بایگانی برچسب: شخصیت‌ها

مرگ سقراط

کتاب سقراط عیسی بودا اثر فردریک لونوآر - فرزان روز | با تخفیف | 30بوک🍃 بخشی از فصل ۸ کتاب «سقراط، عیسی، بودا – سه آموزگار زندگی»

حدود سال ۳۹۹ پیش از میلاد مسیح – این، تاریخی است که نویسندگان زندگینامه‌های سقراط اختیار کرده‌‌اند، اما چیزی جز تاریخی تقریبی نیست – سه شهروند آتنی سقراط را به محضر دادگاه می‌کشانند. سخن، بر سر آنوتوس بازرگان دولتمندی که به خاطر استعدادهایش در سخنوری شهره است اما از سوی دیگر مدافع بی‌امان حکومت مردم سالاری است. و دو تن از دوستانش ملیتوس شاعر و لوکون اسخن پرداز است. این سه قویا میگویند که سقراط خطری جدی برای نظام دولت-شهر است، و دو ادعانامه علیه او مطرح می‌کنند که افلاطون در دفاعیه سقراط چکیده آنها را این گونه آورده است: «سقراط به سبب فاسد گردانیدن جوانان و تصدیق نکردن خدایان دولت – شهر، بلکه، به جای آنها، تصدیق ایزدانی تازه گناهکار است».

اتهام دیگر به «نیرو یا روح ملازم» ی که او غالبا به آن اشاره می‌کرد ارجاع می‌دهد. سقراط، به همان گونه که قانون نیز اجازه این کار را به او می‌دهد، بهتر می‌داند تا به جای قرائت آن خطابه درخشانی که لوسیاس، دوستش، برای او تهیه کرده است، دفاع از خویشتن در برابر مجمع پانصد و یک تن داوران را خود صیانت کند. این محاکمه را، در اساس، افلاطون در دفاعیه سقراط خود گزارش کرده است […] . در پیشگاه هلیئه‌آ، دادگاه ملت، نخست دادستان رشته کلام را به دست می‌گیرد. سقراط با افشاء دروغهائی که در خطابه‌های درخشان ایرادشده سوی او سرازیر شده است پاسخی جانانه می‌دهد: «من خود خویشتن را نشناخته‌‌ام» و در رویارویی با آن خطابه‌ها اعلام می‌کند که همان زبان معمول خود را، همان را که در طول دهه‌ها بر میدانهای عمومی اختیار کرده است، به کار خواهد گرفت. پس، از قضات خویش می‌خواهد که به شکل خطابه او توجه نکنند، «بلکه تنها، به دقت، بنگرند که آیا آنچه من می‌گویم درست است یا نه. فضیلت قاضی در همین است » (دفاعیه ۱۸، آ). سقراط میداند که در دولت-شهر دارای شهرت خوبی نیست و او ناگزیر خواهد بود که در جریان محاکمه‌‌اش، علاوه بر مدعیان از پیش شناخته شده‌‌اش، با شمار بسیاری از «اشباح»، همه کسانی که با سیمایی پوشیده با نقاب بهتان‌هایی را بر ضد پراکنده‌‌اند به نبرد پردازد.

با همه اینها، او در همان وهله نخست و به شیوه‌‌ای روشن این حالت را به خود می‌گیرد که در هماهنگی با اصول خویش نقش بازی در آن محاکمه را به تمامی ایفا خواهد کرد: «باشد که هرآنچه خدایان را خشنود خواهد کرد روی دهد؛ باید از قانون اطاعت کرد و از خویشتن دفاع نمود.». اما مواظب است تا بیفزاید که پشتیبانی متعال دارد: آپولو، خدای آن دولت-شهر که به وسیله پیشگوی معبد دلفی نظرش را ابراز داشت و او را خردمندترین مردمان نامید. به روشنی، و البته با بدجنسی، به قاضیانی که او را به بی‌تقوائی متهم می‌کنند می‌گوید: «آپولو هیچ دروغ نمی‌گوید. یک خدا دروغ گفتن نمی‌داند».

