بایگانی برچسب: تعلیم و تربیت

سه درس برای معلمان

(با نگاه به زندگی حسین بن علی)

گفته‌اند که عاشورا را می‌توان «مدرسه» نامید، چرا که که آن افرادی که در این واقعه نقش داشته‌اند، حسین بن علی و یارانش، در طول مسیر چیزهای بسیار آموختند و آموخته‌ها را زیستند و بالیدند. اگر عاشورا را مدرسه بدانیم، چه بسا که بتوانیم از آن درس‌هایی برای معلمان، با هر مخاطب و در هر حوزه‌ای که باشند، بیابیم.

این درس‌ها شاید بسیار باشند. اما به صورت مختصر می‌خواهم سه درسی را که در مواجهه با این واقعه مهم یافته‌ام بیان کنم؛ درس‌هایی که گمان می‌کنم هر معلمی که به دنبال حیات بخشیدن به مخاطبانش است، مهم خواهد یافت.

۱)

گاهی این حقیقت فراموش می‌شود که حسین بن علی در پاسخ به مردم کوفه تصمیم گرفت حرکت خود را آغاز کند؛ اگر خواسته‌ی این مردم نبود حسین بن علی چنین مسیری را برنمی‌گزید. نامه مردم کوفه۱ به این امید ارسال شده بود که شاید با رهبری حسین بن علی راهی برای خروج از حکومت ترس و سرکوب اموی یافت شود. از متن نامه‌ها چنین بر می‌آید که آنها گویندگان بی‌عمل نبودند و پس از مرگ معاویه، تلاش‌هایی را برای مخالفت با حاکم کوفه آغاز کرده بودند.

پاسخ حسین بن علی، تأیید دغدغه‌های عدالت‌جویانه‌ی آنها و تأکیدی بر وظایف پیشوا بود۲. اما، در عین حال، در آن می‌توان امید وی به تغییر وضعیت را دید، و این امیدواری تأییدی برای امید مردم بود.

برای فهم بهتر وضعیت، دو نکته است که باید در نظر داشت. یکی اینکه یزید (بر خلاف تصور شایع) فردی ضعیف و ترسو نبود. او که حاصل بیست سال حکومت پدرش را تحویل گرفته بود، بعید بود با مخالفان مماشات کند و به آسانی و از سر ضعف حکومت عراق را واگذارد. به این ترتیب پاسخ حسین بن علی به نامه‌های مردم کوفه، مواجه‌ای با یک خطر جدی بود. رو در رو شدن با خطر در مسیر حق، برای همه‌ی جویندگان حقیقت که ناظر این صحنه هستند، امیدبخش است. برای زنده کردن امید، اغلب – اگر نه همیشه – باید خطر را پذیرا بود.

نکته دوم اینکه کوفه پیش از این شاهد رخدادهایی بود که حاصلش شکست علی بن ابی‌طالب و حسن بن علی در نبرد با معاویه بود. افرادی بر اساس همین رخدادها، مردم کوفه را به کل سست و غیرقابل اتکا می‌دانستند و حسین بن علی را از رفتن باز می‌داشتند. حسین بن علی از آنچه گذشته بود بی‌خبر نبود، و بی قید و شرط به مردم کوفه پاسخ مثبت نداد، اما این درخواست را به کل رد هم نکرد، بلکه مسلم بن عقیل را برای تحقیق و دیدن وضعیت مردم به آنجا فرستاد. این برخورد، حیات‌بخشِ امید است برای کسانی که حتی ممکن است خودشان هم تصویری منفی از خود داشته باشند، و گمان می‌کنم که این موضوع برای حسین اهمیتی اساسی داشت۳.

امید البته مبنا و پایه‌ای محکم می‌خواهد. می‌توان ماجرای عاشورا را با این سؤال دوباره خواند که امید را بر چه پایه‌ای می‌توان استوار کرد و پرشور کمر همت به کاری که باید بست. اما در هر حال، چیزی که به قطع در این زمانه‌ی دشوار احتیاج داریم، معلمانی هستند که با آموزه‌ها، و البته با زندگی خود امید را در دل مخاطبان‌شان زنده کنند.

۲)

زندگی حسین بن علی، چه در زمان معاویه و چه بعد از آن یک زندگی «عادی» نبود. مقصودم از «عادی» شدن زندگی، تن دادن به ارزش‌ها و عقاید مرسوم زندگی اجتماعی به هدف پذیرفته شدن در آن اجتماع است. برای مثال، حکومت اموی تلاش بسیاری کرد برای القای این موضوع که اطاعت از خلیفه، به عنوان جانشین پیامبر (و بعدها، جانشین خدا، که به خاطر این جانشینی مستقیم مقامی بالاتر از پیامبر هم دارد) واجب است. طبیعتاً کسانی که این طرز فکر را می‌پذیرفتند زندگی ساده‌تری داشتند. بسا علمایی که مبلغ چنین تفکری شدند، و طبیعتاً حکومت برای شایع کردن این تفکر (که به صراحت در تقابل با آموزه‌های قرآن و پیامبر بود) نیاز به همراهی علما داشت.

