مبارزه با برده‌داری مدرن

🔸 باید از خودمان بپرسیم: آیا مایلیم در جهانی که در آن برده‌داری وجود دارد زندگی کنیم؟ اگر ما اقدامی نکنیم، تنها خودمان را رها کرده‌ایم تا کسی دیگر افسار را بکشد و برده‌داری را به ما و به سیاستهای دولت، از طریق محصولاتی که ما می‌خریم، گره بزند. و در عین حال، اگر تنها یک چیز باشد که تمامی بشر با آن موافق باشد، به گمانم این است که برده‌داری باید پایان پذیرد.

و اگر یک تخطی بنیادین از کرامات انسانی ما وجود داشته باشد، همه ما می‌توانیم بگویم که آن برده‌داریست. […] من واقعا” در مورد قدرت دانشی در این سالن وجود دارد فکر می‌کنم، آیا ما نمی‌توانیم از آن برای پایان دادن به برده‌داری استفاده کنیم؟ فکر می‌کنم که قدرت دانش کافی در این سالن وجود دارد تا به برده‌داری پایان دهد. می‌دانید، اگر ما نتوانیم این را انجام دهیم، اگر ما نتوانیم قدرت خردمان را برای پایان دادن به برده‌داری به کار گیریم، فقط یک سوال باقی می‌ماند: آیا ما واقعا” آزادیم؟

مطالعه‌ی متن کامل سخنرانی در سایت تد

در وصف آفتاب

دو سال بعد از همگانی شدن دعوت پیامبر‌(ص)، هجرت دوم به حبشه به رهبری جعفر بن‌ابی‌طالب انجام گرفت و هشتاد و دو یا هشتاد و سه مرد و شانزده یا هجده زن، راهی حبشه شدند. وقتی قریش از وضع مهاجران مسلمان در حبشه آگاه شدند، تصمیم گرفتند دو نفر از بهترین افراد خود را نزد نجاشی بفرستند تا مهاجران را از سرزمین خود براند. بدین منظور عبدالله‌بن‌ابی‌ربیعه و عمرو بن‌عاص‌بن‌وائل را با هدایایی نزد نجاشی و وزرای او فرستادند.

اُمّ‌سَلَمه که خود از مهاجران به حبشه بود گوید: قریش به منظور بازگرداندن ما به مکه، دو تن از مردان چالاک و زیرک خود را با هدایای بسیار از اشیای نفیسی که مخصوص مکه بود به دربار نجاشی فرستادند و به آن دو گفتند که پیش از سخن گفتن با نجاشی، هدایای وزیران و درباریان او را برسانید، سپس هدایای خود نجاشی را تقدیم دارید و آنگاه از وی بخواهید که پیش از سخن گفتن با مهاجران بدون چون و چرا آنها را به شما تسلیم کند. فرستادگان قریش به حبشه آمدند و همانگونه که دستور یافته بودند به هر یک از وزیران و درباریان هدایایی تقدیم کردند […] سپس هدایای نجاشی را تقدیم داشته، به وی گفتند: پادشاها! جوانانی بی‌خرد از ما که دین قوم خود را رها کرده و به دین شما هم در نیامده و کیش نوساخته‌ای آورده‌اند که نه ما می‌شناسیم و نه شما، به کشور شما پناهنده شده‌اند و اکنون بزرگان قوم یعنی پدران و عموها و اشراف قبایلشان ما را نزد شما فرستاده‌اند تا اینان را به سوی قومشان بازگردانی، زیرا آنان به کار اینان بیناتر و به کیش نکوهیده شان آشناترند.

عبدالله و عمرو سخت نگران بودند که مبادا نجاشی سخنان مهاجران را نیز بشنود. در این هنگام وزیران و درباریان گفتند: پادشاها این فرستادگان راست می‌گویند، قومشان نسبت به این افراد بیناتر و به کیش نکوهیده‌شان آشناترند. این افراد را به همین دو نفر تسلیم فرمایید تا آنان را به سرزمین و قومشان بازگردانند. نجاشی سخت به خشم آمد و گفت: خیر، به خدا سوگند آنان را تسلیم نمی‌کنم که اکنون به من پناه آورده و در سرزمین من وارد شده و مرا بر دیگران برگزیده‌اند، پس باید آنان را فراخوانم و از گفتار این دو، پرسش کنم، آنگاه اگر همانگونه بود که این دو می‌گویند تسلیمشان می‌کنم و به قومشان بازمی‌گردانم و اگر آن گونه نبود، از ایشان حمایت می‌کنم و تا هر زمان که بخواهند می‌توانند در سرزمین من در آسایش و امنیت به سر برند.