پس از آن، سقراط همه شور و شوق‌‌اش را، همه گردونه‌های طنزش را به میدان می‌آورد تا آن دو ادعانامه را از اساس ویران سازد. او متهم است که جوانان آتن را فاسد کرده است؟ یادآور می‌شود که هیچگاه دستش را -. به شیوه سوفسطاییان – با گرفتن حق الزحمه‌‌ای از آن جوانان، که تازه در ناز و نعمت هم متولد شده‌‌اند، آشنا نگردانیده است. و آنگاه اوست که از این پی مدعیان خویش و به خصوص ملتیوس را به پرسش می‌گیرد. به او می‌گوید: «سخن بگو، به من پاسخ بده، به من بگو چه کسی احوال این جوانان را می‌تواند نیکوتر بگرداند؟»، «چه کسی می‌تواند تقوا را در وجودشان نقش و ملکه گرداند؟» ملتیوس در پاسخهایش فرومی ماند، و سقراط از به رخ کشیدن تناقضات او فروگذار نمی‌کند: «تو به قدر کفایت ثابت کرده‌‌ای که هیچگاه چندان نگران آموزش جوانان نبوده‌‌ای و خطابه‌های تو به روشنی نمایان ساخته‌‌اند که هیچگاه تو خودت به آن چیزی که به خاطرش به پیگرد من برخاسته‌‌ای نپرداخته‌‌ای» به او می‌تازد، به دروغگوئی متهم‌‌اش می‌کند، داوران را شاهد میگیرد نادانی‌‌اش را مسخره میکند و یک یک مستندات ادعانامه را از مرکب حقانیت به زیر می‌آورد. و روی سوی داوران می‌کند و عبارتی را بر چهره شان می‌نوازد که چکیده همه اصول اخلاقی اوست: «هر انسانی که وظیفه‌‌ای را اختیار کرده است، زیرا که آن را شریف‌ترین میدانسته است، یا کسی که به صوابدید خود در آن جایگاه قرار گرفته است به عقیده من می‌بایست در آن پابرجا بماند و نه به مرگ، نه به خطر، و نه به هیچ چیز دیگری جز به شرف نیندیشد».

داوران یقینا تا مغز استخوان شان میسوزد، به خصوص که در همان حال سقراط به آنان اعلام می‌کند که رأی شان هرچه که باشد و تا زمانی که من نفس میکشم و اندک نیروئی در من باقی است، یکدم از اهتمام در کار فلسفه، در دادن هشدار و اندرز به شما، و در پایبندی به زبان معمول خودم به هنگام سخن گفتن با همه کسانی که با ایشان برخورد می‌کنم دست نخواهم کشیده. و چون همهمه از جایگاه هیات داوران بر می‌خیزد، سقراط از آنان می‌خواهد که بگذارند خطابه‌‌اش را دنبال کند: «من بسیار چیزهای دیگر برای گفتن به شما دارم که شاید خروش خشم تان را به آسمان برساند، اما نگذارید که دستخوش این حرکات خشمگینانه شوید».

او آنان را، آمرانه، به تنها چیزی که به زندگی ارزش می‌دهد – یعنی تعالی روح – می‌خواند. زندگی خودش را، مبارزات‌‌اش را، بگومگوهایش را، و حرفه‌‌اش در کار فلسفه را برای ایشان تعریف می‌کند. به تأکید می‌گوید: «من هرگز آموزگار کسی نبوده‌‌ام، اما اگر کسی، پیر با جوان، مایل باشد که با من اختلاط کند و ببیند که من چگونه از پس رسالت‌‌ام برمی آیم، چنین رضایت خاطری را از هیچکس دریغ نمی‌ورزم». سقراط اما از فرونشاندن خشم شان، از التماس کردن به ایشان، از بازی با احساسات، از کشانیدن فرزندانش به جایگاه شهود خودداری می‌ورزد: «ارادۂ عدالت چنین است که ما رستگاری مان را مرهون خواهش و التماس مان نباشیم، به درگاه قاضی استغاثه نکنیم، بلکه ذهن او را روشن کنیم و متقاعدش گردانیم، زیرا قاضی نه برای قربانی کردن عدالت در مسلخ آرزوی خوشایند این و آن، بلکه برای تبعیت دقیق و وسواس آمیز از آن بر مسند قضا می‌نشیند. او سوگند خورده است، اما نه به اینکه هرکس را که خود از او خوشش بیاید از مجازات معاف کند، بلکه سوگند یاد کرده است که با پیروی از قوانین به داوری بنشیند».