حسین بن علی اما بارها به صراحت این تلقی از اطاعت را رد کرد، و عملاً هم تن به اطاعت بی‌چون و چرا از قدرت نداد. به علاوه علمایی که با قدرت همراه شده بودند (چه به صورت فعال و چه با سکوت‌شان) با صراحت نقد می‌کرد. او، در روزگار معاویه، خطاب به چنین علمایی گفت:

و اگر بدانید، مصیبت شما از همه‌ی مردم بزرگ‌تر است، که در حفظ جایگاه عالمان مغلوب شدید. زیرا گذرگاه کارها و احکام به دست عالمان به خداست، که بر حلال و حرام او امینند. این جایگاه را از شما ربودند، و آن از شما ربوده نشد مگر به خاطر پراکندگی شما از [حول] حق، و اختلافتان در سنت [پیامبر(ص)]، با اینکه [بر آن] دلیل روشن داشتید. و اگر بر آزارها شکیبا بودید و در راه خدا هزینه‌ها را تحمل می‌کردید، امور خدا بر عهده‌ی شما در می‌آمد و از جانب شما به جریان می‌افتاد و به شما بازمی‌گشت. ولی شما ظالمان را در جای خودتان نشاندید و امور خدا را به آنان سپردید تا بر اساس شبهه‌ها کار کنند و به راه شهوت‌ها روند. فرار شما از مرگ و خوش بودن شما به زندگی دنیا که [ناگزیر] ترکتان خواهد کرد، آنان را بر این [جایگاه] چیره کرد۴.

پایبندی به حق و مقابله با ارزش‌ها و عقاید پذیرفته شده‌ی حکومت و جامعه، احتیاج به آزادگی و شجاعت دارد. نکته این است که معدود کسانی که این ویژگی‌ها را در زندگی خود به نمایش می‌گذارند، آتش زیر خاکسترِ شجاعت و آزادمنشی را در دل بسیاری کسان دیگر شعله‌ور می‌کنند. از همین رو است که بیان صریح عقیده، و زیستن بر اساس عقیده اهمیت والایی در منش حسین بن علی دارد.

امروز، در روزگاری که بت‌های جدید از هر سو در دل مردم ترس افکنده‌اند، احتیاج داریم به معلمانی شجاع که آزادمنشانه – و نیز پرشور و بی‌قرار – حقیقت را جستجو کنند، آن را به بیان در آورند، و بر اساس آن زندگی کنند. تنها به این ترتیب است که شجاعت و آزادگی به دیگر مردم جامعه منتقل می‌شود، و نزدیک شدن جامعه به وضع دل‌خواه میسر می‌شود.

۳)

ما در راه حقیقت، مدیون بسیاری از گذشتگانی هستیم که راه را هموار کرده‌اند و دانش و شیوه‌ی سلوکی که برای طی مسیر لازم است را برای ما به میراث گذاشته‌اند. علاوه بر دانش، ما میراث‌دار آرزوهای آنان نیز هستیم. در واقع، این اشتراک آرزو ما را هم‌مسیر کرده است. اگر من دغدغه‌ی برقراری عدالت در جامعه را دارم و در این راه می‌کوشم، هم‌مسیر می‌شوم با همه‌ی کسانی که این آرزو را داشته‌اند.

البته علی‌رغم تلاش آنان، هنوز تا تحقق عدالت فراگیر در جامعه‌مان فاصله‌ی زیادی داریم. بنابراین اگر خود را میراث‌دار بدانیم، سعی می‌کنیم درست بفهمیم که مسیر تا کجا پیموده شده و چه کارهایی باقی مانده، و همه‌ی سعی‌مان را می‌کنیم تا چند قدم به آرمان مشترک‌مان نزدیک‌تر شویم و سپس کار را به آیندگان بسپاریم. به تعبیری، وفا به آنانی که زندگی‌شان را در راه آرمانی والا گذاشته‌اند، این است که ما نیز زندگی‌مان را در راه آن آرمان، که البته آرمان خود ما هم هست، صرف کنیم.

حسین بن علی خود را ادامه دهنده‌ی راه پیامبر می‌داند، پیامبری که آرمانش رها شدن مردم از قیود بت‌های درونی و بیرونی بود ۵، تا همه، بی تفاوت و تبعیض، در سایه‌ی رحمت یک پروردگار، و در قالب یک امت، بتوانند تمام استعدادهای خود را شکوفا کنند. حسین جا به جا به این اشاره می‌کند که پیامبر چه می‌گفت و چه می‌خواست، و یادآوری می‌کند که آنچه او می‌خواست واگذاشته شده و باید آن خواسته را احیا کرد و پروژه را پیش برد. او به صراحت می‌گوید:

می‌بینید که پیمان‌های خدا شکسته می‌شود و باکتان نیست. اگر پاره‌ای از پیمان‌های پدرانتان شکسته شود نگران [و پریشان] می‌گردید، و [حال آنکه] پیمان رسول خدا خوار و ناچیز شده است.
کوران و گنگان و بیماران زمینگیر در شهرها به حال خود رها شده‌اند و به آن‌ها ترحمی نمی‌شود. [با این حال،] شما به کاری که شایسته‌تان است برنمی‌خیزید و دیگران را نیز در این راه مدد نمی‌رسانید و با مسامحه و سازش با ستمکاران خود را آسوده می‌دارید. این همه، از جمله چیزهایی است که خدا شما را بدان فرمان داده […]۶ .