نجاشی در پی اصحاب رسول خدا فرستاد و آنان را فراخواند. مهاجران انجمن کردند و درباره اینکه با نجاشی چگونه سخن گویند با یکدیگر مشورت کردند و تصمیم گرفتند هر چه پیش آید، حقیقت را از سر صدق و راستی بگویند و دستورهای رسول خدا را بی‌کم‌و‌کاست بیان کنند. نجاشی در حالی که کشیشان اطرافش را فراگرفته بودند و انجیل‌ها را پیش روی خود باز کرده بودند، رو به مهاجران کرده گفت: این کیشی که جدا از دین قوم خود آورده‌اید و نه دین من است و نه کیش دیگر ملل جهان، چیست؟

جعفر‌بن‌ابی‌طالب لب به سخن گشود و چنین گفت: پادشاها ما مردمی بودیم که به وضع جاهلیت زندگی می‌کردیم، بت‌ها را پرستش می‌کردیم، مردار می‌خوردیم، کارهای زشت انجام می‌دادیم، قطع رحم می‌کردیم، با همسایگان و هم‌پیمانان خود رفتاری بد داشتیم، نیرومند ما ناتوان ما را می‌خورد … وضع ما چنین بود تا خدا پیامبری از خودمان برای ما برانگیخت که نسب و راستی و امانت و پاکدامنی او را می‌شناسیم. او ما را به خدا دعوت کرد تا او را به یگانگی بشناسیم و پرستش کنیم، و سنگ‌ها و بت‌هایی را که خود و پدرانمان می‌پرستیدیم رها کنیم. او ما را به راستگویی، امانت، صله رحم، نیکی با همسایگان و هم پیمانان و خودداری از کارهای حرام و خونریزی امر کرد؛ و از کارهای زشت، سخن دروغ، خوردن مال یتیم و متهم ساختن زنان پاکدامن نهی کرد. او به ما فرمود تا نماز بخوانیم و زکات بدهیم و روزه بگیریم.

آنگاه جعفر احکام اسلام را برای نجاشی برشمرد. سپس گفت: ما نیز او را تصدیق کردیم و به او ایمان آوردیم و او را در آنچه از جانب خدا آورده بود پیروی کردیم. خدای یگانه را پرستش کردیم، از ارتکاب محرماتی که بر ما حرام کرده بود خودداری کردیم، هر چه را بر ما حلال کرده بود حلال دانستیم. آنگاه قوم ما بر ما تاختند و ما را شکنجه دادند و به آزار ما پرداختند تا از پرستش خدا به پرستش بت‌ها بازگردیم و کارهای پلیدی را که [پیشتر] حلال می‌شمردیم، حلال بشمریم. پس چون ما را شکنجه کردند و بر ما ستم روا داشتند و سخت گرفتند و مانع انجام دادن دستورهای دینی‌مان شدند، به سرزمین شما آمدیم و تو را بر دیگران برگزیدیم و خواستیم تا در پناه تو باشیم و دیگر بر ما ستمی نرود.

نجاشی گفت: آیا از آنچه پیامبرتان آورده چیزی به خاطر داری؟ جعفر گفت: آری. نجاشی گفت: برای من بخوان. جعفر قسمتی از سوره مریم را تلاوت کرد. اُمّ سَلَمه [راوی خبر] گوید: نجاشی با شنیدن آن، چندان گریست که قطره‌های اشک ریش انبوه و صورتش را نیز فرا گرفت و کشیشانی که اطراف او بودند نیز گریستند […]

آنگاه نجاشی به عبدالله و عمرو گفت: این سخن و آنچه عیسی آورده است، هر دو از یک منبع نور است، بروید که به خدا سوگند آنان را به شما تسلیم نمی‌کنم.

(سیره نبوی، مصطفی دلشاد تهرانی، جلد ۳، انتشارات دریا، ص۴۱۲)

من از که باک دارم…

من از که باک دارم؟ خاصه که یار با من

از سوزنی چه ترسم؟ و آن ذوالفقار با من

 

کی خشک لب بمانم؟ کان جو مراست جویان

کی غم خورد دل من؟ و آن غمگسار با من

 

تلخی چرا کشم من؟ من غرق قند و حلوا

در من کجا رسد دی؟ و آن نوبهار با من

 

از تب چرا خروشم؟ عیسی طبیب هوشم

وز سگ چرا هراسم؟ میر شکار با من

 

در بزم چون نیایم؟ ساقیم می‌کشاند

چون شهرها نگیرم؟ و آن شهریار با من

 

در خم خسروانی می بهر ماست جوشان

این جا چه کار دارد رنج خمار با من؟

 

با چرخ اگر ستیزم ور بشکنم بریزم

عذرم چه حاجت آید؟ و آن خوش عذار با من

 

من غرق ملک و نعمت سرمست لطف و رحمت

اندر کنار بختم و آن خوش کنار با من

 

ای ناطقه معربد از گفت سیر گشتم

خاموش کن وگر نی صحبت مدار با من

(دیوان شمس)

راهِ کوچندهٔ به سوی تو نزدیک است…

در بنی اسرائیل یکی گناه بسیار داشت. خواست که توبه کند و ندانست که بپذیرند یا نه. وی را نشان دادند به کسی که عابدترین روزگار بود.

از وی پرسید که «گناه بسیار دارم و نود و نه کس کشته‌ام، مرا توبه بوَد؟»

گفت: «نه».

آن عابد را نیز بکشت تا صد تمام شد. پس وی را به عالم‌ترین روزگار نشان دادند. برفت و از وی پرسید. گفت: «مرا توبه بود؟»

گفت: «بوَد، ولیکن باید که از زمین خویشتن بروی که این جای فساد است و به فلان جای روی که آنجا اهل صلاح‌اند».

وی برفت و در میان راه فرمان یافت(۱)مرگ او فرا رسید.

فریشتگان عذاب و فریشتگان رحمت در وی خلاف کردند و هر کسی از ایشان گفتند که وی در ولایت من است.

خدای تعالی بفرمود تا آن زمین را بپیمودند(۲)اندازه گرفتند. وی را زمین اهل صلاح نزدیک‌تر یافتند به یک بدست(۳)وجب.

پس فریشتگان رحمت جان وی ببردند.

(کیمیای سعادت، محمد غزالی؛ به نقل از «متون عرفانی به زبان فارسی از ابتدا تا قرن ششم»، انتشارات سمت)

 

پی‌نوشت

پی‌نوشت
۱ مرگ او فرا رسید
۲ اندازه گرفتند
۳ وجب

تو را می‌ستایم با زیباترین ستایش‌ها…

🔸بخش از نیایش امام علی(ع) در شبی از شب‌های صفین، هنگامی که کار بر یارانش سخت گردیده بود:

پروردگارا!

تو را می‌‌ستایم

با زیباترین ستایش‌ها

زیرا که آزمایش تو نزد من

زیباترین آزمایش‌هاست

خداوندا!

یاری، هم‌آوازی

کامیابی و بخشش خود را

به من بچشان

و بی‌تابی دیدارت را

روزی من کن

و پیروزی در یاری خود را

تا آنجا که شیرینی آن را در قلب خود دریابم.

 

خداوندا!

مرا بر انجام درست‌ترین کار زندگانی‌ام

استوار بدار

بی‌گمان تو جایگاه من و یارانم را می‌بینی

و چیزی از کار من بر تو پوشیده نیست.

(گزیده‌ای از نیایش‌های امام علی(ع)، گزینش محمد مهدوی دامغانی، انتشارات علمی فرهنگی، ص ۸۳)

به تماشای ماه

🔸 یک دیالوگ از فیلم «ذن» (زندگی استاد ذن، دوگن)

– دوگن: توکیوریِ بزرگ، چیزی که می‌گویید به این می‌ماند که در اقیانوس باشید، و مدعی باشید که آبی در آن نیست.

– توکیوری: یعنی چه؟

– گل‌ها در بهار، صدای فاخته در تابستان، ماه در پاییز، برف سرد در زمستان…

– گل‌ها در بهار، صدای فاخته در تابستان … دوگن، اینها خیلی بدیهی‌اند.

– این‌ها در واقع خیلی واضحند. دیدن چیزها همان طور که هستند، حقیقتاً همان طور که هستند، این یعنی روشن‌بینی.
«ذاذن»، دیدن آب در یک اقیانوس پهناور است. و تا وقتی ما ذات بودا را پیدا نکرده باشیم، نمی‌توانیم متوجه آب بشویم.