سقراط می‌داند که با خطر مجازات مرگ روبه رو است، اما، در یک واپسین چالش، به دادگاه پیشنهاد میکند که او را، آن نیکوکار را – «با عدالت کامل» به مستقر گردیدن در پروتانیون، مکان مدنی و مقدس بلندمرتبه دولت به شهر که میهمانان برجسته را در آن گرامی می‌دارند، یا – اگر نشد – به پرداخت جریمه‌‌ای ناچیز که مبلغ‌‌اش را خود تعیین کند «محکوم گرداند». قاضیان جسارت‌‌اش را تاب نمی‌آورند. آنان را از بیگناهی خویش به لحاظ آن دو ادعانامه که سایه شان بر او سنگینی می‌کند متقاعد ساخته است؟ شاید، اما با اینهمه به مرگ، کیفر بی‌تقوایان، محکوم‌‌اش می‌کنند. به گفته دیوگیس لایرتوس، فیلسوف ما به همسرش کسانتیپه که از دیدن مرگ ناعادلانه او شیون می‌کند، این پاسخ بس بی‌همتا را می‌دهد: «پس می‌خواستی که عادلانه باشد؟»

 

وقتی ضعیف هستم، آن‌گاه قدرتمندم

موفقیت من در تلاش بی‌وقفه، فروتنانه، و صادقانه‌‌ام نهفته است. من راه را می‌شناسم. مستقیم و باریک است، مثل لبه تیغ، و از گام زدن بر روی آن احساس شادمانی می‌کنم. وقتی پایم می‌لغزد، در خود می‌گریم. سخن خدا این است که: «آن کس که می‌کوشد، هرگز نابود نمی‌شود.» من به این وعده ایمانی راسخ دارم، از این روست که با اینکه هزاربار در کوشش‌هایم ناکام می‌مانم، ولی باز ایمانم را از دست نمی‌دهم، بلکه این امید را در دل می‌پرورانم که وقتی تن خود را تحت انقیاد کامل درآورم، نور را خواهم دید؛ و این اتفاق روزی به وقوع می‌پیوندد.

***
کسانی هستند که تردید و ناامیدی، آنها را احاطه کرده است. برای اینان، از خدا فقط نامی وجود دارد. اما وعده خدا این است که هر آن کس که با ضعف و بیچارگی به درگاهش روی آورد، او را قوی و قدرتمند خواهد ساخت. « وقتی ضعیف هستم، آن‌گاه قدرتمندم.» شعری از اشعار سورداس است که می‌گوید: «راما قدرت ضعیفان است. قدرت او را نمی‌توان با بالا بردن دست نیاز یا کاری از این قبیل به کف آورد، بلکه باید خود را به تمامی به نام او سپرد.» راما چیزی نیست جز مترادفی برای واژه خدا. ممکن است او را خدا، الله یا هر نام دیگری بنامید، ولی اگر جز او به هیچ چیز و هیچ کس دیگری اتکا نکنید، قدرتمند می‌شوید و همه ناامیدی‌ها و شکست‌ها محو و نابود می‌شوند.