شاید حسین می‌توانست فقط به آرمان اشاره کند و چیزی از پیامبر، یعنی آن کسی که این آرمان را با این ویژگی‌ها توصیف کرد و برایش جنگید نگوید. اما در این صورت دو چیز از دست می‌رفت. نخست آنکه پیامبر زندگیِ زیسته‌ای دارد که توصیف نحوه‌ی مبارزه برای این آرمان است. اشاره به خواسته‌ی پیامبر، یادآوری این زندگی زیسته است، و چه دلیلی دارد که مخاطبان از این زندگی محروم شوند؟ و دیگر آنکه حسین با یادآوری پیامبر به خود و مخاطبانش، پیامبر را همراه خود و مخاطبان می‌کند در مسیر. مسیری که با همراهی طی شود متفاوت است با مسیری که به تنهایی طی شود. ذکر، یعنی یادآوری، و تلاش برای وفا، معجزه می‌کند: دل بینا و همراه می‌شود و ترس و دودلی بی‌حاصل دور می‌شود و قدم‌ها استوار می‌شوند.

یکی از کارهای مهم معلم، آشنا کردن دانش‌آموزان است با روندگان راه حقیقت، و همراه کردن دانش‌آموزان با ایشان. شاید این مهم‌ترین کار باشد، چرا که اگر این کار درست صورت گیرد، میراث به آیندگان منتقل می‌شود، حتی اگر معلم خود فرصت یا توان کافی نداشته باشد. و البته می‌دانیم، معلم اگر بخواهد این کار را خوب انجام دهد باید بکوشد که خود میراث‌دار باشد.

 

قدرت شفابخش مطالعه

«… من به دلتای می‌ سی‌ سی‌ پی رفتم، یکی از فقیرترین نواحی در ایالت متحده آمریکا. این مکان بر پایه تاریخچه‌ای قدرتمند شکل گرفته است. در دهه ۱۹۶۰ آفریقایی-آمریکایی‌ها جانشان را در راه مبارزه برای تحصیلات و داشتن حق رای به خطر انداختند. من می‌خواستم قسمتی از آن تغییر باشم، تا به نوجوانان کمک کنم فارغ التحصیل شده و به دانشگاه بروند. وقتی به دلتای می‌سی‌سی‌پی رسیدم، هنوز مکانی غوطه‌ور در فقر بود، مکانی جدا افتاده، که به طور چشمگیری نیازمند تغییر بود.

مدرسه من، جایی که مستقر شدم، هیچ کتابخانه یا مشاوره راهنما نداشت، اما یک افسر پلیس داشت. نیمی از معلمان علی‌البدل بودند و وقتی دانش آموزان دعوا می‌کردند، مدرسه آنها را به زندان محلی می‌فرستاد.

این همان مدرسه‌ای است که من پاتریک را در آنجا ملاقات کردم. او ۱۵ سال داشت و دوبار مردود شده بود و در پایه هشتم به سر می‌برد. اون ساکت و درونگرا بود، مثل اینکه همیشه در یک فکر عمیق غرق شده بود. و از تماشای دعوای بقیه، متنفر بود. یک بار دیدم که خود را وسط دعوای دو دختر انداخت و باعث شد به زمین بخورد. پاتریک فقط یک مشکل داشت. به مدرسه نمی‌آمد. می‌گفت گاهی مدرسه به جای بسیار غم‌انگیز تبدیل می‌شد چون همیشه آدمها در حال دعوا بودند، و معلم‌ها هم استعفا می‌دادند. و مادرش هم دو جا کار می‌کرد و برای مجبور کردنش به مدرسه آمدن خیلی خسته بود. بنابراین این را وظیفه‌ام دانستم، تا او را به مدرسه بکشانم. و به خاطر اینکه دیوانه بودم و فقط ۲۲ سال داشتم و مشتاقانه مثبت‌نگر بودم، راه حل من این بود که به خانه‌اش بروم و بگویم: چرا به مدرسه نمیای؟ و در واقع این راه حل جواب داد، و او از آن روز هر روز به مدرسه می‌آمد. و در کلاس من شروع به پیشرفت کرد. شعر می‌نوشت، کتاب می‌خواند. هر روز به مدرسه می‌آمد…»

تماشا در سایت تد

درباره‌ی کالایی شدن آموزش

برش‌هایی از یک مصاحبه با «رضا امیدی»، منتشر شده در روزنامه‌ی ایران، شماره ۱۹ آذر ۹۷

(متن کامل مصاحبه را در این آدرس ببینید.)

?خصوصی‌سازی آموزش عمومی، سابقه‌ای قدیمی در ایران دارد و نخستین قانون تأسیس مدارس خصوصی مربوط به ۱۳۳۵ است و تا سال تقریباً ۴۱ و ۴۲ با شیبی تند گسترش پیدا کرد به طوری که در اواخر دهه ۴۰ چیزی حدود ۱۰-۱۱ درصد دانش‌آموزان کشور در این مدارس درس می‌خواندند.
در سال ۱۳۴۵ سندی از سوی دفتر برنامه و بودجه تحت عنوان «مسأله واگذاری امور فرهنگی به مردم» منتشر شد که در آن سند به صراحت قید شده بود که مدارس خصوصی آنچنان باید گسترش پیدا کنند که تمام فرزندان طبقات مرفه به این گونه مدارس دسترسی داشته باشند اما دیری نپایید که در سال ۱۳۵۳ تمام مدارس خصوصی در ایران مجدداً دولتی شدند. این روند تا سال ۱۳۶۸ ادامه پیدا کرد. از این زمان قانون تأسیس مدارس غیرانتفاعی در ایران با یک ادبیات کاملاً اقتصادی مبنی بر اینکه مردم باید در تأمین هزینه‌های آموزش، مشارکت اقتصادی داشته باشند، بار دیگر در دستور کار قرار گرفت.