– من متوجه نمی‌شوم دوگن… روشن‌بینی یعنی چه؟ ذات بودا چیست؟

– خوشبختانه امشب ماه کامل است، می‌توانیم به باغ برویم و ماه را تماشا کنیم؟

تمام این دیالوگ را در دقیقه‌ی ۹۰ فیلم «ذن»، در این آدرس ببینید: http://ayat.ir/Scojl

منزل‌گاه ما

🔸امام علی(ع):

[…] دنیا خانهٔ راستی است برای کسی که او را راستگو دانست. سرای عافیت و تندرستی است برای کسی که او را شناخت و فهمید، خانهٔ توانگری است برای کسی که از آن توشه گرفت و جایگاه اندرز است برای کسی که پند پذیرد.

سجده‌گاه دوستان خدا، مصلای فرشتگان حق، محل نزول وحی خدا و تجارت‌خانهٔ اولیای حق است که در آن رحمت به دست آورند و بهشت را سود بردند.

چه کسی دنیا را نکوهش می‌کند در حالی که بانگ برداشته که جدا شدنی است؟ و فریاد برآورده که نخواهد ماند و اعلام کرده که خود و اهلش خواهند مرد؟

دنیا با رنج و محنت خود نمونه‌‌ای از رنج‌های آخرت ترسیم کرد و با شادی خود به شادمانی آخرت تشویق کرد.

شامگاه را به سلامت گذراند و بامداد با مصیبتی سخت بازگشت تا مشتاق سازد، بیم دهد، بترساند و پرهیز دهد.

مردانی دنیا را در بامداد ندامت سرزنش کنند و دیگران روز رستاخیز آن را ستایش کنند، همان کسانی که دنیا آنان را یادآور شد و آنان متذکر شدند با آنان سخن گفت و آنان سخنش را راست شمردند، اندرزشان داد و آنان پندش را پذیرا گشتند.

(نهج‌البلاغه، حکمت ۱۳۱)

تو، همدم زندگی بی‌پایان منی

🔸 دو قطعه از «گیتانجالی»

هشیار نبودم آن دم
که برای نخستین بار
از دروازه این زندگی گذر کردم

کدامین توان‌مایه بود
که مرا برانگیخت
تا چونان غنچه‌ای در نیمه‌شب جنگل
به میان گستردگی این راز
واگشوده شوم؟

به گاه برآمدن سپیده که به نور نگاه افکندم
بی‌درنگ احساس کردم
که در این دنیا بیگانه نیستم

و آن ذات فراتر از ادراک بی‌شکل و نام
مرا به سیمای مادر خود
در میان دستانش جای داده است.

حتی هنگام مرگ نیز – همان ناشناخته –
چونان کسی که همیشه می‌شناخته‌ام
برابرم آشکار خواهد شد
و از آنجا که به این زندگی مهر می‌ورزم
می‌دانم که مرگ را نیز
همچنان دوست خواهم داشت.

مادر که نوزاد را از پستان راست بر می‌گیرد
کودک بانگ ناله سر می‌دهد
اما دمی نمی‌گذرد
که او را آرامش سینه‌ی چپ فرامی‌گیرد.

***

تو مرا به دوستانی که نمی‌شناسم، شناسانده‌ای
و مرا در خانه‌هایی که از آنِ من نیست،
جایگاه بخشیده‌ای.
تو دور را نزدیک آورده‌ای
و از بیگانه برادر ساخته‌ای.

زمانی که ناگزی از رها کردن سرپناهِ خو کرده‌ام هستم
در دل ناشادمانم،
و از یاد می‌برم
که کهنه در نو جا می‌گیرد
و تو در نو نیز جای داری.

مرا از راه زندگی و مرگ
در این دنیا یا جهان‌های دیگر
هر جا که رهنمون شوی
تویی که یگانه همدم زندگی بی‌پایان منی؛
همان دگرگون‌ناشونده‌ای که همواره قلب مرا
با حلقه‌های شادمانی
به ناشناخته‌ها پیونده داده‌ای.

آنکه تو را شناسد
هیچ کس را بیگانه
و هیچ دری را بسته نمی‌یابد.

آه پروردگارم
دعایم را برآورده کن
و اجازه مده که در بازی کثرت هیچ گاه
برکت لمس وحدت را از یاد ببرم.