شعر سورداس به پادشاه فیل‌ها، که در دهان تمساح گرفتار آمده و غرق شدنش در آب عنقریب بود، اشاره دارد. فقط نوک خرطومش از آب بیرون مانده بود که به نام خدا متوسل شد و از او کمک خواست، پس نجات یافت. بدیهی است که این داستان تمثیلی بیش نیست، ولی حقیقتی را باز می‌نمایاند. من در زندگی خود به کرات چنین تجربه‌‌ای داشته ام. حتی در ناامیدی مطلق و در تاریک‌ترین لحظات، آنگاه که هیچ یاری گر و مایه تسکینی در این دنیای فراخ و بیکران نمی‌بینیم، نام او قدرت و استحکام را در ما می‌دمد و تمامی تردیدها و نا امیدی‌ها را از دلمان می‌زداید. شاید امروز ابری فشرده آسمان را پوشانده باشد، ولی نیایشی پرشور و صمیمانه به درگاه او برای پراکندن ابرها کافی است. به دلیل توسل به نیایش است که من ناامیدی را نمی‌شناسم… بیایید به نیایش بپردازیم و از او بخواهیم که قلب ما را از تنگ‌نظری و فرومایگی و فریب‌کاری پاک کند؛ و او نیز بی‌شک دعایمان را بی‌پاسخ نخواهد گذاشت.

***
بشر جایزالخطاست. با اعتراف به خطاها می‌توان آنها را به جای پایی مطمئن برای گام زدن به سوی کمال تبدیل کرد. از سوی دیگر، کسی که در پنهان کردن خطاهای خود می‌کوشد، به یک فریب‌کار تبدیل می‌شود و سقوط می‌کند. انسان نه جانوری درنده است و نه خدا، بلکه موجودی است بر گونه‌ی خدا که می‌کوشد جنبه خدایی‌‌اش را بیابد. توبه و تزکیه‌ی نفس، راه‌های رسیدن به این مقصودند. لحظه‌‌ای که توبه می‌کنیم و از خدا بخشایش خطاهایمان را می‌طلبیم گناهانمان تصفیه و پاک می‌شوند و زندگی جدیدی برایمان آغاز می‌شود. توبه‌ی حقیقی، پیش نیازی ضروری برای روی آوردن به نیایش است.

***

خدا حتی گناه کسانی را که در آخرین لحظات زندگی توبه می‌کنند می‌بخشد. ما باید در قلب خود آرزوی سعادت همه‌ی موجودات زنده‌‌ای را که روی کره خاک هستند بپرورانیم؛ خواه این موجودات کوچک باشند، خواه بزرگ. برای پروراندن چنین روحی باید، همه روزه سحرگاه و شامگاه، به درگاه خداوند قادر نیایش کنیم. آرزوی سعادت برای همگان، سعادت خود ما را نیز شامل می‌شود.

(برگرفته از کتاب «نیایش»، مهاتما گاندی، نشر نی)

محاصره ات را محاصره کن (سه قطعه از محمود درویش)

شهید
دختر شهید
که خودش فرزند شهید
که خواهر این مبارز شهید
خویشِ آن شهید
نوه ی پدربزرگ شهید
همسایه ی عموی شهید
(و غیره و غیره…)

هیچ خبری اما
نگران نمی کند دنیای توسعه یافته را
چرا که، همان طور که می دانید
عصر بربریت تمام شده
و اسم قربانی مجهول است،
آدمی است معمولی؛
و قربانی
مثل حقیقت –
نسبی است.
(و غیره و غیره…)

***

به شعر:
محاصره ات را
محاصره کن!

***

به نثر:
براهین را از معجمِ فقها بیرون کش،
به جانب واقعیتی ببرش
که نابود کرده اند برهان ها.
و غبار را شرح کن!
***
به شعر و نثر:
به پرواز در آييد با هم،
مثل دو بال چکاوک که بهار مبارک را
می دهند ندا!