?نکته‌ای که در آن مقطع مطرح می‌شد، این بود که طبقاتی در جامعه وجود دارند که مایل هستند خدمات باکیفیت‌تر و بیشتری را برای فرزندانشان تأمین کنند و در آن دوره این کار از طریق معلمان خصوصی در خانه صورت می‌گرفت. بنابراین، کوشیدند که به این روند، شکلی سازماندهی شده بدهند و مدارس غیرانتفاعی با هدف تأمین مطالبات طبقات بالای جامعه و کنترل روند آموزشی تأسیس شدند.

?دولت در راستای کوچک‌سازی خود و کاهش هزینه‌های اجتماعی و کنترل کسری بودجه کوشید تا خصوصی‌سازی را به عرصه‌های اجتماعی، از جمله آموزش و سلامت نیز تسری دهد. از طرفی چون مردم در این حوزه‌ها در تنگنا قرار داشتند، به این جریان پیوستند. این مسأله حتی به مدارس دولتی هم کشیده شد به طوری که بر اساس گزارشی که سال گذشته آموزش و پرورش اعلام کرد، میزان شهریه‌هایی که مردم به مدارس دولتی داده‌اند، حدود ۱۰ هزار میلیارد تومان است، که تقریباً دو برابر کل بودجه آموزش عالی کشور است! که به این امر اصطلاحاً «خصوصی‌سازی پنهان» گفته می‌شود.

?قانون‌اساسی در اصل ۳۰ بر «آموزش و پرورش رایگان» تأکید دارد و تقریباً تا اواخر دهه ۶۰ آموزش و پرورش برای همه رایگان بود. اما در برنامه اول توسعه ایران، با وجود تأکید‌های قانون‌اساسی، بتدریج آموزش تبدیل به «کالا» شد.

?محاسبات ما نشان می‌دهد که میزان نابرابری‌هایی که در هزینه‌های آموزش بین خانواده‌های دهک دهم (ثروتمندترین) و فقیرترین دهک وجود دارد، چیزی حدود یک به پنجاه‌وسه است؛ یعنی دهک ثروتمند ۵۳ برابر دهک فقیر، برای آموزش فرزندش هزینه می‌کند. البته این آمار مربوط به سال ۹۶ است.
بنابراین پیامد اجتماعی آن به اعتقاد من، تقطیع و متمایز کردن جامعه است، به طوری که برای خانواده‌های طبقات بالا دسترسی به این نوع از مدارس، الزاماً با هدف دسترسی به آموزش با کیفیت نیست، بلکه ابزاری برای تمایز دادن خود از دیگر طبقات است.

?تحصیل در این نوع از مدارس الزاماً به معنای آموزش با کیفیت هم نیست. به‌عنوان مثال، از جمله خدمات این مدارس، اردوهای خارج از کشور است. بتازگی شنیدم مدرسه‌ای در تهران، در ازای هر دانش‌آموز ۳۵ میلیون تومان برای سفر یک هفته‌ای به انگلستان از والدین هزینه دریافت کرده است! این در حالی است که چنین برنامه‌ها و اردوهایی در عمل به دانشِ دانش‌آموزان چیزی اضافه نمی‌کند.

?گروه‌های صاحب ثروت در ایران، عملاً گروه‌های صاحب صدا هم هستند. ما در واقع، طی این فرآیند داریم گروه‌های بی‌صدا را از گروه‌های کم صدا‌تر جدا می‌کنیم که برای اعتراض و مطالبه‌گری نسبت به آموزش، دیگر صدایی از طریق خانواده شنیده نشود.

?به‌صورت میانگین در دنیا امروزه، حدود ۸۷ درصد هزینه‌های آموزش عمومی را دولت‌ها تأمین می‌کنند، در اروپا این مقدار ۹۰ درصد است و در برخی دیگر از کشورهای اروپایی این مقدار به ۹۹ درصد هم می‌رسد. و مابقی را سایر نهادهای خیریه و موقوفات می‌پردازند، اما در ایران در بهترین حالت هزینه‌های آموزش عمومی که دولت متقبل می‌شود، ۶۰ درصد است. بدون احتساب هزینه‌هایی که خانواده‌ها برای خرید کتب درسی و کلاس‌های کنکور می‌پردازند که از این نظر جزو کشورهای ضعیف به حساب می‌آییم. ۹۸ درصد بودجه‌ای که دولت به آموزش و پرورش می‌دهد، فقط صرف حقوق معلمان می‌شود یعنی ما اداره مدارس و اداره آموزش و پرورش را عملاً از جیب مردم تأمین مالی می‌کنیم.

?مطالعات خصوصاً در نمونه دانمارک نشان می‌دهند که خصوصی‌سازی آموزش حتی اگر در مواردی به «بهبود کیفیت» منجر شده باشد، قطعاً به «نابرابری اجتماعی» انجامیده است.

(متن کامل مصاحبه را در این آدرس ببینید.)

