم و می‌شنوم». و روشن می‌شود که جریان‌های حیات به دست خداوند جاری بوده، جریان‌هایی که هر کس همچون موسی(ع) خود را به آن‌ها بسپارد، به تدریج «برای پروردگارش» پرورده می‌شود تا آن هنگام که در وقت مقدر او را ملاقات کند.

اکنون سخن پروردگارت را بشنو… (نکته‌ای دربارهٔ «معجزه»)

🔸 معروف این است که تبدیل عصا به اژدها و درخشان شدن دست، دو «معجزه» بودند که خداوند به موسی(ع) عطا کرد. «معجزه»، به معنای آن چیزی است که دیگران را به عجز می‌آورد؛ یعنی دیگران از انجام آن عاجز هستند. در این طرح، تصور این است که فرعون باید به خدای موسی(ع) ایمان می‌آورد، چون که موسی قادر به انجام اعمالی بود که فرعون و اطرافیانش از انجام آنها ناتوان بودند.

🔸 اما، اگر کسی قادر به چنین عمل خارق‌العاده‌ای باشد، واقعاً چرا باید دیگران به آنچه که می‌گوید «ایمان» بیاورند؟ در واقع دیگران تنها باید به این نتیجه برسند که کارهای عجیبی از آن شخص بر می‌آید، همین!

و این دقیقاً همان نتیجه‌ای بود که فرعون برداشت کرد:

سورهٔ شعراء، ۳۴-۳۲: پس عصای خود بیفکند و بناگاه آن اژدری نمایان شد. * و دستش را بیرون کشید و بناگاه آن برای تماشاگران سپید می‌نمود. * [فرعون‌] به سرانی که پیرامونش بودند گفت: «واقعاً این ساحری بسیار داناست!»

🔸 اگر بحث قدرت‌نمایی باشد، اگر بحث صرفاً بر سر این باشد که دیگران از انجام «معجزه» عاجزند، نتیجه‌گیری فرعون درست است. او موسی(ع) را ساحری توانمند می‌نمایاند، و در نتیجه راه برای نتیجه‌گیری بعدی باز می‌شود:

سورهٔ شعراء، ۳۵-۳۴: [فرعون‌] به سرانی که پیرامونش بودند گفت: «واقعاً این ساحری بسیار داناست. * می‌خواهد با سحر خود، شما را از سرزمینتان بیرون کند، اکنون چه رأی می‌دهید؟»

🔸 نکته‌ای که از آن غفلت می‌شود اما این است که قرآن هیچ جا توانایی‌هایی که خدا به موسی(ع) داده را «معجزه» نخوانده است. در واقع توانایی‌های دیگر پیامبران نیز هیچ جا «معجزه» نام نگرفته‌اند. خداوند همهٔ اینها را «آیه»، به معنای «نشانه» می‌داند. مثلاً در آیهٔ ۲۳ سورهٔ «طه» می‌خوانیم: «لنریک من آیاتنا الکبری».

در ترجمه‌ها کلمه «آیه» به معجزه ترجمه می‌شود، اما در واقع دلیلی برای چنین ترجمه‌ای از کلمه در دست نیست. هیچ نشانه‌ای از متن در دست نیست که بتوان بر اساس آن گفت که خدا قصد داشته با این اعمال ناتوانی طرف مقابل و قدرت خود و رسولان خود را ثابت کند. به علاوه، معنای «آیه» کاملاً روشن است، چه دلیلی داریم برای اینکه وقتی کلمه‌ای معنایی روشن دارد معنایی دیگر برای آن بیان کنیم؟

🔸 باید ببینیم که در تبدیل شدن عصا (در واقع: عصای چوپانی) به یک مار – که خود حاوی نشانه‌هایی اسطوره‌ای برای انسان‌هاست – برای فرعون و اطرافیانش چه نشانه‌هایی وجود دارد. همین طور، باید ببینیم که در این واقعه که این مار، بافته‌های ساحران را می‌بلعد و هیچ چیز باقی نمی‌گذارد چه نشانه‌هایی وجود دارد. یا باید بگوییم که در تبدیل شدن یک دست معمولی به دستی درخشان چه نشانه‌هایی وجود دارد.

