بایگانی برچسب: s



امشب تو را مطربی خواهم کردن … (حکایتی از شیخ ابوسعید ابوالخیر)

نقل است که خادم گفت: وام بسیار داشتم و هیچ وَجه نبود. یکی صد دینار آورد. شیخ گفت: «برو به فلان مسجد درشو و آن‌جا پیری است بدو دِه.»

من بیامدم و بدو دادم. پیری بود طنبوری در زیر سر نهاده، و به گریستن ایستاد و پیش شیخ آمد و گفت: مرا از خانه بیرون کردند و نانم ندادند و کسم به سماع نمی‌برد و گرسنه بودم. به مسجدی رفتم و گفتم: «خدایا! من هیچ نمی‌دانم جز این طنبور زدن. نان تنگ است و مرا به کوی باز نهاده‌اند و شاگردان روی از من بگردانیده‌اند و کسم نمی‌خواند. امشب تو را مطربی خواهم کردن، تا نانم دهی.» تا به وقتِ صبح می‌زدم و می‌گریستم. چون بانگِ نماز آمد در خواب شدم. تا اکنون که تو آمدی و زر به من دادی.

پس بر دستِ شیخ توبه کرد. شیخ گفت: «ای جوانمرد! از سرِ کمی و نیستی در خرابه‌ای نَفَسی بزدی ضایعت بنگذاشت. برو و هم با او می‌گوی و این سیم می‌خور!» پس شیخ روی به خادم کرد و گفت: «هیچ کس بر خدای تعالی زیان نکرده است.»

(چشیدن طعم وقت:مقامات کهن و نویافته‌ی بوسعید – مقدمه، تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی کدکنی – تهران: سخن، ۱۳۸۵)

Share


شرمندگی!

✨ شازده کوچولو، در سفر به سوی زمین، به سیاره ای رسید که در آن میخواره ای مسکن داشت. این دیدار بسیار کوتاه بود ولی شازده کوچولو را در اندوهی بزرگ فرو برد. 

او که میخواره را ساکت و خاموشی در پشت تعداد زیادی بطری خالی و تعداد زیادی بطری پر دید پرسید: 

– تو اینجا چه می کنی؟

میخواره گرفته و غمگین جواب داد: 

– می نوشم. 

شازده کوچولو از او پرسید: 

– چرا می نوشی؟

میخواره جواب داد: 

– برای فراموش کردن.

میخواره که از خجلت سر به زیر انداخته بود اقرار کرد: 

– فراموش کنم که شرمنده ام. 

شازده کوچولو که دلش می خواست کمکی کند پرسید:

– شرمندہ از چه؟

میخواره پاسخی داد و به یکباره مهر سکوت بر لب زد:

– شرمنده از میخوارگی! 

و شازده کوچولو مات و متحیر از آنجا رفت.

در بین راه با خود می گفت: «راستی راستی که این آدم بزرگ ها خیلی خیلی عجیبند!»

? «شازده کوچولو»، نوشته آنتوان دو سنت اگزوپری، ترجمه محمد قاضی (با اندکی ویرایش)، صفحه ۶۲

Share


لطایف و حکایات

? روزی عالِمی نزد سلطانی نشسته بود.  پادشاه خواب‌آلود بود، اما هر وقت به خواب می‌رفت، مگسی روی صورت او می‌نشست و پادشاه از خواب می‌پرید.
پادشاه که کلافه شده بود، از عالِم پرسید: «حکمت خدای در آفرینش مگس چیست؟» عالِم پاسخ داد: «آن است که ناتوانیِ کسانی را که ادعای بزرگی و قدرت می‌کنند، به ایشان نشان دهد.»
* * *
? شخصی ادّعای خدایی می‌کرد. او را پیش خلیفه بردند. خلیفه به او گفت: «سال پیش کسی اینجا ادّعای پیامبری می‌کرد، او را بکشتند.» مرد پاسخ داد: «نیک کرده‌اند؛ که من او را نفرستاده بودم.»
* * *
? روزی مردی به غلام خود گفت: «از پول خود مقداری گوشت بخر و از آن غذایی برای من بپز تا تو را آزاد کنم.» غلام شادمان شد و با گوشت غذایی پخت و پیش او آورد. خواجه از غذا خورد و باقیمانده‌ی گوشت را به غلام داد و گفت: «با این آب‌گوشتی بپز، تا بخورم و تو را آزاد کنم.»
غلام اطاعت کرد و غذا را پخت و نزد او آورد. خواجه از غذا خورد و دوباره گوشت را به غلام سپرد. روز بعد گوشت خراب شده بود؛ اما خواجه گفت: «این گوشت را بفروش و از پول آن قدری روغن بخر و با آن طعامی بپز تا بخورم و تو را آزاد کنم.» غلام پاسخ داد: «ای خواجه، محض رضای خدا بگذار تا من به خواستِ خودم هم‌چنان غلام تو باشم، اگر می‌خواهی کار خیری کنی، به خاطرِ خدا، این تکه گوشت را آزاد کن!»
* * *

? روزی دو نفر با یکدیگر دعوا کردند و شکایت خود را نزد امیر بردند. امیر بعد از پرس‌وجو، قدری فکر کرد؛ امّا نتوانست گناه‌کار را تشخیص دهد. دستور داد مأمورانش هر دو نفر را کتک بزنند و گفت: «خدای را شکر که در این میان آن که مقصر بود بدون مجازات در نرفت!»
✅ بر گرفته از این متن: yon.ir/xwB4T

Share