با نگاه کردن، می‌توانیم دنیایی را به روی دیگری بگشاییم

کارینا ماریلو، مادری است که در ویدئوی زیر از تجربه‌های خود از برقراری رابطه با فرزندش که مبتلا به اوتیسم است سخن می‌گوید.

پرورش یک کودک مبتلا به اوتیسم، اغلب تجربه‌ای دشوار است و همراهی و همفکری زیادی را می‌طلبد. این سخنرانی می‌تواند کمک خوبی برای والدین این کودکان باشد.

اما چیزی که در مورد این سخنرانی برای من جالب بود، این نکته است که راهنمایی‌های کارینا ماریلو تنها به درد ایجاد رابطه با کودکان مبتلا به اوتیسم نمی‌خورد؛ او معتقد است که «با نگاه کردن، می‌توانیم دنیایی را به روی دیگری بگشاییم.» راهی که او می‌نماید، راهی برای از نو ملاقات کردن هر انسانی، و گشودن درِ دنیاهای نو به روی دیگران و خودمان است.

برنامه ساعت کتاب خوانی

یکی از برنامه‌هایی که می‌توان در خانه اجرا کرد، که هم فرصت کافی برای ارتباط والدین و کودکان را مهیا می‌کند و هم فرصتی به کودکان برای تجربه‌ی لذت یک سرگرمی مفید را می‌دهد، برنامه‌ی «ساعت کتاب‌خوانی» است. 

شب فرصتی مناسب برای مطالعه است. می‌توان ساعتی از شب را به عنوان ساعت کتاب‌خوانی معرفی کرد و برای آن برنامه‌ریزی کرد و قوانین مشخصی در نظر گرفت. مثلاً در این ساعت تلویزیون باید خاموش شود، هر کس کارهای دیگر خود را تعطیل کند، همه در یک جای معین جمع شوند و … .

می‌توان زمان خواندن را با هیجان بیشتری توأم کرد، مثلاً شروع برنامه را با موسیقی خاصی اعلام کرد. یا اینکه می‌توانید کتاب‌ها را جایی مخفی کنید و با یک بازی کودکتان را راهنمایی کنید تا کتاب‌ها را پیدا کند، مثلاً یک نقشه به او بدهید، یا راهنمایی را با کلام انجام دهید: چند قدم جلو، حالا بپیچ به راست و … .

قسمتی از برنامه‌ی مطالعه می‌تواند به صورت گروهی و قسمتی دیگر به شکل فردی باشد. در مطالعه‌ی گروهی بهتر است اعضای خانواده دور هم روی زمین یا دور یک میز بنشینند. در انتخاب موضوعات و کتاب‌ها باید به مطالبی پرداخته شود که مناسب حال همه‌ی مخاطبین باشد. به آنچه که در اطرافتان جریان دارد توجه کنید بر این اساس موضوع‌های مطالعه را انتخاب کنید. آنچه که در خانواده اتفاق می‌افتد، اتفاق‌های روزمره سر کار و در جامعه، معضلات اجتماعی مثل فقر، تغییر فصل‌ها، شب و روز، شادی و غم، امید و نومیدی و … همه می‌توانند برای انتخاب موضوع مطالعه ایده‌بخش باشند. انتخاب موضوعات به این شکل باعث می‌شود که مخاطبان راحت‌تر با موضوع درگیر شوند و از آن بهره ببرند.

می‌توانید داستان‌های بلند و جذابی را انتخاب کنید و هر شب بخشی از آن را بخوانید، انتظار کشیدن از پیش برای شنیدن ادامه‌ی ماجرا برنامه را برای بچه‌ها جالب‌تر می‌کند.

(بخشی از مقاله راهکارهایی برای تشویق کودکان به مطالعه)

دانش‌آموزان معلمانشان را به یاد می‌آورند

«معلم‌مان وقت صرف می‌کرد تا ما را بشناسد»

معلم محبوب من، آقای دانیل، فراموش نشدنی‌ترین شخصیت بود. او وقت صرف می‌کرد تا ما را بشناسد. او تشویقمان می‌کرد تا درباره‌ی زندگی‌مان صحبت کنیم، درباره‌ی خانه و خانواده‌مان، آرزوهایمان، ترس‌هایمان، یأس‌هایمان. در مدتی کوتاه، او مرا بهتر از والدینم شناخت. او به حرف‌هایمان گوش می‌کرد، و ما هم چیزی داشتیم که با او در میان بگذاریم. به چیزی که باید انجام می‌شد اشاره می‌کرد و آماده گوشه‌ای می‌ایستاد تا کمک کند.

«تحقیر مختصر و فشرده»

تا زنده‌ام از معلم انگلیسی‌مان متنفّر خواهم بود. او مثل یک مار زنگی همیشه زهر تازه‌ای در کام داشت. همیشه‌ی خدا به ما می‌گفت که در ذهنش تصویری از یک دانش‌آموز کامل دارد. ما در مقایسه با این دانش‌آموز تخیّلی او مایه‌ی ناامیدی و محنت بودیم. ما بی‌سوادهای جاهلی بودیم که وقتِ معلم و بیت‌المال را حرام می‌کردیم. زخم زبان‌های شقاوت‌بار او احترامی را که ما نسبت به خودمان داشتیم از بیخ و بن نابود می‌کرد و آتش نفرتمان را شعله‌ور می‌ساخت. سرانجام وقتی در بستر بیماری افتاد، کلّ کلاس جشن گرفتند و دست به دعا برداشتند.