( برگرفته از «نغمه‌های جاوید عشق» (گیتانجالی)، سروده‌ی «رابیندرانات تاگور»، ترجمه فرامرز جواهری‌نیا، نشر مثلث )

مرگ در خدمت زندگی

 

🔸بگذارید از آخر شروع کنیم. برای بیشتر مردم ترسناک‌ترین چیز درباره مرگ، مرده بودن نیست، مردن است، رنج کشیدن است. این یک تفاوت کلیدی است. دقیق شدن در این موضوع می‌تواند خیلی کمک کند به جدا کردن مفهوم رنجی که بودنش اجتناب‌ناپذیر است از رنجی که می‌توانیم آن را تغییر دهیم. اولی طبیعی هست، بخش اساسی زندگی است، قانون است، و از ما خواسته شده که به آن فضا بدهیم، با آن منطبق شویم و رشد کنیم. خیلی خوب می‌شود اگر قدرت‌هایی که از ما بزرگتر هستند را بشناسیم. آنها تناسب به همراه می‌آورند، […] بعد از اینکه اعضای بدنم از دست رفتند، این فقدان، به عنوان مثال، تبدیل به یک واقعیت همیشگی تبدیل شد– بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی من، و یاد گرفتم که نخواهم توانست این واقعیت را بدون انکار خودم طرد کنم. برای من زمان برد ولی بالاخره یاد گرفتم.

🔸نکته‌ی خوب دیگر درباره رنج اجتناب‌ناپذیر این است که این دقیقاً چیزی است که مددجو و مددرسان را به هم پیوند می‌دهد– انسان‌ها را. بالاخره داریم می‌فهمیم که این همان نقطه‌ای هست که بهبودی حاصل می‌شود. بله! مهربانی — همان‌طور که دیروز یادگرفتیم– در کنار هم رنج کشیدن!

🔸از طرف دیگر در سوی نظام سلامت، بسیاری از درد کشیدن‌ها لازم نیستند، ساخته شده‌اند. برای هدف خیر خدمت نمی‌کند. ولی نکته مثبت این است که، از آنجایی که این گونه درد کشیدن ساختگی است می‌توانیم آن را تغییر دهیم. قطعاً چگونه مردن‌مان را می‌توانیم تغییر دهیم. حساس کردن نظام سلامت به این تفاوت اساسی – میان رنج بردن اجتناب‌ناپذیر و درد کشیدن قابل اجتناب – به ما اولین راهنما از راهنماهای سه‌گانه برای طرح‌ریزی ارائه می‌دهد. بالاخره، نقش ما به عنوان مددکار، به عنوان افرادی که اهمیت می‌دهند، این است که رنج را التیام دهیم، نه اینکه به انبوه آنها اضافه کنیم.

🔸در کار من، افراد زیادی را در طول سال‌ها می‌شناختم که آماده‌ی رفتن بودند، آماده‌ی مردن. نه به خاطر اینکه آرامش نهایی یا حیات معنوی را یافته بودند، بلکه به این خاطر که از آنچه زندگی‌شان به آن تبدیل شده بوده روی گردان شده بودند – در یک کلام، تمام‌شده، زشت.

🔸بخشی از من، پیش‌تر، مرد، همه ما می‌توانیم به نحوی این را بگوییم. من مجبور بودم زندگی‌ام را گرد این واقعیت دوباره طرح بریزم، و باید بگویم که این نوعی رهایی بود برای اینکه بفهمم همیشه می‌توان از زیبایی و معنای آنچه زندگی برایم باقی گذاشته یکّه بخورم، مثل گلوله برفی که لحظه‌ای عالی دوام آورد در حالی که داشت آب می‌شد. اگر چنین لحظه‌ای را دیوانه وار دوست داریم آنگاه شاید بتوانیم یاد بگیریم که خوب زندگی کنیم، نه بر ضد مرگ، بلکه به خاطر آن. بگذارید مرگ آن چیزی باشد که ما را با خود می‌برد، و نه نبودِ تصورات زیبا.