🔸 ما در عالمی که منطق صرف بر آن حکم براند زندگی نمی‌کنیم. خدا از فرعون و اطرافیانش انتظار ندارد که پیش خود فکر کنند: «تبدیل شدن چوب به مار کاری است که از دست هیچ انسانی بر نمی‌آید، پس حتماً خدایی وجود دارد که این کار را کرده، و آن خدا این رسول را فرستاده، پس من به او ایمان می‌آورم!» و جدای از اینکه خدا به دنبال چنین استدلالی نیست، همان‌طور که گفته شد چنین نتیجه‌گیری‌ای منطقاً هم درست نیست. این که کسی از من و از همه قدرتمندتر باشد، حتی دلیل بر حقانیت سادهٔ او هم نیست، چه برسد به اینکه او را رسول خدا تصور کنیم!

خدا یک ماجرا، یک تمثیل، یک رؤیای شگفت را برای فرعون و اطرافیانش پیش می‌آورد. یک روایت این است: چوپانی ژنده‌پوش و برادرش، بدون ترس، روبه‌روی تمام شکوه فرعون و قصر و سربازانش ایستاده‌اند و گفتگو می‌کنند. زمانی که فرعون لب به تهدید می‌گشاید، عصای چوپانی آن چوپان (همان که با آن برای گوسفندانش برگ می‌تکاند) تبدیل با ماری بزرگ می‌شود؛ ماری که گویی از موسی(ع) و برادرش حمایت می‌کند. فرعون دسترسی ساده‌ای به موسی(ع) ندارد، و در این نماد انذاری است. از آن سو، دست موسی(ع)، که نمادی از قدرت هر انسانی است (به وسیلهٔ دست است که کارها به انجام می‌رسد)، درخشیدن می‌گیرد. قدرتی روشنی‌بخش و مقدس خود را نمایان می‌کند. در این بشارتی است برای آن کسی که بخواهد راه هدایت را پیش گیرد (سورهٔ طه، ۴۷).

فرعون، با تمام جبروتش، خود را در مقابل یک پیام‌آورِ به ظاهر حقیر، ناتوان می‌یابد. گویی که طبیعت و هستی با این پیام‌آور همراهی‌ای شگفت دارد. و در صحبت و وجود این پیام‌آور دعوتی پرجاذبه هم هست، بشارتی برای آیندهٔ فرعون و مردم.

🔸 طبیعتاً این همهٔ ماجرا نیست؛ این تنها یک پیشنهاد برای ورود به داستان است. ما باید بکوشیم و ببینیم که فرعون و اطرافیانش حقیقتاً چه چیز دیدند. آنچه که پروردگار موسی(ع) به او داد، چگونه نشانه‌ای بود؟ و ساحران مگر چه دیدند که ایمان آوردند و در راه ایمان دست از جان شستند؟

نکته این است که خداوند ما، در وقایع و داستان‌های روزگار، به زبان نماد و رمز نیز سخن می‌گوید. فهم معنا به عهدهٔ انسان است، و چنین فهمی برای انسان مطلوب و روشنی‌بخش است.

 

بهایت چقدر است؟ (به بهانهٔ آیهٔ ۴۸ سورهٔ مریم(س))

سورهٔ مریم(س)، ۴۸: وَأَعْتَزِلُكُمْ وَ مَا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ وَ أَدْعُو رَبِّي عَسَىٰ أَلَّا أَكُونَ بِدُعَاءِ رَبِّي شَقِيًّا

🔸 کناره جستن ابراهیم(ع) از مردم و از آنچه می‌پرستیدند، ابتدا در دل آغاز شد؛ همان زمانی که فکر کرد نمی‌تواند آنچه که پدر و قومش می‌پرستیدند را بپذیرد. او این کناره‌گیری را را اظهار کرد: «هنگامی که ابراهیم به پدر خود آزر گفت: آیا بتان را خدایان [خود] می‌گیری؟ من همانا تو و قوم تو را در گمراهی آشکاری می‌بینم»(1)انعام، ۷۴. ابراهیم(ع) در این موقع پروردگار خود را نمی‌شناخت، اما در این شکی نداشت که پرستش «آنچه که نمی‌شنود و نمی‌بیند و فایده‌ای نمی‌رساند» (آیهٔ ۴۲) به بیراهه رفتن است.

