جووانی بی کار و بار بود و سفر کردن را خیلی دوست داشت. او رفت و رفت تا به سرزمین عجیبی رسید. خانه ها در این سرزمین به شکل هلال بودند و بام ها به شکل کمان. پرچینی طبیعی از بوتههای گل سرخ در طول جادهای که جووانی در آن راه میرفت کشیده شده بود. …
? قطعه ای از کتاب جنگهای عجیب و غریب ما یک کشور صلحطلب هستیم. به هیچکسی حمله نمیکنیم مگر اینکه او به ما حمله کند. پس هر کس که قصد حمله به ما را نداشته باشد، لازم نیست از ما بترسد. هر کس سعی کند خود را در مقابل ما محافظت و تجهیز کند، یعنی …
ما را با عشق چه کار؟ کدام مددی داد عشق به ما در برابر بیکاری در برابر هیتلرها در برابر آخرین جنگ یا دیروز و امروز در برابر ترسی که فرا میرسد و در برابر بمبها؟ کدام مددی در برابر آنچه نابود میکند ما را؟ هیچ هیچ: عشق با ما خائن بود ما را باعشق …
نویسنده: کیوکو موری[1] ژانویه 1990 است. 45 سال بعد از انفجار بمب اتمی در اینجا، حالا من و خالهام، میچیو، به دیدن «پارک هیروشیما» آمدهایم. هیچیک از ما آن روز را به یاد نداریم. خالهام بچهی کوچکی بود که در شهر دیگری زندگی میکرد و من هنوز به دنیا نیامده بودم. به محض اینکه وارد …
روزهایی که سر ماه باران نمیبارید و خورشید مثل کوره زرد رنگی در آسمان میسوخت، در شهر ترینیداد به دوران «خشکسالی بزرگ» معروف شد. در آن موقع، همه مردم منتظر بودند آسمان ببارد تا رودهای خشک، سیراب شود و زمینهای داغ و خشک را آبیاری کند؛ اما از باران خبری نبود. خورشید، صبح زود در …