🍃 بخشهایی از متن شعر (متن کامل شعر را از اینجا دریافت کنید.) آنجا در آستانهء مغاکی الکتریکی به بلندای آسمان، ادوارد را دیدم سی سال پیش، و زمانه کمتر از امروز سرکش بود… هر دو به هم گفتیم: اگر گذشته ات تجربه ای ست فردا را به معنائی و رؤیائی بدل کن! برویم، …
🍃 برشهایی از فصل 3 کتاب «حیات در کلمات» با عنوان «روزنه» 🔸 جهان با این فراخی، گاهی بر آدمی تنگ میآید؛ و دل با همه گشادگی، گاهی میگیرد. روزنه راهی است از عالم بسته و دل گرفته به سوی بیمنتهایی و رهایی. روزنه، طلب نور و صدا و هواست، قوت و قوت چشم و …
من از که باک دارم؟ خاصه که یار با من از سوزنی چه ترسم؟ و آن ذوالفقار با من کی خشک لب بمانم؟ کان جو مراست جویان کی غم خورد دل من؟ و آن غمگسار با من تلخی چرا کشم من؟ من غرق قند و حلوا در من کجا رسد دی؟ و آن …
در بنی اسرائیل یکی گناه بسیار داشت. خواست که توبه کند و ندانست که بپذیرند یا نه. وی را نشان دادند به کسی که عابدترین روزگار بود. از وی پرسید که «گناه بسیار دارم و نود و نه کس کشتهام، مرا توبه بوَد؟» گفت: «نه». آن عابد را نیز بکشت تا صد تمام شد. پس …
🔸 دو قطعه از «گیتانجالی» هشیار نبودم آن دم که برای نخستین بار از دروازه این زندگی گذر کردم کدامین توانمایه بود که مرا برانگیخت تا چونان غنچهای در نیمهشب جنگل به میان گستردگی این راز واگشوده شوم؟ به گاه برآمدن سپیده که به نور نگاه افکندم بیدرنگ احساس کردم که در این دنیا بیگانه …
شیخ خرقان گفت: اگر از ترکستان تا شام کسی را خاری در انگشت شود، از آنِ من است؛ و اگر قدمی در سنگ آید، زیان مراست؛ و اگر اندوهی در دلی است، آن دل از آنِ من است. (عطار، تذکرة الاولیاء) *** و گفت: «هر که قرآن بخواند و به جنازهی مسلمانان حاضر نشود و …
نقل است که خادم گفت: وام بسیار داشتم و هیچ وَجه نبود. یکی صد دینار آورد. شیخ گفت: «برو به فلان مسجد درشو و آنجا پیری است بدو دِه.» من بیامدم و بدو دادم. پیری بود طنبوری در زیر سر نهاده، و به گریستن ایستاد و پیش شیخ آمد و گفت: مرا از خانه بیرون …
شهید دختر شهید که خودش فرزند شهید که خواهر این مبارز شهید خویشِ آن شهید نوه ی پدربزرگ شهید همسایه ی عموی شهید (و غیره و غیره…) هیچ خبری اما نگران نمی کند دنیای توسعه یافته را چرا که، همان طور که می دانید عصر بربریت تمام شده و اسم قربانی مجهول است، آدمی است …
✨ شازده کوچولو، در سفر به سوی زمین، به سیاره ای رسید که در آن میخواره ای مسکن داشت. این دیدار بسیار کوتاه بود ولی شازده کوچولو را در اندوهی بزرگ فرو برد. او که ميخواره را ساکت و خاموشی در پشت تعداد زیادی بطری خالی و تعداد زیادی بطری پر دید پرسید: – تو …
? روزی عالِمی نزد سلطانی نشسته بود. پادشاه خوابآلود بود، اما هر وقت به خواب میرفت، مگسی روی صورت او مینشست و پادشاه از خواب میپرید. پادشاه که کلافه شده بود، از عالِم پرسید: «حکمت خدای در آفرینش مگس چیست؟» عالِم پاسخ داد: «آن است که ناتوانیِ کسانی را که ادعای بزرگی و قدرت میکنند، …