بایگانی برچسب: داستان



شرمندگی!

✨ شازده کوچولو، در سفر به سوی زمین، به سیاره ای رسید که در آن میخواره ای مسکن داشت. این دیدار بسیار کوتاه بود ولی شازده کوچولو را در اندوهی بزرگ فرو برد. 

او که میخواره را ساکت و خاموشی در پشت تعداد زیادی بطری خالی و تعداد زیادی بطری پر دید پرسید: 

– تو اینجا چه می کنی؟

میخواره گرفته و غمگین جواب داد: 

– می نوشم. 

شازده کوچولو از او پرسید: 

– چرا می نوشی؟

میخواره جواب داد: 

– برای فراموش کردن.

میخواره که از خجلت سر به زیر انداخته بود اقرار کرد: 

– فراموش کنم که شرمنده ام. 

شازده کوچولو که دلش می خواست کمکی کند پرسید:

– شرمندہ از چه؟

میخواره پاسخی داد و به یکباره مهر سکوت بر لب زد:

– شرمنده از میخوارگی! 

و شازده کوچولو مات و متحیر از آنجا رفت.

در بین راه با خود می گفت: «راستی راستی که این آدم بزرگ ها خیلی خیلی عجیبند!»

🍃 «شازده کوچولو»، نوشته آنتوان دو سنت اگزوپری، ترجمه محمد قاضی (با اندکی ویرایش)، صفحه ۶۲

Share

نویسنده: حسین صفرزاده

کلیدواژه‌ها:



لطایف و حکایات

🍃 روزی عالِمی نزد سلطانی نشسته بود.  پادشاه خواب‌آلود بود، اما هر وقت به خواب می‌رفت، مگسی روی صورت او می‌نشست و پادشاه از خواب می‌پرید.
پادشاه که کلافه شده بود، از عالِم پرسید: «حکمت خدای در آفرینش مگس چیست؟» عالِم پاسخ داد: «آن است که ناتوانیِ کسانی را که ادعای بزرگی و قدرت می‌کنند، به ایشان نشان دهد.»
* * *
🍃 شخصی ادّعای خدایی می‌کرد. او را پیش خلیفه بردند. خلیفه به او گفت: «سال پیش کسی اینجا ادّعای پیامبری می‌کرد، او را بکشتند.» مرد پاسخ داد: «نیک کرده‌اند؛ که من او را نفرستاده بودم.»
* * *
🍃 روزی مردی به غلام خود گفت: «از پول خود مقداری گوشت بخر و از آن غذایی برای من بپز تا تو را آزاد کنم.» غلام شادمان شد و با گوشت غذایی پخت و پیش او آورد. خواجه از غذا خورد و باقیمانده‌ی گوشت را به غلام داد و گفت: «با این آب‌گوشتی بپز، تا بخورم و تو را آزاد کنم.»
غلام اطاعت کرد و غذا را پخت و نزد او آورد. خواجه از غذا خورد و دوباره گوشت را به غلام سپرد. روز بعد گوشت خراب شده بود؛ اما خواجه گفت: «این گوشت را بفروش و از پول آن قدری روغن بخر و با آن طعامی بپز تا بخورم و تو را آزاد کنم.» غلام پاسخ داد: «ای خواجه، محض رضای خدا بگذار تا من به خواستِ خودم هم‌چنان غلام تو باشم، اگر می‌خواهی کار خیری کنی، به خاطرِ خدا، این تکه گوشت را آزاد کن!»
* * *

🍃 روزی دو نفر با یکدیگر دعوا کردند و شکایت خود را نزد امیر بردند. امیر بعد از پرس‌وجو، قدری فکر کرد؛ امّا نتوانست گناه‌کار را تشخیص دهد. دستور داد مأمورانش هر دو نفر را کتک بزنند و گفت: «خدای را شکر که در این میان آن که مقصر بود بدون مجازات در نرفت!»
✅ بر گرفته از این متن: yon.ir/xwB4T

Share

نویسنده: حسین صفرزاده

کلیدواژه‌ها:



سرزمینی که در آن هیچ چیز تیز و برنده نبود

جووانی بی کار و بار بود و سفر کردن را خیلی دوست داشت. او رفت و رفت تا به سرزمین عجیبی رسید. خانه ها در این سرزمین به شکل هلال بودند و بام ها به شکل کمان.
پرچینی طبیعی از بوته‌های گل سرخ در طول جاده‌ای که جووانی در آن راه می‌رفت کشیده شده بود. جووانی خیلی دلش می‌خواست یک گل سرخ به جادکمه‌ای جلیقه‌اش فرو کند. درحالیکه احتیاط می‌کرد مبادا خاری به دستش فرو رود،‌ گلی را چید. اما متوجه شد که خارها ابداً در دست فرو نمی‌روند، انگار خارها اصلاً تیز نبودند و فقط آهسته دست را غلغلک می‌دادند.
جووانی تعجب کرد و با خود گفت: «وای، این دیگه معجزه است!»
در همین لحظه از پشت بوته‌های گل سرخ، نگهبان شهر ظاهر شد و با لبخندی بسیار مؤدبانه پرسید:
– مگر نمی‌دانستید که نباید گل‌ها را چید؟
– ببخشید … من نمی‌دانستم که … .
– در این صورت، چون شما غریبه هستید فقط باید نصف جریمه را بپردازید.
نگهبان با همان لبخند مهربان این را گفت و شروع کرد به نوشتن برگه‌ی جریمه. جووانی متوجه شد که قلم او نوک تیز نیست بلکه پهن و کند است.
جووانی پرسید: ببخشید ممکنه نگاهی به شمشیر شما بیندازم؟
نگهبان گفت: خواهش می‌کنم.
و در همان حال شمشیرش را بیرون کشید. شمشیر هم نه تیز، بلکه کند از آب درآمد.
جووانی از حیرت داشت شاخ در می‌آورد. پیش خود می‌گفت: اینجا دیگر کجاست؟ از کجا سر درآورده ام؟
– اینجا سرزمینی است که در آن هیچ چیز تیز و برنده وجود ندارد.
نگهبان آنچنان این جمله را گفت که انگار تمام کلمه‌های آن را باید با حروف درشت نوشت!
جووانی با تعجب پرسید: پس میخ‌ها چی؟ میخ که باید تیز باشد!
– ما مدت‌ها است که بدون میخ کارهایمان را راه می‌اندازیم؛ با چسب! و اما جریمه‌ات. لطف کن و دو تا سیلی توی گوش من بزن!
دهان جووانی از فرط حیرت چنان باز ماند که انگار می خواهد یک کیک درسته را قورت بدهد! بالاخره به خود آمد و فریادزنان گفت: هیچ معلوم هست شما چه می‌گویید؟ من ابداً دلم نمی‌خواهد به خاطر توهین به نگهبان شهر دستگیر بشوم و به زندان بیفتم. آن وقت این سیلی‌ها را در آنجا من باید بخورم و نه شما.
نگهبان با مهربانی شروع کرد به توضیح دادن: اما این قانون سرزمین ما است. برای هر کار خلاف، جریمهٔ کامل چهار عدد سیلی است و نصف جریمه دو عدد.
جووانی پرسید: دو تا سیلی به نگهبان؟
– بله، به نگهبان.
– اما این خیلی خیلی ناعادلانه است! نباید این طور باشد!
نگهبان جواب داد:
– بله البته که منصفانه نیست! نباید این طور باشد! این کار آن قدر وحشتناک و ناعادلانه است که مردم ترجیح می‌دهند کار‌های غیر‌قانونی انجام ندهند تا مجبور نشوند جریمه بپردازند و توی گوش نگهبان بی گناه سیلی بزنند. خوب و حالا جریمه‌ی شما، من منتظرم دو تا سیلی توی گوش من بزنید. به این ترتیب، شما آقای مسافر دفعه‌ی دیگر بیشتر مواظب اعمالتان خواهید بود، این طور نیست؟
جووانی گفت: اما من نمی‌خواهم حتی با ملایمت نیشگونی از گونه‌ی شما بگیرم، چه برسد به این که شما را بزنم!
نگهبان باز هم مؤدبانه گفت: در این صورت مجبورم شما را تا مرز بدرقه کنم و درخواست کنم که سرزمین ما را ترک کنید!
و جووانی که به شدت شرمنده شده بود، مجبور شد سرزمینی را ترک کند که در آن جا هیچ چیز تیز و برنده نبود. گرچه او هنوز آرزو دارد به آنجا برگردد و با نزاکت کامل در پناه قانون زندگی کند، میان مردمی کاملاً باادب و در خانه‌هایی که هیچ چیز تیزی ندارند.
(بنفشه‌ای در قطب [گزیده‌ای از «داستان‌های تلفنی»]، جانی روداری، ترجمه‌ی فرشته ساری، انتشارات ونوشه)

برگرفته از: http://ayat.ir/1FHki

Share

نویسنده: حسین صفرزاده

کلیدواژه‌ها: