بایگانی برچسب: داستان و حکایت

امشب تو را مطربی خواهم کردن … (حکایتی از شیخ ابوسعید ابوالخیر)

نقل است که خادم گفت: وام بسیار داشتم و هیچ وَجه نبود. یکی صد دینار آورد. شیخ گفت: «برو به فلان مسجد درشو و آن‌جا پیری است بدو دِه.» من بیامدم و بدو دادم. پیری بود طنبوری در زیر سر نهاده، و به گریستن ایستاد و پیش شیخ آمد و گفت: مرا از خانه بیرون …

شرمندگی!

✨ شازده کوچولو، در سفر به سوی زمین، به سیاره ای رسید که در آن میخواره ای مسکن داشت. این دیدار بسیار کوتاه بود ولی شازده کوچولو را در اندوهی بزرگ فرو برد.  او که ميخواره را ساکت و خاموشی در پشت تعداد زیادی بطری خالی و تعداد زیادی بطری پر دید پرسید:  – تو …

لطایف و حکایات

? روزی عالِمی نزد سلطانی نشسته بود.  پادشاه خواب‌آلود بود، اما هر وقت به خواب می‌رفت، مگسی روی صورت او می‌نشست و پادشاه از خواب می‌پرید. پادشاه که کلافه شده بود، از عالِم پرسید: «حکمت خدای در آفرینش مگس چیست؟» عالِم پاسخ داد: «آن است که ناتوانیِ کسانی را که ادعای بزرگی و قدرت می‌کنند، …

سرزمینی که در آن هیچ چیز تیز و برنده نبود

جووانی بی کار و بار بود و سفر کردن را خیلی دوست داشت. او رفت و رفت تا به سرزمین عجیبی رسید. خانه ها در این سرزمین به شکل هلال بودند و بام ها به شکل کمان. پرچینی طبیعی از بوته‌های گل سرخ در طول جاده‌ای که جووانی در آن راه می‌رفت کشیده شده بود. …

ترس

? قطعه ای از کتاب جنگهای عجیب و غریب ما یک کشور صلح‌طلب هستیم. به هیچ‌کسی حمله نمی‌کنیم مگر اینکه او به ما حمله کند. پس هر کس که قصد حمله به ما را نداشته باشد، لازم نیست از ما بترسد. هر کس سعی کند خود را در مقابل ما محافظت و تجهیز کند، یعنی …

یک داستان کوتاه: نوشیدن جرعه‌ای آب

روزهایی که سر ماه باران نمی‌بارید و خورشید مثل کوره زرد رنگی در آسمان می‌سوخت، در شهر ترینیداد به دوران «خشکسالی بزرگ» معروف شد. در آن موقع، همه مردم منتظر بودند آسمان ببارد تا رودهای خشک، سیراب شود و زمین‌های داغ و خشک را آبیاری کند؛ اما از باران خبری نبود. خورشید، صبح زود در …