ماه: فروردین 1396

درخواست

اندیشیدم که بایست از تو درخواست کنم – اما پروا نکردم – حلقه‌ی گل سرخ روی گردنت را، بنابراین، چشم به راه بامداد ماندم که تو از برم می‌رفتی، تا چند شاخه‌ای را روی بسترت بیابم و در سپیده‌دم، چون یک گدا، جستجو کردم و تنها یکی دو برگ جدا شده را یافتم. آه، خدای …

حقیقت آشکار

حقیقت آشکار این است که سیاره‌ی ما به افراد «موفق» بیشتری نیاز ندارد. آنچه که به شدت مورد نیاز است، افرادی کوشا در راه صلح، تلاشگرانی در راه شفا و بهبودی، یاری‌دهندگانی برای بازسازی [ویرانی‌ها]، قصه‌گوها، و افرادی عاشق از همه نوع است. این سیاره به مردمی نیاز دارد که از سر شجاعتی اخلاقی، مشتاق …

بگذار جهان راهی به تو پیدا کند

«همه‌ی آب‌هایم را به شادی می‌بخشم خود اگرچه اندکی از آن برای تشنه‌ها کافیست.» آبشار چنین می‌خواند. ??? ریشه‌ها زیر خاک از این که شاخه‌ها را بارور می‌کنند چشمداشتی ندارند. ??? برگ ‌موقعی که عشق می‌ورزد ‌                              گل می‌شود و گل موقعی …

بهشت برادری

«فقر چیزی شبیه گرماست؛ شما نمی‌توانید آن راببینید، بلکه تنها می‌توانید آن را احساس کنید. برای اینکه واقعا فقر را بفهمید باید خود را در آن بیفکنید» (به نقل از یک مرد فقیر در آدابویای غنا[1]) این «گرما» را همه‌ی ما احساس کرده‌ایم، وقتی که راجع به وضعیت یک خانواده‌ی کم‌بضاعت می‌شنویم، یا کودکان کار …

به من دروغ نگو! (معرفی یک کتاب)

نام کتاب: به من دروغ نگو! (گزارش‌هایی تاریخ‌ساز از روزنامه‌نگاران کاوشگر) گردآوری از جان پیلجر (John Pilger) عنوان انگلیسی کتاب: Tell Me No Lies: Investigative Journalism That Changed the World مترجمان: مهرداد (خلیل) شهابی، میرمحمود نبوی ناشر: کتاب آمه تعداد صفحات: 404   «وقتی سکوت جانشین حقیقت می‌شود، این سکوت در واقع دروغ‌پردازی است.» (نقل قولی از مقدمه کتاب) هر …

«مرا مستایید، تا از عهده‌ی حقوقی که به گردن دارم برآیم…»

از سخنان امام علی(ع) در صفین، برگرفته از خطبه 216 نهج‌البلاغه: بسا مردم که ستایش را دوست دارند، از آن پس که در کاری کوششی آرند، لیکن مرا به نیکی مستایید تا از عهده‌ی حقوقی که  خداوند و شما بر من دارید برآیم و واجب‌هایی كه هنوز بر گردنم باقی‌است ادا نمایم. پس با من …

امید سرِ راهِ ایمنی است (قطعاتی از فیه ما فیه)

‌می‌گويند پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غيره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمالِ کودنی و بلادت[1]. روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت، فرزند خود را امتحان کرد که «بيا بگو در مشت چه دارم.» گفت: «آنچه داری گِردست و …