🔸 وقتی که ابراهیم(ع) با پدرش سخن می‌گفت، شاید قصد ترک او را نداشت. او تنها آیین پدرش را ترک کرده بود. اما از قضا، برخورد پدر چنان بود که چاره‌ای برای ترک باقی نمی‌گذاشت (آیهٔ ۴۶). پدر ابراهیم(ع) به این ترتیب می‌خواست به او نشان دهد که واگذاشتن خدایان چه عواقب سنگینی می‌تواند داشته باشد! از این نظر او شبیه به فرعون بود، زمانی که به ساحران گفت:

آیا پیش از آنکه به شما اجازه دهم، به او ایمان آوردید؟ […] پس بی‌شک دستهای شما و پاهایتان را یکی از راست و یکی از چپ قطع می‌کنم و شما را بر تنه‌های درخت خرما به دار می‌آویزم، تا خوب بدانید عذاب کدام یک از ما سخت‌تر و پایدارتر است.(2)سورهٔ طه، ۷۱

شاید پدر ابراهیم(ع) تصور می‌کرد آن خدایان، بر خلاف تصور ابراهیم، به او نفع می‌رسانند؛ گویی می‌گفت: «به مدد پرستش آن خدایان است که من با ایمنی در میان مردم زندگی می‌کنم. و اکنون توی نافرمان می‌فهمی که وقتی حمایت این خدایان نباشد در بی‌کسی و در به دری چه خواهی کشید!»

🔸 در این سناریو، آنچه پدر ابراهیم(ع) به آن پشت‌گرم بود نه آن خدایان، بلکه رسم و رسوم ساختهٔ مردم بود. ابراهیم(ع) اما نمی‌توانست به یک امنیت ساده و شکننده دل خوش کند. او به جد به دنبال پروردگاری بینا و شنوا بود که مهم‌ترین دغدغه‌های او را برآورده کند. بنابراین وقتی که کار به ترک پدر و قوم هم رسید، خطر کرد و این مسیر را برگزید.

🔸 در این خطر کردن او به پروردگار حقیقی – هر چند هنوز کاملاً شناخته نشدهٔ – خود تکیه کرده بود، و نتیجهٔ این حرکت به سوی پروردگار حقیقی، پاسخی حقیقی شد، از آن جنس پاسخ‌هایی که ابراهیم(ع) به دنبالش بود:

پس هنگامی که از آنان و از آنچه به جای خدا می‌پرستیدند کناره گرفت، اسحاق و یعقوب را به او عطا کردیم و همه را پیامبر گردانیدیم.
و از رحمت خود به آنان بخشیدیم و برایشان در میان مردم ستایشی راستین و والا قرار دادیم. (آیات ۴۹ و ۵۰)

این «ستایش راستین و والا» از جانب مردم، به خاطر خیر راستینی است که به دست ابراهیم(ع) و فرزندانش برای آنان جاری شد. ابراهیم(ع) با این «کناره گرفتن» خود، پدر پیامبران، و هدایت کنندهٔ خیل کثیری از آیندگان خود شد.

این کجا، و داشتن زندگی‌ای (به ظاهر) آرام و بی‌دردسر (و کوتاه) در گوشه‌ای پرت از دنیا کجا.

🔸 اگر جستجویی ابراهیمی داشته باشیم، باید چنین پروردگاری را نیز بیابیم. اگر نیافتیم، چه بسا که به اسم خدا، به غیر خدا (مثلاً به رسم و رسوم دینی موجود) تکیه کرده باشیم و به امنیت و نعمتی کوچک قانع شده باشیم.

پی‌نوشت

پی‌نوشت
1 انعام، ۷۴
2 سورهٔ طه، ۷۱

روبه‌روی بدی، از جانب هر کس که باشد، ساکت نمان! (نکته‌ای دربارهٔ گفتگوی موسی و خضر)

🔸 در گفتگوی موسی و آن عالم (که در روایات خضر دانسته شده است)، یکی از نکاتی که مورد توجه قرار گرفته است عدم تبعیت موسی از خضر علی‌رغم وعده‌ای است که در ابتدا داده است.

گروهی از افراد، که اعتقاد راسخ به تبعیت از مرشد یا رهبر دارند، این را نشانهٔ ضعف موسی دانسته‌اند! آنان مخاطبان‌شان را از «بلایی» که بر سر موسی آمد می‌ترسانند، و می‌گویند چون موسی به اندازهٔ کافی در راه تبعیت دستورات ولی خود استقامت نداشت، مخاطب این سخن خضر قرار گرفت که «هذا فراق بینی و بینک» و همراهی خضر را برای همیشه از دست داد.