«حقیقت اصلی»

ما خوشبخت‌ترین کلاس در مدرسه بودیم. معلمی داشتیم که از حقیقت اصلی تعلیم و تربیت آگاه بود: «نفرت از خود مخرّب است، عزّت نفس نجات دهنده است.» این اصل در تمام تلاش‌هایی که او به خاطر ما انجام می‌داد سرمشقش بود.

«وقتی معلم دانش‌آموز را باور دارد»

یکی از معلم‌هایم را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد، او کمکم کرد تا نظری را که نسبت به خودم و نسبت به دنیا داشتم تغییر بدهم. قبل از این‌که با او آشنا بشوم، تصور خوفناک و نفرت‌آلودی از بزرگ‌ترها داشتم. من اصلاً پدر نداشتم و مادرم کار می‌کرد. پدربزرگم بدخلق بود و مادربزرگم عصبانی. او بحث می‌کرد و متهم می‌کرد، پدربزرگم هم قلدری می‌کرد و ملامت. اولین معلم من زنی بدجنس بود، نسخه‌ی بدل مادربزرگم. این هم اوقات‌تلخی راه می‌انداخت و تنبیه می‌کرد. معلم‌های دیگرم بی‌خیال بودند. همین‌که ساکت بودم، شکایتی نداشتند. اگر می‌افتادم و می‌مردم، ککشان هم نمی‌گزید. اصلاً کاری به کارم نداشتند.

آن‌وقت با آقای بنجامین آشنا شدم، معلم کلاس ششم من. او با بقیّه فرق داشت. از جمع ما لذّت می‌برد. وقتی او بود، ما احساس می‌کردیم آدم‌های مهمی هستیم؛ اندیشه‌هایی که در سر داشتیم، تغییر ایجاد می‌کرد. او باورمان داشت و ما را راهنمایی می‌کرد، او به غرور و تخیّل ما متوسّل می‌شد. او به ما اطمینان خاطر می‌داد و می‌گفت: «دنیا به استعدادا‌های شما نیاز دارد. در دنیا رنج هست و بیماری و محله‌های فقیرنشین. شما می‌توانید حامی برادرتان باشید یا قاتل او. شما می‌توانید دنیا را به جهنم تبدیل کنید یا عامل یاری باشید. شما عامل رنج یا عامل آسایش یکدیگرید. در هر موقعیت، شما می‌توانید بخشی از راه حل باشید، یا بخشی از مسئله.» حرف‌های او هنوز در دل من با روبرو شدن با واقعیات زندگی منعکس می‌شود و بر زندگانی من در جهت بهتر شدن تأثیر می‌گذارد.

«روشی برای بی‌فرجام گذاشتن بحث»

معلم تاریخ ما به استدلال اعتقاد داشت و جان ما را به لب می‌رساند. بی‌خود و بی‌جهت انرژی صرف می‌کرد تا به ما بقبولاند که اشتباه می‌کنیم و نمی‌فهمیم. خُب، ما هم با حرف‌های تند و تیز متقابلاً جواب می‌دادیم. او به گمان خودش معلمی آزادی‌خواه بود؛ امّا در اصل، کلاسمان را تبدیل به یک انجمن دعوا و مشاجره کرد. ما زیاد چیز یاد نگرفتیم، فقط آزار دادن و بحث کردن یادمان داد. وقتی او فرایند دموکراتیک خودش را جشن می‌گرفت و با شکوه تمام آن را اجرا می‌کرد، ما یاد می‌گرفتیم که چطور باید رسیدن به نتیجه‌ی بحث را به تعویق انداخت.

«یواش عجله کن»

خانم سالیوان برخلاف معلم‌های دیگر تمرکزش بر این بود که زمان حال را دلپذیر سازد. به ندرت ما را به شتاب می‌انداخت. به ایهام می‌گفت: «یواش عجله کن.» او نه فقط به تکالیف خانه‌ی ما علاقه نشان می‌داد، بلکه به روابط خانوادگی‌مان هم علاقه‌مند بود. از این‌که در جریان کارهای ما باشد هراسی نداشت. او می‌دانست که والدین چه جور باعث ناامیدی می‌شوند.

«خرمنی از نفرت»

آقای چ، معلم بهداشت ما، وظیفه‌ی خودش می‌دید که طرز فکر و احساسمان را بی‌اهمیت جلوه دهد. آقای چ. سخت تلاش می‌کرد تا به ما ثابت کند که آدم‌های بی‌لیاقتی هستیم. معلم تیز‌بینی بود و تمام خطاهایمان را می‌دید. با صدایی سرد و خشک به ما می‌گفت که چه کم داریم. او معایبمان را حفظ بود: ما هوش، آداب، صفات اخلاقی، و سخاوت کم داشتیم. ما خنگ و فاسد بودیم و دردمان را درمانی نبود.

ما در کلاس او، معنا و مفهوم تمسخر را دریافتیم، گوشی برای شنیدن اراجیف و چشمی برای دیدن چیزهای مضحک پیدا کردیم. علاوه بر آن، یاد گفتیم که در برابر حملات افراد بالغ از خودمان دفاع کنیم.

