ادبیات امشب تو را مطربی خواهم کردن … (حکایتی از شیخ ابوسعید ابوالخیر) توسط سهشنبه 9 بهمن 1397 نقل است که خادم گفت: وام بسیار داشتم و هیچ وَجه نبود. یکی صد دینار آورد. شیخ گفت: «برو به فلان مسجد درشو و آنجا پیری است بدو دِه.» من بیامدم و بدو دادم. پیری بود طنبوری در زیر سر نهاده، و به گریستن ایستاد و پیش شیخ آمد و گفت: مرا از خانه بیرون …