بایگانی برچسب: امید

انتظار، دعوت به حماسه و اقدام است

خورشید مغرب (غیبت، انتظار، تکلیف) - ویکی‌نور، دانشنامۀ تخصصیقطعه‌ای از کتاب «خورشید مغرب»

نباید پنداشت که انتظار ظهور، و چشم به راه «مهدی موعود» بودن، به گونه‌‌ای، موجب از دست هشتن حرکتهای اصلاحی، و حماسه‌های دینی و اجتماعی است. هرگز چنین نیست. انتظار، دعوت به «نپذیرفتن» است، نه «پذیرفتن»، نپذیرفتن باطل، نپذیرفتن ستم، نپذیرفتن بردگی و ذلت. انتظار، درفش بنیادگر مقاومت است، در برابر هر ناحقّی، و هر ستمی، و هر ستمگری.

[…] چگونه انسانِ مؤمن و معتقد به عدالت و داد، و متعهد نسبت به اجرای عدالت و داد، خود، در سالهای سال دوران عمر خویش، ساکت می‌نشیند، و هر ظلم و ناحقی را تحمل می‌کند، و آرمان اعتقادی و تعهدی خویش را به کناری می‌نهد، تا پس از سالها و سده‌ها، ظهور تحقق یابد، و مصلح موعود بیاید، و عقاید و تعهدات او را تحقق بخشد؟ چگونه انسان معتقد متعهّد چنین خواهد کرد؟ و چگونه جامعه مؤمن و متعهّد چنین خواهد زیست؟ آنچه مصلح موعود و یاران او انجام می‌دهند، تکلیف خود آنان است در روزگار ظهور. تکلیف امروز ما چه خواهد شد؟ و اگر انجام ندهیم چگونه خواهد بود؟ نه… سستی و سکوت پذیرفته نیست. انتظار، دعوت به حماسه و اقدام است، و هدایت به حرکت و قیام. و چنانکه گفته‌اند: «خودداری از جنگ، وسیله آمدنِ اَبَرمرد نیست…».

(خورشید مغرب، محمدرضا حکیمی، انتشارات دلیل ما، ص۲۶۳)

مبارزه با برده‌داری مدرن

🔸 باید از خودمان بپرسیم: آیا مایلیم در جهانی که در آن برده‌داری وجود دارد زندگی کنیم؟ اگر ما اقدامی نکنیم، تنها خودمان را رها کرده‌ایم تا کسی دیگر افسار را بکشد و برده‌داری را به ما و به سیاستهای دولت، از طریق محصولاتی که ما می‌خریم، گره بزند. و در عین حال، اگر تنها یک چیز باشد که تمامی بشر با آن موافق باشد، به گمانم این است که برده‌داری باید پایان پذیرد.

و اگر یک تخطی بنیادین از کرامات انسانی ما وجود داشته باشد، همه ما می‌توانیم بگویم که آن برده‌داریست. […] من واقعا” در مورد قدرت دانشی در این سالن وجود دارد فکر می‌کنم، آیا ما نمی‌توانیم از آن برای پایان دادن به برده‌داری استفاده کنیم؟ فکر می‌کنم که قدرت دانش کافی در این سالن وجود دارد تا به برده‌داری پایان دهد. می‌دانید، اگر ما نتوانیم این را انجام دهیم، اگر ما نتوانیم قدرت خردمان را برای پایان دادن به برده‌داری به کار گیریم، فقط یک سوال باقی می‌ماند: آیا ما واقعا” آزادیم؟

مطالعه‌ی متن کامل سخنرانی در سایت تد

راهِ کوچندهٔ به سوی تو نزدیک است…

در بنی اسرائیل یکی گناه بسیار داشت. خواست که توبه کند و ندانست که بپذیرند یا نه. وی را نشان دادند به کسی که عابدترین روزگار بود.

از وی پرسید که «گناه بسیار دارم و نود و نه کس کشته‌ام، مرا توبه بوَد؟»

گفت: «نه».

آن عابد را نیز بکشت تا صد تمام شد. پس وی را به عالم‌ترین روزگار نشان دادند. برفت و از وی پرسید. گفت: «مرا توبه بود؟»

گفت: «بوَد، وليكن باید که از زمین خویشتن بروی که این جای فساد است و به فلان جای روی که آنجا اهل صلاح‌اند».

وی برفت و در میان راه فرمان یافت۱.

فریشتگان عذاب و فریشتگان رحمت در وی خلاف کردند و هر کسی از ایشان گفتند که وی در ولایت من است.

خدای تعالی بفرمود تا آن زمین را بپیمودند۲. وی را زمین اهل صلاح نزدیک‌تر یافتند به یک بدست۳.

پس فریشتگان رحمت جان وی ببردند.

(کیمیای سعادت، محمد غزالی؛ به نقل از «متون عرفانی به زبان فارسی از ابتدا تا قرن ششم»، انتشارات سمت)

 

تو، همدم زندگی بی‌پایان منی

🔸 دو قطعه از «گیتانجالی»

هشیار نبودم آن دم
که برای نخستین بار
از دروازه این زندگی گذر کردم

کدامین توان‌مایه بود
که مرا برانگیخت
تا چونان غنچه‌ای در نیمه‌شب جنگل
به میان گستردگی این راز
واگشوده شوم؟

به گاه برآمدن سپیده که به نور نگاه افکندم
بی‌درنگ احساس کردم
که در این دنیا بیگانه نیستم

و آن ذات فراتر از ادراک بی‌شکل و نام
مرا به سیمای مادر خود
در میان دستانش جای داده است.