🔸 این برداشت را می‌توان مصداق بارز «تفسیر به رأی» و تفسیر مغرضانهٔ متن دانست! در متن هیچ نشانه‌ای از خطاکار بودن موسی وجود ندارد. در واقع آن عالم، در همان ابتدای گفتگو، به موسی می‌گوید که این تبعیت ناممکن است: «گفت: تو هرگز نمی‌توانی همپای من صبر کنی. * و چگونه می‌توانی بر چیزی که به شناخت آن احاطه نداری صبر کنی؟»(1)آیهٔ ۶۸ خضر می‌دانست که موسی طبیعتاً به او اعتراض خواهد کرد، و باید هم چنین می‌کرد.

بالعکس، اگر موسی اعتراض و پرسشی نمی‌کرد، کار او به جد از جانب خضر و خدا زیر سوال بود. آخر چطور می‌شود «بر چیزی که به شناخت آن احاطه نداریم، صبر کرد؟» چنین به اصطلاح «صبر»ی، فقط می‌تواند بر اثر یک رذیلهٔ اخلاقی باشد؛ مثلاً جبن یا طمع یا بی‌توجهی به سرنوشت دیگران، باعث می‌شوند سوال یا اعتراض را فروبخوریم. اما آن کسی که به فضائل اخلاقی آراسته است، هرگز در مقابل چیزی که از نظر خودش بدی است، سکوت نمی‌کند؛ هر چند که احتمال دهد که در این اعتراض اشتباهاتی هم داشته باشد.

🔸 موسایی که در این واقعه با او مواجهیم، موسایی است که ماجرای گریز از فرعونیان و بازگشت پس از ده سال و دعوت فرعون و اطرافیانش و هدایت بنی‌اسرائیل و خارج کردن ایشان از مصر را از سر گذرانده و از بین رفتن فرعون و سپاهیانش را به چشم دیده است. او اکنون پیامبری بزرگ است. این بسی ابلهانه، و از آن مهم‌تر بی‌ادبانه است که کسی مردم را از این بترساند که مبادا «اشتباه» موسی را تکرار کنند و به سرنوشت او دچار شوند!

کار موسی عین صواب بود. او هرگز قصد نداشت چشم و گوش خود را در همراهی آن عالم ببندد و چنین وعده‌ای هم نداده بود. از قضا اینجا جایی بود که باید چشم و گوش خود را بیش از همیشه باز می‌کرد و با موقعیت (و در نتیجه با آن عالم) درگیر می‌شد. موسی نیک می‌دانست که فقط در چنین درگیری‌هایی است که حکمت به چنگ می‌آید. کنار کشیدن از سر جبن یا طمع یا بی‌خیالی نسبت به امر خدا و سرنوشت مردم، هیچ خیری در بر ندارد. بلکه همهٔ شر در همین رویکرد نهفته؛ رویکردی که در طول زمان همواره آلت دست طاغوتان بوده برای پروردن سرسپردگانی که چشم بر روی پلیدی‌ها ببندند و بدون شرم دست به هر زشتی‌ای بیالایند.

 

پی‌نوشت

پی‌نوشت
1 آیهٔ ۶۸

«همانا جهاد دری است از درهای بهشت…» (به بهانهٔ آیات ۵۷ و ۵۸ سورهٔ کهف)

و کیست ستمکارتر از آن کس که به آیات پروردگارش پند داده شده، و از آن روی برتافته، و دستاورد پیشینه خود را فراموش کرده است؟ ما بر دلهای آنان پوششهایی قرار دادیم تا آن را درنیابند و در گوش‌هایشان سنگینی [نهادیم‌]. و اگر آنها را به سوی هدایت فراخوانی باز هرگز به راه نخواهند آمد. (۵۷)

و پروردگار تو آمرزندهٔ صاحب رحمت است. اگر به آنچه مرتکب شده‌اند، آنها را مؤاخذه می‌کرد، قطعاً در عذاب آنان تعجیل می‌نمود. [ولی چنین نمی کند] بلکه برای آنها سر رسیدی است که هرگز از برابر آن راه گریزی نمی‌یابند. (۵۸)

🔸 این آیات گفتگویی با رسول هستند؛ رسولی که گویی این پرسش و این درد را در سینه دارد که چرا گروهی از مخاطبانش مسیری جز مسیر هدایت را برمی‌گزینند. خداوند به رسولش می‌گوید که این منم که دل‌ها را در پوشش قرار می‌دهم و در گوش‌ها سنگینی‌ای می‌نهم، و این چنین است که دعوت تو در آنها اثر نمی‌کند.

