? عارفی گفت رفتم در گُلخَنی[1] تا دلم بگشاید که گریزگاهِ بعضی اولیا بوده است. دیدم رئیس گلخن را شاگردی بود، میان بسته بود، کار میکرد و اوش میگفت که این بکن و آن بکن، او چُست کار میکرد. گلخنتاب را خوش آمد از چُستی او در فرمانبرداری. گفت: «آری، همچنین چست باش. اگر تو …