حتی هنگام مرگ نیز – همان ناشناخته –
چونان کسی که همیشه می‌شناخته‌ام
برابرم آشکار خواهد شد
و از آنجا که به این زندگی مهر می‌ورزم
می‌دانم که مرگ را نیز
همچنان دوست خواهم داشت.

مادر که نوزاد را از پستان راست بر می‌گیرد
کودک بانگ ناله سر می‌دهد
اما دمی نمی‌گذرد
که او را آرامش سینه‌ی چپ فرامی‌گیرد.

***

تو مرا به دوستانی که نمی‌شناسم، شناسانده‌ای
و مرا در خانه‌هایی که از آنِ من نیست،
جایگاه بخشیده‌ای.
تو دور را نزدیک آورده‌ای
و از بیگانه برادر ساخته‌ای.

زمانی که ناگزی از رها کردن سرپناهِ خو کرده‌ام هستم
در دل ناشادمانم،
و از یاد می‌برم
که کهنه در نو جا می‌گیرد
و تو در نو نیز جای داری.

مرا از راه زندگی و مرگ
در این دنیا یا جهان‌های دیگر
هر جا که رهنمون شوی
تویی که یگانه همدم زندگی بی‌پایان منی؛
همان دگرگون‌ناشونده‌ای که همواره قلب مرا
با حلقه‌های شادمانی
به ناشناخته‌ها پیونده داده‌ای.

آنکه تو را شناسد
هیچ کس را بیگانه
و هیچ دری را بسته نمی‌یابد.

آه پروردگارم
دعایم را برآورده کن
و اجازه مده که در بازی کثرت هیچ گاه
برکت لمس وحدت را از یاد ببرم.

( برگرفته از «نغمه‌های جاوید عشق» (گیتانجالی)، سروده‌ی «رابیندرانات تاگور»، ترجمه فرامرز جواهری‌نیا، نشر مثلث )

قدرت شفابخش مطالعه

«… من به دلتای می‌ سی‌ سی‌ پی رفتم، یکی از فقیرترین نواحی در ایالت متحده آمریکا. این مکان بر پایه تاریخچه‌ای قدرتمند شکل گرفته است. در دهه ۱۹۶۰ آفریقایی-آمریکایی‌ها جانشان را در راه مبارزه برای تحصیلات و داشتن حق رای به خطر انداختند. من می‌خواستم قسمتی از آن تغییر باشم، تا به نوجوانان کمک کنم فارغ التحصیل شده و به دانشگاه بروند. وقتی به دلتای می‌سی‌سی‌پی رسیدم، هنوز مکانی غوطه‌ور در فقر بود، مکانی جدا افتاده، که به طور چشمگیری نیازمند تغییر بود.

مدرسه من، جایی که مستقر شدم، هیچ کتابخانه یا مشاوره راهنما نداشت، اما یک افسر پلیس داشت. نیمی از معلمان علی‌البدل بودند و وقتی دانش آموزان دعوا می‌کردند، مدرسه آنها را به زندان محلی می‌فرستاد.

این همان مدرسه‌ای است که من پاتریک را در آنجا ملاقات کردم. او ۱۵ سال داشت و دوبار مردود شده بود و در پایه هشتم به سر می‌برد. اون ساکت و درونگرا بود، مثل اینکه همیشه در یک فکر عمیق غرق شده بود. و از تماشای دعوای بقیه، متنفر بود. یک بار دیدم که خود را وسط دعوای دو دختر انداخت و باعث شد به زمین بخورد. پاتریک فقط یک مشکل داشت. به مدرسه نمی‌آمد. می‌گفت گاهی مدرسه به جای بسیار غم‌انگیز تبدیل می‌شد چون همیشه آدمها در حال دعوا بودند، و معلم‌ها هم استعفا می‌دادند. و مادرش هم دو جا کار می‌کرد و برای مجبور کردنش به مدرسه آمدن خیلی خسته بود. بنابراین این را وظیفه‌ام دانستم، تا او را به مدرسه بکشانم. و به خاطر اینکه دیوانه بودم و فقط ۲۲ سال داشتم و مشتاقانه مثبت‌نگر بودم، راه حل من این بود که به خانه‌اش بروم و بگویم: چرا به مدرسه نمیای؟ و در واقع این راه حل جواب داد، و او از آن روز هر روز به مدرسه می‌آمد. و در کلاس من شروع به پیشرفت کرد. شعر می‌نوشت، کتاب می‌خواند. هر روز به مدرسه می‌آمد…»

تماشا در سایت تد

آیا می‌خواهی مبارزه کنی؟

🔸نمی‎دانم آیا کاملاً امکان‌پذیر هست که با واژه‎ها شرایطی که نمی‌توانی ارتباط برقرار کنی را بیان کنم. شخصیت تو در مه غلیطی ناپدید می‎شود و همه عواطف و آرزوهایت درون تو جمع، خفه و خاموش می‎شود…

🔸… من در وحشت زندگی می‎کردم، و می‌دانستم اینها دوباره و دوباره اتفاق خواهد افتاد، تنها نمی‌دانستم چه وقت. همه‌ی آنچه می‌دانستم این بودکه هرگز مثل قبل نمی‎شد. به خاطر دارم روزی به ترانه‌ای از ویدنی هیستون گوش می‌دادم: «مهم نیست که دیگران از من چه چیزی را می‎گیرند، آنها نمی‌توانند منزلتم را از من بگیرند» و با خودم فکر کردم: «آیا می‌خواهی مبارزه کنی؟»

تماشای ویدئو در سایت تد