و بلافاصله ادامه می‌دهد: «و پروردگار تو آمرزگار صاحب رحمت است»، چرا که «گر بدانچه مرتکب شده‌اند، آنها را مؤاخذه می‌کرد، قطعاً در عذاب آنان تعجیل می‌نمود». بنابراین زنده بودن این افراد، و بهره‌مند بودن آنان از هستی، به معنی بهره‌مندی از رحمت پروردگارشان و در رابطه بودن با اوست و تا زمانی که این رابطه وجود دارد امکان بازگشت و هدایت نیز هست.

🔸 اما بی‌شک این امکان برای چنین افرادی کم است و این هدایت دشواریاب. از دست رفتن امکان شنیدن و فهم سخن «رسول» ترس‌ناک است. بله، در هدایت و رحمت خدا هیچ‌گاه بسته نمی‌شود؛ اما کسی که هم‌اکنون آن رحمت و هدایت نقد که از جانب «رسول» جریان یافته را نمی‌خواهد، و از بی‌بهره ماندن از آن بیم ندارد، با کدام تضمین از آن در آینده بهره خواهد برد؟

🔸 سنگینی گوش و پردهٔ قلب، حاصل روی بر تافتن از نشانه‌های پروردگار است. این چیزی نیست که فقط در درون اتفاق بیفتد. کسانی که قصد قتل ابراهیم(ع) یا تجاوز به مهمانان لوط(ع) را داشتند، فقط در درون خود از نشانه‌های پروردگارشان اعراض نمی‌کردند؛ آنان این روی بر تافتن را در عمل خود نشان می‌دادند.

همین‌طور، سرکشان ثروتمند قریش که زیر بار دعوت پیامبر(ص) نمی‌رفتند، این اعراض را فقط در دل نگه نمی‌داشتند؛ آنان در عمل (از طریق شکنجه و حصر و راه انداختن جنگ و …) می‌کوشیدند تا «ذکر» را از میان ببرند و مردم را از اقبال نشان دادن به آن بترسانند.

🔸 اعراض از یاد رب پرورش‌دهنده، اعراض از آن چیزهایی نیز هست که او برای انسان خواسته است. اگر او برای مردم جامعه‌ای عادلانه و برادرانه را خواسته، فراموش کردن این خواسته نوعی روی برتافتن از یاد پروردگار است.

بی‌شک آن کسی که راه عدل را برادری را سد می‌کند، در دل مردم به وحشت می‌افکند و بین آنها تفرقه می‌اندازد، ظالم و روی‌گردان از یاد پروردگار است. اما، آن کس که روبه‌روی چنین ظالمی سر خم می‌کند، و قید رسیدن به برادری و عدل را می‌زند نیز از یاد پروردگارش روی گردانده است. او نیز «ظالم» است؛ پیش از همه ظالم به خویش و به آرزوهای خویش و به خواسته‌ای که پروردگارش برایش داشته. و سپس ظالم به برادرانی که ایشان را از برادری خود محروم کرده است.

🔸 پذیرش ستم، و نشان ندادن عکس‌العمل شایسته، گوش‌ها را سنگین می‌کند و دل‌ها در پرده قرار می‌دهد. خداوند غفور صاحب رحمت و رسول او، برای ما بودنی دیگر، در جامعه‌ای دیگر را خواسته‌اند، اما رو به سنگ شدن داشته باشیم، خواستن ایشان دردی از ما دوا نمی‌کند.

🔸 امام حسین(ع) وقتی به «عبیدالله به حر» پیشنهاد داد که با او همراه شود، به او گفت: تو گناهان بسیاری داری، نمی‌خواهی با پسر پیامبرت همراه شوی و در جهاد همراه با او چاره‌ای برای گناهانت بیندیشی؟

هر آن کسی که «دستاورد پیشین خود» را فراموش نکرده، در مواجهه با ستم به این فکر می‌کند که چگونه می‌تواند چاره‌ای برای گناهان خود بیندیشد؛ به حال ستم‌هایی که به خویشتن و به برادران خود کرده است. خداوند در جهاد بر علیه ستم و از جان مایه گذاشتن در این راه، مایهٔ جبرانی برای گناه‌کاران قرار داده است.