«آدم مصنوعیِ برنامه‌ریزی شده»

در حساب همیشه کُند بوده‌ام. اما معلم ریاضی‌ام طوری با من برخورد می‌کرد انگار من آدم مصنوعی‌ام که غلط برنامه‌ریزی شده‌ و سیم‌هایش را بایستی عوض کند. درباره‌ی این عمل حرفی نداشتم بزنم. هیچ بنده خدایی از من نمی‌پرسید که آخر احساست درباره‌ی این برنامه‌های ابداع شده برای تو چیست. بدون ذرّه‌ای رحم و شفقت به من درس خصوصی می‌داد. تحت فشارم می‌گذاشتند، امتحانم می‌کردند، مجدداً امتحانم می‌کردند. معلم عزمش جزم بود تا ثابت کند که هیچ کس در کلاس او رد نمی‌شود. ولی من موفق شدم کاری کنم که انگشت به دهان بماند.

«انگار ما را جادو می‌کرد»

«معلم تاریخمان انگار ما را جادو می‌کرد. در کلاس‌هایش از مغزمان دود بلند می‌شد. طوری از این کلاس‌ها درمی‌آمدیم که انگار از یک رؤیا بیرون آمده‌ایم. او شور و شوق ما را برای ماجراهای عجیب و غریب درک می‌کرد و ما را به هزارتویی از افسانه‌ها و اسطوره‌ها و اسرار ازلی و ابدی هدایت می‌کرد. هر دوره به طور زنده و ملموس دوباره ظاهر می‌شد. درسی از او بر ذهنم نقش بسته و باقی است: حقیقت تاریخی هرگز حقیقت نهایی نیست. این حقیقت کشف می‌شود، فراموش می‌شود، و بایستی همواره از نو کشف شود.

«زبان طلایی»

آقای کینگ معلم محبوب ما بود، و ما کلاس محبوب او بودیم. در حضور او، ما سلیس و روان صحبت می‌کردیم. هیچ کس در کلاس او لکنت زبان پیدا نمی‌کرد. افکارمان را با شهامت بیان می‌کردیم. بعضی از معلم‌ها باعث می‌شدند که ما موقع آشکار ساختن اندیشه‌مان احساس گناه و شرارت بکنیم، امّا نه آقای کینگ. مهربانی چشمانش به ما اطمینان خاطر می‌داد و ترس و هراسمان را زایل می‌کرد. او لحظه‌های درخشانی را برایمان مهیّا کرد که من هنوز در گنجینه‌ی سینه‌ام دارم.

«احساس می‌کردیم دنیا خانه‌ی خود ماست»

آقای جاکوبس توی دلمان جا داشت، چون طوری با ما رفتار می‌کرد انگار ما در همان موقع چیزی هستیم که فقط می‌توانستیم امید بودنش را داشته باشیم. ما از طریق نظرهای او خودمان را توانا و شایسته و مقدّر به عظیم بودن می‌دانستیم. او راهبر خواسته‌های دلمان بود و این اعتقاد را در ما ایجاد می‌کرد که می‌توانیم سرنوشتمان را با حرارتِ امیدها و اعمالمان شکل ببخشیم؛ این اعتقاد که حوادث نباید شکل‌دهنده‌ی زندگانی ما باشد؛ این اعتقاد که خوشبختی و سعادت ما وابسته به وقایع اتّفاقی نیست. آقای جاکوبس ما را با خودمان آشنا کرد. ما دانستیم که کیستیم و چه می‌خواهیم باشیم. دیگر با خودمان غریبه نبودیم، احساس می‌کردیم دنیا خانه‌ی خود ماست.

(از کتاب «روابط معلم و دانش آموز»؛ هایم گینات؛ ترجمه‌ی سیاوش سرتیپی؛ نشر فاخته؛ تهران، ۱۳۷۱ — برگرفته از این آدرس: http://ayat.ir/TBymT)

من برده هستم – دفتر خاطرات کلوتی (معرفی کتاب)

نام کتاب: من برده هستم – دفتر خاطرات کلوتی (۱۸۶۹-۱۸۵۹)

نویسنده: پاتریشیا مک‌کیساک (Patricia McKissack)

عنوان انگلیسی کتاب: A Picture of Freedom: The Diary of Clotee, a Slave Girl

مترجم: منا فخیم

ناشر: محراب قلم

تعداد صفحات: ۲۰۸

گروه سنی مخاطب: نوجوان

مارس ۱۸۵۹

گل‌های بهاری شروع به روییدن کرده‌اند و آسمان آبی آبی است. ماه مارس هیچ وقت نمی‌داند چه می‌خواهد: می‌خواهد بهار باشد یا زمستان. امسال در ویرجینیا، گرما از صبح کله‌ی سحر شروع شد. البته این برای من سعادتی است. در تمام فصل گرما، هنگام درس، من باید «ارباب کوچولو» ویلیام و خانم لیلی را باد بزنم. از سه فصل گذشته تا حالا، من ارباب کوچولو را باد می‌زنم: بلند کردن بادبزن بزرگ، بالا بردن، پایین آوردن، بالا، پایین، بالا. بادبزنی که از علف‌های کارولینا بافته شده هوای سنگین، خیلی سنگین را – به بالا، با پایین، به بالا – حرکت می‌دهد و پشه‌ها و مگس ریزه‌ها و خرمگس‌های آزار دهنده را می‌راند. این کار احتمالاً کار خیلی احمقانه‌ای است، اما اصلاً ناراحتم نمی‌کند، چون در مدتی که ویلیام درس یاد می‌گیرد، من هم یاد می‌گیرم.