(از کتاب «وضعیت محاصره»، ترجمه فرید قدمی، نشر نیماژ)

نیکی یا بدی فردی وجود ندارد

? هیچ تقوایی وجود ندارد که هدفش یا محتویش تنها خوشبختی و آسایش يك فرد باشد. متقابلا هیچ تجاوز اخلاقی نیست که به طور مستقیم یا غیرمستقیم علاوه بر عامل اصلی ، بر بسیاری دیگر هم ، اثر نگذارد.

از این رو اگر کسی نيك یا بد باشد تنها به خودش مربوط نمی شود بلکه در واقع به تمام جامعه اش و به تمامی دنیا مربوط می گردد .

(مهاتما گاندی)

(همه مردم برادرند، نشر امیرکبیر، ص۲۰۵)

می خواهم زبانم آزاد باشد

می گویند وقتی مدرس از اصفهان به تهران آمد، دو نفر که او به جست و جوی اتاقی برای اجاره فرستاده بودشان آمدند و گفتند در «سه راه امین حضور» دو اتاق برای آقا پیدا کرده اند، یکی به ۳۰ قران یکی به ۳۵ قران. سید، ندید اتاق سی قرانی را خواست. یکی از آن دو پرسید: «آقا از پنج قران مضایقه می کنند؟»

مدرس جواب داد: «چیزی که استقلال اراده و عقیده را از بین می برد احتیاج است و نمی خواهم محتاج خلق شوم. من از آن کسانی نیستم که زیر تشکی می گیرند. من می خواهم زبانم، این زبان تند و تیزم آزاد باشد، والسلام!»

معرفی متنی تاریخی از مارتین لوترکینگ

در دهه‌ی ۶۰ میلادی، تلاش سیاهپوستان آمریکا برای احقاق حقوق مدنی خود بالا گرفته بود. بسیاری از سفیدپوستان نیز با جنبش‌های سیاهان ابراز همدلی و همراهی می‌کردند، اما طیف وسیعی از ایشان معتقد به راه‌حل‌های تدریجی و در قالب قانون‌های موجود بودند، و حتی راه‌های صلح‌آمیزی مثل تحصن، راه‌پیمایی یا نافرمانی مدنی را نمی‌پسندیدند.

در سال ۱۹۶۳، عده‌ای از روحانیون مسیحی و یهودی، بیانه‌ای اعتراض‌آمیز نسبت به راه‌پیمایی‌هایی که «مارتین لوترکینگ» رهبری می‌کرد در روزنامه‌ای منتشر کردند. آنها در این بیانیه راهپیمایی‌های وی را «بی‌خردانه»، «بی‌موقع» و «افراطی» خوانده بودند.

در آن هنگام، مارتین لوترکینگ، به اتهام رهبری راه‌پیمایی علیه جداسازی نژادی در زندان انفرادی به سر می‌برد. روزنامه‌ی حاوی بیانیه به دست او رسید، و او نگارش نامه‌ای را در پاسخ به نویسندگان بیانیه، روی حاشیه همان روزنامه آغاز کرد. نتیجه، نامه‌ای بود که به نوعی یکی از مهم‌ترین بیانیه‌های جنبش‌های مدنی معاصر است.

شما می‌توانید گزیده‌ای از این نامه را در این آدرس مطالعه کنید: http://ayat.ir/5G71o

بخش‌های کوتاهی از این نامه در ادامه آورده شده است.


?من باید اقرار کنم که از کلمه ”تنش“ هراسی ندارم. من به‌شدت مخالف تنش‌های خشونت‌آمیز بوده‌ام، ولی گونه‌ای تنش مسالمت‌آمیز و سازنده نیز هست که برای رشد لازم است، همان‌گونه که سقراط ضرورت ایجاد تنش را در ذهن احساس کرد تا انسان‌ها بتوانند از اسارت افسانه‌ها و حقایق آغشته به دروغ رها شوند و به قلمروهای آزاد، بی‌قید و بند تجزیه و تحلیل خلاق و ارزیابی‌های حقیقی برسند.