آن پروردگار صاحب رحمت و هدایت، ستم‌پیشگانی که از سنگینی گوش و قساوت قلب خود در عذابند را در خواهد یافت. همانان که در رنجند از اینکه دعوت پروردگار و رسول او را بی‌پاسخ گذاشته‌اند. آن زمان که ایشان راه جهاد را برمی‌گزینند، خداوند جبران اعمال ایشان را به عهده می‌گیرد و به نیک‌ترین شکل به سوی آنان باز می‌گردد:

و آنان که چون کار زشتی کنند، یا بر خود ستم روا دارند، خدا را به یاد می‌آورند و برای گناهانشان آمرزش می‌خواهند – و چه کسی جز خدا گناهان را می‌آمرزد؟ (1)سورهٔ آل‌عمران، ۱۳۵

پی‌نوشت:

عنوان این مطلب بخشی از سخنی از امام علی(ع) در نهج‌البلاغه است: «همانا جهاد دری است از درهای بهشت که خدا به روی بندگان گزیدهٔ خود گشوده است …» (نهج‌البلاغه، خطبه ۲۷).

پی‌نوشت

پی‌نوشت
1 سورهٔ آل‌عمران، ۱۳۵

خدا می‌خواهی یا خدمتکار؟ (به بهانهٔ آیات ۳۵ و ۳۶ سورهٔ کهف)

🔸 سورهٔ کهف، ۳۵ و ۳۶: … و در حالی که او به خویشتن ستمکار بود، داخل باغ شد [و] گفت: «گمان نمی‌کنم این نعمت هرگز زوال پذیرد.» * و گمان نمی‌کنم که رستاخیز بر پا شود، و اگر هم به سوی پروردگارم بازگردانده شوم قطعاً بهتر از این را در بازگشت، خواهم یافت.

🔸 در تعبیری از امام علی(ع)، آدمی در زیر زبانش پنهان است. آنچه که «می‌گوید» از آنچه که «هست» خبر می‌دهد. وقتی که صاحب آن باغ می‌گوید که «گمان نمی‌کنم که این باغ هرگز تباه شود»، می‌فهمیم که او دلگرم به وجود باغش است، از تصور ویرانی آن پرهیز دارد، و گمان می‌کند که می‌تواند آن باغ را به مدد اسبابی که در اختیار دارد حفظ کند. او می‌ترسد از این فکر که باغ را پروردگار باغ نگه داشته است؛ پروردگاری صاحب ارادهٔ مستقل از ارادهٔ او.

🔸 این سخن که «گمان نمی‌کنم رستاخیز [=ساعة: آن «هنگام»] بر پا شود» گریزی از مواجهه با این پروردگار است؛ چرا که آن روز روزی است که «پروردگار تو خواهد آمد»(1)سورهٔ فجر، ۵۲ و «او را ملاقات خواهی کرد»(2)سورهٔ انشقاق، ۶ و آن روز روزی است که «در مورد نعمت مورد پرسش قرار خواهی گرفت»(3)سورهٔ تکاثر، ۸. اگر پروردگار تو برایت باغی قرار داده (آیهٔ ۳۲) و آن را حفظ کرده، از این کار چه منظوری داشته؟ او در همین مورد خواهد پرسید.
این یک معامله نیست؛ پروردگار تو در مقابل نعمتی که داده «اجر»ی از تو نمی‌خواهد. پروردگار هدفی جز پروردش ندارد؛ آیا به مدد آن باغ پرورش یافتی؟

🔸 «گمان نمی‌کنم آن “هنگام” بر پا شود» انکار این است که هر نعمتی را به منظوری به ما داده‌اند. خانه، کار پر درآمد، همسر، فرزندان، دوستان، دانش، پشتوانه اجتماعی، یا هر چیز دیگری، به چه «منظوری» اینجا هستند؟ آیا این‌ها در کار «پرورش» ما هستند؟ اگر نه، چه بر سر ما می‌آورند؟
و اصلاً آیا ما باور داریم که پروردگاری صاحب اراده، به منظوری این‌ها را سر راه ما قرار داده است؟

🔸 اگر چنین باوری در ما نیست، اگر گمان می‌کنیم این‌ها هستند تا بخوریم و از آن‌ها متنعم شویم و خوش باشیم، دیگر چندان فرقی نمی‌کند که این گمان را به زبان بیاوریم یا نه! ما نیز در این باور شریک صاحب باغ هستیم که «گمان نمی‌کنم آن “هنگام” بر پا شود».

آن صاحب باغ هم به پروردگار باور داشت، اما پروردگاری که مسئول تدارکات است! پروردگاری که درخواستی از آدمی ندارد، و آدمی عهدی با او ندارد. او هست که نعمت ببخشد و کنار بایستد؛ «و اگر هم به سوی پروردگارم بازگردانده شوم قطعاً بهتر از این را در بازگشت، خواهم یافت».