در حال باد زدن – بالا، پایین، بالا، پایین – توانستم حروف الفبا و صداهایی که می‌سازند را بشناسم. این طوری بود که توانستم به تنهایی خواندن کلمات را یاد بگیرم. حالا می‌توانم در چیزهایی که برای خواندن پیدا می‌کنم، بگردم، مثل روزنامه‌ها یا نامه‌هایی که در سطل آشغال انداخته‌اند یا کتاب‌هایی که از قفسه‌های ارباب هِنلی کش می‌روم. بعضی وخت‌ها* ۱ دانستن چیزهایی که یاد گرفته‌ام برای من ترسناک است.

برده‌ها حق ندارند خواندن و نوشتن بدانند. ولی من می‌توانم بخونم* و بنویسم. خانم لیلی اگر ببیند من دفتر خاطراتی شبیه دفتر خاطراتی که او روی می کنار تختش دارد درست کرده‌ام، حتمن* حتمن* خیلی عصبانی می‌شود. برایم مهم نیست که دفتر خاطرات او از ساتنی زیبا با روبان‌های فراوان و پر از مروارید پوشیده شده باشد و مال من از کاغذهایی باشد که در سطل آشغال پیدا کردم و با نخ به هم وصل کردم. هر دو دفتر خاطرات‌اند، عین هم. من هم می‌خواهم هر وقت فرصت کردم در این دفتر خاطراتم را بنویسم…

این قطعه‌، آغاز کتاب، یا در واقع آغاز دفتر خاطرات «کلوتی»، دختر نوجوان سیاهپوستی است که به عنوان برده، در مزرعه‌ای در آمریکا، در نیمه‌ی قرن نوزدهم کار می‌کند. کل کتاب از زبان کلوتی، و در قالب خاطرات او نقل می‌شود، خاطراتی که پنهانی در این دفتر نوشته شده، دفتری که کلوتی آن را «زیر آجر لقّ دیواره‌ی دودکش پشت آشپزخانه» مخفی می‌کند.

خاطرات کلوتی، گرم و صمیمی هستند، و زندگی خود او و دیگر بردگان مزرعه را به خوبی توصیف می‌کنند: شادی‌ها، دردسرها، دوستی‌ها، از دست‌دادن‌ها، ترس‌ها، و دغدغه‌ی هر روزه برای آزادی را.

همان‌طوری که از قطعه‌ی آغازین کتاب مشخص است، کلوتی بی‌آنکه کسی بفهمد خواندن و نوشتن را یاد گرفته، و این موضوعی کلیدی در داستان است. این توانایی، در نهایت این امکان را برای او به وجود می‌آورد تا مسیری را انتخاب کند که آزادی بردگان بسیاری را به دنبال دارد…

نویسنده در انتهای کتاب می‌گوید که الهام‌بخش او در نوشتن این داستان، مادربزرگ مادربزرگ مادربزرگش بوده است. او در یکی از ایالت‌های آمریکا برده بوده و طبق قانون حق یادگیری خواندن و نوشتن را نداشته، اما به طریقی نامعلوم توانسته خواندن و نوشتن را بیاموزد. نویسنده کتاب را به او تقدیم کرده است، «به او که جرئت کرد بیاموزد و آموزش دهد.»

این کتاب برای همه‌ی نوجوانان، و به ویژه دختران نوجوان مناسب و خواندنی است. البته قطعاً بزرگسالان هم از خواندن آن لذت خواهند برد.

 

مسیرهای آموزش و زندگی واقعی

استقلال سیاسی در آفریقا و آسیا قرین استقلال فرهنگی نبود. شیوه و محتوای آموزش در غالب مواقع ادامه‌‌ی همان خطوط اروپایی بود. مسیر آموزش به سمت مطالب نظری و دیرهضم بود نه در راستای زندگی واقعی روستاها. در سطح دانشگاهی نیز … تعداد دانشجویان در رشته‌‌های مختلف هیچ تناسبی با نیازهای کشورها نداشت.

وقتی که من در یکی از دانشگاه‌‌های نیجریه، زبان فرانسه درس می‌دادم، بعضی دانشجویان به عقاید اولیه‌‌ی سارتر علاقه نشان می‌دادند. پدر یکی از زرنگ‌ترین آنها کشاورز بود. از او پرسیده ‌بود این درس‌‌ها که می‌خوانید درباره‌ی چیست؟ پسر شروع کرده ‌‌بود به شرح دیدگاه سارتر درباره‌‌ی این که هستی عبث و پوچ است، پدر داد زده بود: «پس اینه درس‌هایی که ما از جان مایه می‌گذاریم تا تو یاد بگیری» و با اردنگی از خانه بیرونش انداخته بود. خیلی به‌جا زده بود، ولی بهتر بود آن اردنگی را به من و مسئولین دانشگاه می‌‌زد.

(«اندرون جهان سوم: کالبدشکافی فقر»، پال هریسون، انتشارات اختران، بخش چهارم)

(معرفی کتاب را در این آدرس، و گزیده‌ای از بخش چهارم کتاب را در این آدرس مطالعه کنید.)