?اکنون سال‌هاست که می‌شنویم «صبر داشته باشید!» آوای این واژه برای گوش‌های هر سیاهی به نحوی آزاردهنده آشناست و این ”صبر کن“ تقریباً همیشه مفهومش ”هرگز“ بوده است. ما به همراه یکی از حقوقدانان برجسته‌مان باید این نکته را یادآور شویم که ”عدالتی که بسیار به تأخیر افتاده، عدالتی است انکار شده.“

?برادران مسیحی و یهودی‌ام! باید نزدتان صادقانه به دو چیز اقرار کنم: در ابتدا باید اعتراف کنم که در چند سال گذشته از سفیدپوستان میانه‌رو، به‌طور جد ناامید شده‌ام. من تقریباً به این نتیجه تأسف‌بار رسیده‌ام که مانع اساسی سیاهان در راه رسیدن به آزادی، شورای شهروندان سفیدپوست یا سازمان سری ضد سیاهپوستان امریکا نیست، بلکه سفیدپوست میانه‌رو است که بیشتر به اجرای دستورات علاقه‌مند است تا به عدالت. کسی که صلحی منفی را در غیاب تنش، به صلحی مثبت در حضور عدالت ترجیح می‌دهد.

?در اظهاراتتان مدعی بودید که فعالیت‌های ما، هر چند مسالمت‌‌آمیز، باید محکوم شود، چون خشونت را تسریع می‌کند، ولی آیا این ادعایی منطقی است؟ آیا این شبیه محکوم‌کردن انسانی نیست که مورد راهزنی واقع شده است، چون مالکیت او بر دارایی‌اش، عمل شرارت‌بار راهزنی را تسریع کرده است؟

? گرچه در ابتدا از اینکه جزو تندروها دسته‌بندی می‌شدم، احساس ناامیدی می‌کردم، ولی وقتی باز هم درباره این موضوع فکر کردم، به‌تدریج از این برچسب احساس رضایت کردم. آیا عیسی(ع) یک افراط گر در عشق نبود؟ آنجا که می‌گوید: ”دشمنانتان را دوست بدارید. آنانی را که دشنامتان می‌دهند، به مبارکی بخوانید. به آنها که از شما متنفرند، خوبی کنید. برای آنان‌که با شما کینه ورزیده، آزارتان می‌دهند، دعا کنید“…

?پرسش این نیست که آیا ما افراط‌گرا هستیم یا نه، بلکه این است که چه نوع افراط‌گرایی هستیم؟ آیا در نفرت افراطی هستیم یا در عشق؟ آیا در حفظ بی‌عدالتی افراطی هستیم یا در گسترش عدالت؟

?در میان بی‌عدالتی آشکاری که بر سیاهان روا داشته می‌شود، روحانیان سفیدپوستی را دیده‌ام که در کناری ایستاده‌اند، درحالی‌که لب‌های آنان مشغول زمزمه اوراد مذهبی بی‌ربط و ذکرهای مبتذل به ظاهر مقدس است. در میان تلاش‌های نیرومندانه‌ای که برای رهایی ملت ما از بی‌عدالتی نژادی و اقتصادی انجام می‌شود، کشیشان زیادی را دیده‌ام که می‌گویند: ”اینها مسائلی اجتماعی است که ارتباطی به انجیل و تعالیم مسیح ندارد“

?اگردر این نامه چیزی نوشته‌ام که به اغراق در مورد حقایق پرداخته و نشانگر ناشکیبایی غیرمنطقی‌ام باشد، از شما می‌خواهم که مرا ببخشید و اگر در ادای حقیقت کوتاهی کرده باشم و این نشان بر داشتن صبری [مذموم] باشد که به من اجازه می‌دهد که به چیزی کمتر از برادری انسان‌ها رضایت دهم، از خداوند می‌خواهم که مرا ببخشد.

گزیده‌ای از این نامه را در این آدرس مطالعه کنید: http://ayat.ir/5G71o