صاحب باغ نه پروردگار، که خدمتکار می‌خواست. از آنچه که «بود» راضی بود، چرا باید به پرورش فکر می‌کرد؟ و به «داشتن»اش خرسند بود، کجا می‌توانست لیاقت رسیدن به محبت را بیابد؟

پی‌نوشت

پی‌نوشت
1 سورهٔ فجر، ۵۲
2 سورهٔ انشقاق، ۶
3 سورهٔ تکاثر، ۸

در جستجوی آن طریق نهان … (به بهانهٔ آیهٔ ۱۴ سورهٔ کهف)

🔸 در روزگار سیطرهٔ تاریکی، آن زمان که «کران تا کران را ابرهای تیره فرا گرفته» و سلطهٔ «دقیانوس» و جهل زیردستان به هم آمیخته بود، جوانانی قصد کردند که به جای «یاوه» گفتن و یاوه در سر پروردن («لقد قلنا اذا شططا») سخنی بر اساس حقیقت بگویند و زیستنی بر اساس حقیقت را در پیش بگیرند.

🔸 مقصد نهایی این راه مشخص نبود. هیچ کس نمی‌توانست سرانجام این جوانان را از قبل پیش‌بینی کند. ایمان به پروردگار آسمان و زمین، به «خروج» دلالت می‌کرد. مابقی دیگر در دست همان پروردگار بود («و زدناهم هدی»)؛ او ولایت ایشان را در «غار» خود به عهده گرفت و دست آدمیان را از ایشان بازداشت.

🔸 خداوند ایشان را نشانه‌ای قرار داد برای هر حقیقت‌جویی که در روزگار دقیانوسی به سر می‌برد. در هر زمانه‌ای این سخن طنینی ژرف دارد که «آنگاه که جوانان به سوی غار پناه جستند و گفتند: پروردگار ما! از جانب خود به ما رحمتی بخش و کار ما را برای ما به سامان رسان.»

🔸 این هم زیباست که این جوانان یکدیگر را یافته‌اند، و نه جدا جدا بلکه با هم در راه پشت کردن به طاغوت و زیستنی طاغوتی، و ایمان به پروردگار هم‌پیمان شده‌اند.
در عین حال تعداد آنان اندک است. اما این اندک بودن، ایشان را از راه باز نمی‌دارد.

🔸 در روزگار هر دقیانوس دیگری، اگر هم‌پیمانانی اندک‌شمار پشت به طاغوت و رو به پروردگارشان «خارج شوند»، و ولایت پروردگارشان را جستجو کنند، چه عجب اگر این ولایت را بیابند و به طریقی شگفت‌انگیز و پیش‌بینی‌ناپذیر هدایت یابند؟ «مگر پنداشتی اصحاب کهف و رقیم از آیات شگفت ما بوده است؟»

«این سخا شاخی است از سرو بهشت …» (به بهانهٔ آیهٔ ۱۰۰ سورهٔ اسراء)

سورهٔ اسراء، آیه ۱۰۰: بگو: اگر شما مالک گنجینه‌های رحمت پروردگارم بودید، در آن صورت قطعاً از بیم تنگدستی امساک می‌کردید و به مردم چیزی نمی‌دادید، چرا که انسان سخت بخیل است.

🔸 زمانی به سخنی از امام صادق(ع) برخوردم که می‌گفت: من هر صبح از بخل به خدا پناه می‌برم. دو موضوع در این سخن جالب توجه بود: اینکه کسی مثل امام صادق(ع) خود را از بخل در امان نمی‌داند، و یکی اینکه او فکر می‌کند این صفت چیزی نیست که به نیروی خود بتوان از آن گریخت و این خداست که باید آدمی را در پناه خود بگیرد.

در تصور ابتدایی‌ام، فکر می‌کردم که بخل مهم است، اما نه چیزی خیلی مهم، چیزی که فکر کنی اگر در تو ریشه داشته باشد نابودی‌ات حتمی است. از طرف دیگر، فکر می‌کردم که بخل چیزی است که از یک جا به بعد دیگر می‌توانی خود را از آن نسبتاً مبرّا بدانی؛ مثلاً آنجا که روشن شد به مال دنیا تعلق خاطر چندانی نداری و می‌توانی از آن ببخشی، دیگر نمی‌توان تو را بخیل دانست.