وقتی ضعیف هستم، آن‌گاه قدرتمندم

موفقیت من در تلاش بی‌وقفه، فروتنانه، و صادقانه‌‌ام نهفته است. من راه را می‌شناسم. مستقیم و باریک است، مثل لبه تیغ، و از گام زدن بر روی آن احساس شادمانی می‌کنم. وقتی پایم می‌لغزد، در خود می‌گریم. سخن خدا این است که: «آن کس که می‌کوشد، هرگز نابود نمی‌شود.» من به این وعده ایمانی راسخ دارم، از این روست که با اینکه هزاربار در کوشش‌هایم ناکام می‌مانم، ولی باز ایمانم را از دست نمی‌دهم، بلکه این امید را در دل می‌پرورانم که وقتی تن خود را تحت انقیاد کامل درآورم، نور را خواهم دید؛ و این اتفاق روزی به وقوع می‌پیوندد.

***
کسانی هستند که تردید و ناامیدی، آنها را احاطه کرده است. برای اینان، از خدا فقط نامی وجود دارد. اما وعده خدا این است که هر آن کس که با ضعف و بیچارگی به درگاهش روی آورد، او را قوی و قدرتمند خواهد ساخت. « وقتی ضعیف هستم، آن‌گاه قدرتمندم.» شعری از اشعار سورداس است که می‌گوید: «راما قدرت ضعیفان است. قدرت او را نمی‌توان با بالا بردن دست نیاز یا کاری از این قبیل به کف آورد، بلکه باید خود را به تمامی به نام او سپرد.» راما چیزی نیست جز مترادفی برای واژه خدا. ممکن است او را خدا، الله یا هر نام دیگری بنامید، ولی اگر جز او به هیچ چیز و هیچ کس دیگری اتکا نکنید، قدرتمند می‌شوید و همه ناامیدی‌ها و شکست‌ها محو و نابود می‌شوند.

شعر سورداس به پادشاه فیل‌ها، که در دهان تمساح گرفتار آمده و غرق شدنش در آب عنقریب بود، اشاره دارد. فقط نوک خرطومش از آب بیرون مانده بود که به نام خدا متوسل شد و از او کمک خواست، پس نجات یافت. بدیهی است که این داستان تمثیلی بیش نیست، ولی حقیقتی را باز می‌نمایاند. من در زندگی خود به کرات چنین تجربه‌‌ای داشته ام. حتی در ناامیدی مطلق و در تاریک‌ترین لحظات، آنگاه که هیچ یاری گر و مایه تسکینی در این دنیای فراخ و بیکران نمی‌بینیم، نام او قدرت و استحکام را در ما می‌دمد و تمامی تردیدها و نا امیدی‌ها را از دلمان می‌زداید. شاید امروز ابری فشرده آسمان را پوشانده باشد، ولی نیایشی پرشور و صمیمانه به درگاه او برای پراکندن ابرها کافی است. به دلیل توسل به نیایش است که من ناامیدی را نمی‌شناسم… بیایید به نیایش بپردازیم و از او بخواهیم که قلب ما را از تنگ‌نظری و فرومایگی و فریب‌کاری پاک کند؛ و او نیز بی‌شک دعایمان را بی‌پاسخ نخواهد گذاشت.

***
بشر جایزالخطاست. با اعتراف به خطاها می‌توان آنها را به جای پایی مطمئن برای گام زدن به سوی کمال تبدیل کرد. از سوی دیگر، کسی که در پنهان کردن خطاهای خود می‌کوشد، به یک فریب‌کار تبدیل می‌شود و سقوط می‌کند. انسان نه جانوری درنده است و نه خدا، بلکه موجودی است بر گونه‌ی خدا که می‌کوشد جنبه خدایی‌‌اش را بیابد. توبه و تزکیه‌ی نفس، راه‌های رسیدن به این مقصودند. لحظه‌‌ای که توبه می‌کنیم و از خدا بخشایش خطاهایمان را می‌طلبیم گناهانمان تصفیه و پاک می‌شوند و زندگی جدیدی برایمان آغاز می‌شود. توبه‌ی حقیقی، پیش نیازی ضروری برای روی آوردن به نیایش است.

***

خدا حتی گناه کسانی را که در آخرین لحظات زندگی توبه می‌کنند می‌بخشد. ما باید در قلب خود آرزوی سعادت همه‌ی موجودات زنده‌‌ای را که روی کره خاک هستند بپرورانیم؛ خواه این موجودات کوچک باشند، خواه بزرگ. برای پروراندن چنین روحی باید، همه روزه سحرگاه و شامگاه، به درگاه خداوند قادر نیایش کنیم. آرزوی سعادت برای همگان، سعادت خود ما را نیز شامل می‌شود.

(برگرفته از کتاب «نیایش»، مهاتما گاندی، نشر نی)