اما انگار امام صادق(ع) نظر متفاوتی داشت؛ او آلودگی به بخل را بسیار محتمل می‌دانست، و آن را بسیار خطرناک.

🔸 بخل یکی از مهم‌ترین (شاید همان مهم‌ترین) نابودگران ما است. چرا؟ تصور کنید که می‌خواهید پولی را در راهی که خود درست و به حق می‌دانید، ببخشید. اما ترسی نابه‌جا شما را از این کار منصرف می‌کند. اینجا انتخاب بین دادن یا ندادن پول نیست، با ندادن پول در واقع دارید در مورد «خود»تان حکمی می‌دهید؛ دارید می‌گویید: چنان وابستهٔ پول هستم که نمی‌توانم آن را صرف ارزش‌هایم کنم. نمی‌توانم پول را صرف دوست داشتن دیگران، صرف گسترش عدالت، صرف محبت به خدا، یا صرف هر ارزش مهم دیگری که خودم می‌شناسم کنم. اینجا دیگر پول یک وسیله در دست شما نیست، پول صاحب شما شده است. بخل آن «خود حقیقی» دوست‌دار ارزش‌ها را دفن کرده است.

🔸 در مقابل، پیش آوردن «سخا» برکشیدن «خود حقیقی» است. حکم می‌کنی به اهمیت ارزش‌هایت، و از هم‌اکنون به واسطهٔ آن ارزش‌ها (به واسطهٔ محبت یا عدالت‌جویی یا …) در راه بهشت، بلکه در بهشت قرار می‌گیری.

🔸 وابستگی به مال چیزی نیست که کسی، هیچ کسی، بتواند خود را از آن در امان بداند. در روایتی آمده که «شیطان آدمی را همه جا می‌گرداند و هنگامی که خسته شد در بزنگاه مال گردنش را می‌گیرد». باید فرضمان این باشد که پول حالا حالا ها، اگر نه کاملاً، حداقل تا حدی صاحب ماست.
و این جالب است، که وقتی خدا حرف از «کافر شدن به آیات» (آیهٔ ۹۸) یا انکار قیامت (آیات ۹۸ و ۹۹) می‌زند، بلافاصله به بخل می‌رسد. این کفر، یک وضعیت اعتقادی و چیزی در ذهن نیست؛ بلکه زندگی بخیل زندگی‌ای کافرانه است. چه فایده‌ای دارد که کسی بگوید به آخرت معتقد است، اما وقتی پای ادای حق مال در میان بیاید جا بزند؟

🔸 بخل فقط در مال نیست. مثلاً در روایات بخل در دانش بدتر از بخل در مال دانسته شده است. نیز می‌توان در توان، زمان، موقعیت اجتماعی و هر نعمت دیگری که باید به جریان بیفتد بخل ورزید. می‌توان به جای اینکه این‌ها را صرف ارزش‌های مهم کرد، در صندوق گذاشت و به وجودشان دلگرم بود.

🔸 باید تصورمان این باشد که این سخن که «انسان سخت بخیل است» (آیهٔ ۱۰۰) در موردمان مصداق دارد «مگر آنکه پروردگارمان رحم آورد» (یوسف، ۵۳). و پناه بردن به خدا، هر چند در دعا و به زبان لازم است – چنان که امام صادق(ع) انجام می‌داد – ولی اصولاً یک شیوهٔ زندگی است. پناه بردن به خدا، مثلاً جایی رخ می‌دهد که با نیتی درست قول می‌دهم در یک کنش عدالت‌جویانه ساعات مشخصی را داوطلبانه فعالیت کنم. یعنی آنجا که به جای اعتماد به خودم، خودم را در یک رابطهٔ مفید یا در یک روال وارد می‌کنم و تلاش می‌کنم تا «سخن» خدا را در آن چیزی که پیش می‌آید بفهمم.

در این «بازی‌»های زندگی است که خدا «ولایت» بنده را به عهده می‌گیرد و او را به پناه خود در می‌آورد.

پی‌نوشت:

عنوان این مطلب مصرعی از مثنوی معنوی است:

لب ببند و کف پر زر بر گشا
بخل تن بگذار و پیش آور سخا

ترک شهوتها و لذتها سخاست
هر که در شهوت فرو شد برنخاست

این سخا شاخیست از سرو بهشت
وای او کز کف چنین شاخی بهشت

عروة الوثقاست این ترک هوا
برکشد این شاخ جان را بر سما

تا برد شاخ سخا ای خوب‌کیش
مر تو را بالاکشان تا اصل خویش